الهام فردوسی دانشجوی نخبه کارشناسی ارشد اقتصاد، در اولين عيد آزادي مي نويسد:23 سال نو را کنار خانوادهام بودم و دو سال در زندان، اما این دو سال چنان تأثیر ژرفی در دلم گذاشت که 23 سال گذشته برایم غریب و دردناک بود.
وقتی خوشحالی آدمهای آزاد را می دیدم و بافکرهای بیهوده و پوچ افراد روبهرو میشدم خيلي سخت بود. زنانی که سوالشان، رنگ سال و غم بزرگشان اين بود كه جواهراتشان عوض نشده! شرمنده اسم “زن” میشدم که اینان آن را یدک میکشند.
دو سال پیش در قرچک تنها دعايم اين بود که خدایا! سال دیگر کنار خانوادهام باشم. آن موقع فکر میکردم اگر کنار خانوادهام باشم دیگر غمی ندارم اما اشتباه بزرگی کردم. باید دعا میکردم خدایا تمام زندانیان آزاد و کنار خانوادهشان باشند. امسال، وقتی میدانم هزاران زندانی پشت دیوارها و درهای بسته بادلی گریان و لبهای خندان به یکدیگر عید را تبریک میگویند و برای خوشحال کردن همبندیهایشان بغضها را در گلو میفشارند، آيا میتوانم غمی نداشته باشم؟
آخرین روزهای سال 91، بیشتر زندانیان خود را برای ملاقات آماده میکردند. اما زندانیان بی ملاقات با چشمانی پر از حسرت اشتیاق دیگران را نگاه میکردند… در تمام این ملاقاتها یک نکتهبین همه زندانیان و خانوادهها مشترک بود، تمام زندانیان سعی داشتند به خانواده هاشان نشان دهند که با شرایط بهخوبی کنار آمدهاند و تمام خانوادهها تلاش میکردند وانمود کنند حالشان خوب است. جالب این بود که هر دو میدانستند دروغ میگویند و هر دو این دروغ را بادل و جان میپذیرفتند.
ساعت 11 صبح اسم مرا خواندند باعجله خودم را به دفتر نگهبانی رساندم و راهی سالن ملاقات شدیم . همه آمده بودند، از دیدنشان بغضم گرفت مادرم با شنیدن لرزش صدایم، شروع به گریه کرد و من هم به دنبال او و خواهرانم و بقیه خانواده. تا آن روز اشک پدرم را ندیده بودم، شرمندهاش شدم، پدر 8 فرزند که بعد از سی سال مستخدمی در آموزشوپرورش با دیدن هشتمین فرزندش پشت شیشه ملاقات اشک میریخت. 20 دقیقه ملاقات را اشک ریختيم وقت داخل بند برگشتتم گریهام هنوز تمام نشده بود.
ساعتهای آخر سال، افراد قدیمی بند مشغول چیدن سفره عید بودند. هر کس چیزی برای تزئین سفره داشت میآورد. يك هفت سین جالب روی یکتکه پارچه گلدوزی شده چيدند. آجیل و شیرینی چیزهایی بود که بخاطر عید به اجناس فروشگاه زندان اضافهشده بود اما فقط چند نفر از زندانیان قدرت خرید آن را داشتند…
سفره درست وسط سالن پهنشده بود، همهجا ساکت بود و تکتک زندانیان غرق در افکار خود بودند، تا اینکه تحویل سال از تلویزیون زندان اعلام شد. مهری اولین کسی بود که بلند شد و فریاد زد عید تون مبارک. یکساعتی همه سرپا بودند و سروصدا زیاد بود تا اینکه شیما شروع به ضرب گرفتن روي يك تشت روحي كرد و مهری خواند: از تو ندارم من گله زندان دنیا مشکله… همه زندانیان آن روز رقصيدند. چندساعتی همه غم وغصهشان را کنار گذاشته بودند.
صبح روز بعد که در سالنها باز شد همه به عید دیدنی پرداختند. بچههای کوچک عیدی جمع میکردند. با هر بار دیدنشان آتش میگرفتم. به کدام خطا نبايد هیچ تصویری از عید واقعی نداشته باشند. سارینا كوچولو همینکه مرا دید دست مادرش را رها کرد و به طرفم دوید. شیرینی را که در دست داشتم به او دادم. گونهاش را بوسیدم نگذاشت لب بازکنم و زودتر از من گفت ایشالا عیدی آزادیت … با حرفش آتشم زد!
حالا دو سال از آن روز میگذرد و کنار خانوادهام هستم اما نمیتوانم آزادی را درک کنم چون بندبند وجودم درد است و درد.


















