قتل عام ۶۷ رازی همچنان ناگشوده است. در آن قتلعام، که بیشتر شامل زندانیان سیاسی مجاهد خلق بود و از ۲۸ تیر ۱۳۶۷ شروع شد، رژیم آخوندی دست به یک جنایت بیسابقه علیه مخالفین سیاسیاش زد.
خمینی جنایتکار فتوای قتلعام را با دستخط خود، بدون ذکر تاریخ از پیش صادر کرده بود. او قصد داشت که کشتار ناتمام مجاهدین در سالهای ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ را به اتمام برساند. در آن فتوا خمینی فرمان به کشتن تمامی زندانیان سیاسی مجاهد سرموضع داده و نوشته بود: «…کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و میکنند محارب و محکوم به اعدام میباشند… رحم بر مجاهدین سادهاندیشی است… هر کس در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است. سریعا دشمنان اسلام را نابود کنید!…»
پس از آن هم خمینی و رژیمش با قطع ارتباطات زندان با بیرون، در سکوت، لاپوشانی و سانسور مطلق سعی کردند تا احدالناسی از این قتلعام با خبر نشود. اما رهبر مقاومت آقای مسعود رجوی در تاریخ ۹ شهریور ۱۳۶۷ در تلگرامی به دبیر کل سازمان ملل، آقای خاویر پرزدوکوئیلار در مورد قتلعام زندانیان سیاسی توسط خمینی هشدار داد.
سازمان مجاهدین خلق ایران تاکنون آمار ۳۰ هزار شهید مجاهد خلق را در قتلعام ۶۷ اعلام کرده است. این کشتار بیرحمانه در مورد تمامی زندانیان سر موضع که هویت مجاهد را نفی نکردند اجرا شد. زندانیان مجاهدی که حکمشان تمام شده بود و بایستی آزاد میشدند و حتی زندانیانی که آزاد شده بودند نیز مجددا دستگیر شدند تا ابراز هویت کنند.
در متن حاضر گوشه ای از حقیقت تلخ قتلعام ۶۷ را از زبان خانم بتول ماجانی (زندانی سیاسی سابق) که در دوران قتل عام مجددا دستگیر شده بود را میخوانید. خانم بتول ماجانی در تماسی با سیمای آزادی، شبکه ماهواره ای مقاومت ایران، مشاهدات خود را در مورد قتلعام زندانیان مجاهد در سال ۱۳۶۷ اظهار نمود که تصویر کاملی از این نسل کشی و جنایت علیه بشریت ارائه میدهد.
قابل ذکر است که هفت تن از اعضای خانواده خانم ماجانی به دست رژیم آخوندی اعدام شده اند. او به مدت ۷ سال در زندانهای رژیم خمینی در اسارت بوده و چهار بار از جمله در سال ۱۳۶۰ و خرداد سال ۱۳۶۱ دستگیر شده است. او طعم شکنجههای وحشیانه پاسداران خمینی را در زندان چشیده و شاهد حقایقی تکاندهنده در دوران اسارتش بوده است که در مطلب پیش رو گوشهای چند را شرح میدهد:
شهیدان خانواده بتول ماجانی
دایی من علی خرقانی در سال ۱۳۶۰ زیر شکنجه شهید شد. او قبلتر هم به مدت ۵ سال در زندانهای شاه به سر برده بود. پسر خاله من احمد محمدی در سال ۱۳۶۰ اعدام شد. همینطور غلامرضا محمدی؛ عبدالرسول ماجانی و زهرا ناظمی نیز از کسانی بودند که در قتلعام سال ۱۳۶۷ اعدام شدند. امیر و فرح آقایان خواهر و برادر بودند و دخترخاله و پسرخاله من بودند. فرح در زندان اوین بود و امیر و زهرا ناظمی در زندان سمنان بودند.

براساس گفته یکی از اقوامم که در زندان سمنان بود از آن ۴۰ نفری که در آنجا بودند، ۳۷ نفر را اعدام کردند. از جمله زهرا ناظمی که ۵ سال حکم داشت و امیر آقایان که ۳ سال حکم داشت. آن ۳ نفر باقیمانده هم در نوبت بودند که به خاطر همان صحبتهای آقای منتظری، اینها دیگر دست نگه داشتند. وقتی به پدر فرح و امیر خبر اعدام دو فرزندش را دادند آن بنده خدا همان جا سکته کرد و فوت کرد.

قتلعام و دستگیری مجدد زندانیان آزادشده
من در ۵ مرداد سال ۱۳۶۷ در خانه بودم که نیروهای اطلاعاتی به خانهمان ریختند و بعد از به هم ریختن خانه مرا با خودشان بردند. وقتی که آمدم سر کوچه دیدم یک مینیبوس همراه خودشان آورده اند و یک لیستی در دستشان است که لیست اسامی زندانیان آزادشده بود.
یک چشمبند دادند و من را سوار مینیبوس کردند و از آنجا محله به محله، آدرس به آدرس رفتند و بچههایی که آزاد شده بودند و قبلا زندانی بودند را از خانهها گرفتند و مینیبوس که پر شد ما را شبانه به زندان کمیته مشترک منتقل کردند. از فردا ما را بردند بازجویی، دوباره ضرب و شتم، شکنجه و…
ما دو هفته در کمیته مشترک بودیم، بعد از دو هفته ما را به زندان اوین به بند آسایشگاه بردند که همهاش سلول انفرادی بود. دو روز که آنجا بودیم ما را صدا کردند و گفتند که آماده بشوید برای دادگاه.
وقتی من از سلول بیرون آمدم دیدم تعداد خیلی زیادی از بچهها در صف هستند. تعجب کردم. چون من سالهای قبل و دورههای قبل که به دادگاه رفته بودم اینجوری دستهجمعی کسی را به دادگاه نمیبردند. همین که با چشمبند پشت سر هم ایستاده بودیم از خواهری که جلویم بود پرسیدم اینجا چه خبره ؟ او گفت که دارند برای قتلعام به دادگاه میبرند. گفتم چه جوریه؟ چی شده؟ گفت تو از کجا آمدی که خبر نداری؟ گفتم من را از خانه گرفتند و آوردند.
بعد من سراغ دختر خالهام فرح آقایان را گرفتم. گفتم او چطور است خبر داری از او؟ آن خواهر گفت که آره آنها در اتاق دربسته بودند، ۳۵ نفر از بچههای مقاوم بودند که پاسدارها مرتب به اتاقشان می رفتند و آنها را با چکمه و باتون و اینها مورد ضرب و شتم قرار میدادند و بعد هم همهشان را بردند. آنها جزو اولین گروهی بودند که از بند رفتند و همهشان را اعدام کردند.
ما با هم رفتیم و رسیدیم به یک سالنی که دیدم تعداد زیادی جمعیت آنجا هستند. یک طرف خواهران و یک طرف برادران. اینقدر هم زیاد بود که دو سری، سه سری جلوی هم ما را نشاندند. بعد تک تک میبردند دادگاه و میآوردند بیرون به صف میکردند.
من که رفتم، اینها پرونده من را که خواندند شروع کردند به داد و هوار و سرو صدا کردن که: «این منافقه، این چند بار دستگیر شده، رفته دوباره برگشته و …».
بعد که من را بیرون آوردند بردند به سلول. مسیر از آن سالن به یک راهرو میخورد، انتهای راهرو پر از سلولهای قدیمی بود که هر کدام از ما را بعد از دادگاه در آن سلولها میگذاشتند.
من وقتی داخل سلول را نگاه کردم دیدم که تعداد زیادی از بچهها روی دیوار اسمشان را همراه با تاریخ و متنی، شعری، چیزی نوشته بودند و خداحافظی کرده بودند. این خیلی صحنه دردناکی بود. دیوار پر بود و معلوم بود که آدمهای زیادی آمده بودند توی این سلول و رفته بودند.
آخر شب من را دوباره به آسایشگاه بردند.
اعدامهای اشتباهی!
من همچنین میخواهم یک خاطره از همسر مرحومم حمید خلاقدوست بگویم که در مورد دادگاه برایم تعریف کرده بود. حمید میگفت روزی که آنها را به دادگاه بردند، یک طرف را میگفتند اینها صف اعدامیها هستند و یک طرف هم صف آنهایی که باید به بند بروند. گفت وقتی رفت دادگاه و برگشت او را در صف اعدامیها نشاندند.
بعد از یک مدت یک پاسدار دیگر آمد و گفت: «آنهایی که این طرف نشسته اند بروند آن طرف و آن طرفیها بیایند این طرف» و همه را جابجا کرد. یعنی اینطوری شد که آن بچههای دیگر را بردند اعدام و صفی که حمید در بین آنها بود را به بند برگرداندند. بعد از پایان موعد اعدامها ناصریان (محمد مقیسهای) ملعون که رفته بود توی بند و حمید را دیده بود، به او گفته بود «تو چرا زندهای؟ تو باید الان اعدام شده باشی؟»
زهرا کیائی، یک نوجوان سرموضع
یک خاطره که دارم از زهرا کیائی است. من سال ۱۳۶۱ زمانی که توی راهروهای شکنجهگاه اوین بودم، من را ۹ شبانهروز پشت در شکنجهگاه نگه داشتند. در یکی از این شبها یک دختر جوان ۱۹ ساله را آورده بودند که پاهایش را با شلاق لت و پار کرده بودند. من به او گفتم که پایت را بگذار روی زانوی من که برایت بمالم. پاهایش را یک مقدار ماساژ دادم و کمی او را آرام کردم. زهرا گفت من چیزی ندارم که موهایم را ببندم. من گفتم من یک روسری و یک گلسر دارم. میتوانم یکی را به تو بهت بدهم و گل سر را به او دادم که موهایش را ببندد.
بعدها که زهرا را دیدم میگفت بعد از آن شب او را بردند و خیلی شکنجه کردند. طوری که استخوان پای او از کف پایش نمایان بود. ما دوباره همدیگر را در بهداری دیدیم. چون من هم پاهایم زخمی بود و دو ماهی در بهداری بودم. او را برای عمل میبردند. بعد به من گفت بتول حواست باشد، من از عمل آمدم سریع بیا و من را هوشیار کن. اینها مرا برای عمل میبرند و وقتی بیهوش میکنند میآیند از ما اعتراف بگیرند که چیزهایی را که نگفتیم بگوییم و ما باید سریع هوشیار بشویم چون دفعه قبلش این کار را کرده بودند.
زهرا کیائی حکمش اعدام بود. همیشه او را تحت فشار میگذاشتند که مصاحبه بکند تا حکمش بشکند. اما او تسلیم نشد، ایستاد و ایستاد که حکمش بعد از سه چهار سال از اعدام به ۱۵ سال تبدیل شد ولی بعدا در قتل عام سال ۱۳۶۷ او را در سن ۲۵ سالگی اعدام کردند.
ناهید افشار، میلیشیای نوجوان
یکی از دختران میلیشیا که از دستگیریهای ۵ مهر سال ۶۰ بود هنگام دستگیری ۱۲ سال داشت. اسمش ناهید افشار بود. او میگفت من با دو تا از دوستانم که ۱۴ ساله بودند دستگیر شدم. آن دو نفر را اعدام کردند و من را نگه داشتند.
او را میبردند و میزدند. یکبار تعریف کرد که وقتی زیر شکنجه بوده، برای اینکه دیگر او را نزنند گفته قلبم درد میکنه. بازجو بهش گفته قلبت کدوم طرفه؟ ناهید هم اشتباهی گفته سمت راست، چون نمیدانسته قلب کدام طرف هست. بعد بازجو وقیحانه گفته بهش که من حالا چنان بزنمت تا قلبت درد بگیره بفهمی که کدوم طرفه.
بازجویان شکنجهگر ناهید را خیلی تحت فشار گذاشتند که او را بشکنند. طبق گفته خودش حتی ۹ ماه او را به خانه یک پاسداری برده بودند و آنجا نگهش داشته بودند که رویش کار کنند ولی او باز برگشته بود.
این طفلک را همهاش در بند ۲۴۶ پایین که یک اتاقش بند بریده مزدورها و خائنین بود نگه میداشتند که رویش کار کنند و او را بشکنند. ولی او هر فرصتی پیدا میکرد سریع طرف اتاقهای ما میآمد.
به او حکم اعدام دادند و او هم مثل زهرا کیائی چند سال مقاومت کرد. آنجا در زندان داشت بزرگ میشد. بعد از مدتی به او ۱۵ سال حکم دادند. روزی که این حکم را داده بودند بچهها اینقدر خوشحال شدند و جشن گرفته بودند که این بچه نجات پیدا کرد. ولی متأسفانه او ناهید افشار را هم در قتل عام سال ۶۷ اعدام کردند.
از ۱۲۰۰ زندانی زن، ۸۰ نفر باقیمانده بودند!
من در سال ۱۳۶۱ که به زندان رفتم، در بند ما ۱۲۰۰ نفر بودیم و سال ۱۳۶۷ که رفتم در بند دیدم از آن همه جمعیت فقط ۸۰ نفر باقی مانده بود. در اولین ملاقات مادرم با لباس سیاه همراه با برادرانم آمد و گفت که ۵ نفر از اعضای خانواده ما در این قتلعام به شهادت رسیدند.
و در آخر بگویم که خانواده من زمانی که احضار شدند برای گرفتن وسایل شهیدان و اینکه میخواستند از آنها تعهد بگیرند برای اینکه مراسم نگیرند، خانواده من قبول نکردند، امضا نکردند و خوشبختانه آمدند در محل، یک هفته تمام کوچه را چراغانی و گلباران کردند و خانه ما مرکزی شد برای خانوادههایی که عزیزانشان را از دست داده بودند و نمیتوانستند مراسم بگیرند.
گفتند در محله ما ۶۰ نفر از بچهها اعدام شدند. مادرم تعریف میکرد که همه میآمدند پیش ما عزاداری میکردند. و مادرم فریاد میزده که «حسین زمانهام رسول، زینب اسیرم بتول!»
بعدش بازجو من را صدا کرد و گفت این مادرت پدر ما را در آورده. گفتم بچهاش را اعدام کردید، چه انتظاری از او دارید؟!



















