خاطرات زندان اعظم حاجحیدری از کتاب بهای انسانبودن – قسمت هجدهم
در این شماره از خاطرات زندان اعظم حاجحیدری که در کتاب بهای انسان بودن به چاپ رسیده است، نویسنده تجارب خود از هفت ماه و نیم با چشمبند در بند قفس را بازگو میکند. او جزئیترین لحظات خود در برابر این شکنجه طاقتفرسا را بیان میکند و از شگردهای مقاومت و حفظ روحیه که بهکار برده است برایمان میگوید.
اعظم در آن زمان یک معلم جوان ۲۲ – ۲۳ ساله بود که قدم در مسیر مبارزه گذاشته بود. او به مدت ۵ سال در زندانهای دادگستری موقت، اوین، قزلحصار وگوهردشت به سر برد و توسط پاسداران خمینی تحت شکنجههای وحشیانه قرار گرفت.
هفت ماه و نیم با چشمبند در بند قفس
روزهای اول هنوز نمیدانستم چند روز ممکن است آنجا بمانم و چکار باید بکنم یا چه برنامهیی برای خودم باید داشته باشم. آن جا واقعاً دنیای جدیدی بود که قانونمندیهایش برایم روشن نبود که روز و شب را چطور باید بگذرانم؟ هنوز گرم بودم و درد تنهایی، خلاء نبودن بچهها و آن مناسبات جمعی را که داشتیم هنوز خوب حس نکرده بودم.
حساب روزهای هفته دستم بود و حواسم به ساعتهای روز و شب بود. از صبح شروع میکردم با بچهها همان برنامههای بند را اجرا میکردم و با آنها حرف میزدم، یا روزهایی را که با هم گذرانده بودیم مرور میکردم و با خودم و یاد بچهها سرحال و شاد بودم و هنوز به اینکه باید چکار کرد زیاد فکر نمی کردم.
اما بعد از ۵-۶ روز، سکوت داشت فشار میآورد و دیگر نمیتوانستم با مرور و یادآوری گذشته ادامه بدهم. به خصوص که کمکم داشتم به این نتیجه میرسیدم که این برنامه چند روز و چند هفته نیست و به جدیبودن تهدیدهای حاجی رسیده بودم که یا باید در آنجا میبریدیم و تسلیم میشدیم یا آن وضع تا هر مدت و شاید سالها ادامه پیدا میکرد.
بنابراین به این فکر افتادم که چکار باید بکنم و چطور باید این روزها و ساعتهای بیانتها را پر کنم.
آدم وقتی تنهاست، چشمهایش بسته است و همه جا ساکت است، شکارچی صدا میشود. هر صدای جزیی، هر کلمه، حتی هر صدای نفس را میگیرد و تجزیه و تحلیل و نتیجهگیری میکند.
میفهمد که الان حاجی وارد شد. الان یک نفر دیگر هم همراهش هست که معاونش احمد است. الان دارد با فلان خائن آشغال حرف میزند و او دارد به حاجی گزارش میدهد. تا چند دقیقه دیگر صدای کوبیدن سر یکی از بچهها به دیوار خواهد آمد، نکند او خود من باشم؟ یا الان صدای قابلمه آمد، موقع ناهار است، ناهار را آن پاسدار گامبو دارد میآورد، او را از صدای پایش که روی زمین میکشد، میشناسم و… فکر میکنم آن خائنانی هم که ما را میپاییدند این را میدانستند و احتمالاً به آنها آموزش داده بودند که با هم پچپچ کنند و زندانی را کنجکاو و حساس کنند که چه دارند میگویند.
گاهی آنها از این طریق سعی میکردند چیزهایی را که خطشان بود، به آدم القا کنند. مثلاً با پچپچ طوری که من با زحمت بتوانم بشنوم، میگفتند این اعظم خودش را بدبخت آن منصوره کرده، در حالی که او همه چیز را گفته و الان برای خودش دارد راحت میگردد و…
ساعتها چمباتمه نشستن و در سکوت با چشم بسته فکر کردن، تهدیدش این است که آدم را در خودش فرو ببرد و در توهمات و خیالات خودش غرق کند. آن وقت آدم ممکن است روانی شود. آنها هم دقیقاً و به همین نیت این قفسها را درست کرده بودند. از روانیشدن هم مثل بریدن میترسیدم.

اما به این نتیجه رسیدم که نباید بگذارم نقشههای شوم خمینی و جلادش لاجوردی و همپالکیش حاجی رحمانی عملی شود! نه! نه! هرگز! پس باید خودم را برای یک مدت طولانی آماده کنم. آمادهباش باشم و اجازه ندهم خمودگی بر من غلبه کند. بنابراین برای خودم برنامهریزی کردم. بیدارباش و نماز، صبحگاه اجرا میکردم: «بهنام خدا و بهنام خلق قهرمان ایران» و …
متن صبحگاه را میخواندم و در ذهنم به خودم در برابر آرم سازمان و پرچم ایران حالت شق و رق و خبردار میدادم و سرود میخواندم. هر روز سه تا از سرودها را انتخاب میکردم و میخواندم و بعد درود بر شهدای راه آزادی! درود بر سازمان پرافتخار مجاهدین خلق ایران!… جملاتی را هم خودم به متن صبحگاه اضافه کرده بودم: درود بر اسرای مقاوم که رنج شکنجه را بر ننگ خیانت ترجیح دادند! درود! درود! درود!
بعد از صبحگاه ترانه میخواندم. هر روز سه ترانه را که حفظ بودم میخواندم که هم یادم نرود و هم درخودم فرو نروم. بعضی قسمتهایی را که یادم رفته بود آنقدر به کمک ملودی و آهنگش که در ذهنم بود تکرار میکردم تا یادم بیاید. از اینکه قسمتها و جملاتی یادم میآمد که اصلاً فکر نمیکردم بتوانم به یاد بیاورم، مثل پیدا کردن یک چیز قیمتی خوشحال میشدم و اعتمادبهنفس پیدا میکردم.
برنامه ریخته بودم که چه ساعتی چه بخوانم یا حتی به چی فکر کنم. میدیدم تازه دارم یاد میگیرم که چطور از مغزم استفاده کنم و چیزهایی را که در ذهنم هست و فراموش کردهام، بیرون بکشم و زنده کنم.
یادم آمد که در دوران فعالیتهای سیاسی قبل از ۳۰ خرداد ۶۰ یک کتاب سرود به نام کوهستان داشتم که بیشتر شعرها و سرودهای آن را حفظ بودم، اما چون چند سال بود که آنها را نخوانده بودم، یادم رفته بود. تصمیم گرفتم برای اینکه ذهنم فعال شود، همان شعرهایی را که اصلاً فکر نمیکردم در ذهنم باشد، به یاد بیاورم.
ذهنم فعال شده بود. خیلی چیزها یادم میآمد. مصرعها و بندهایی را که یادم میآمد، مثل پازل کنار هم میچیدم تا به تدریج تکمیل یا تقریباً تکمیل میشد. برای قسمتهایی که به یادم نمیآمد، خودم فکر میکردم و مابهازایی قرار میدادم. از این کار خیلی لذت میبردم و احساس میکردم سرحالم و شرایطی را که در آن به سر میبردم، فراموش میکردم.
بعد به کتابهایی که خوانده بودم و آن موقع خیلی هم نمیفهمیدم و یا یادم نمانده بود، فکر میکردم و با خودم قرار میگذاشتم که مثلاً فلان موضوع در کتاب تاریخچه باید یادم بیاید و یا به یاد بیاورم که فلان موضوع را در کدام کتاب خواندهام، یا این موضوع در ارتباط با چه موضوعهای دیگری بود؟
همین فکر کردن، مرا به انضباط در فکرکردن و مهارکردن ذهنم میرساند و از بیحوصلگی و درخود فرو رفتن نجات میداد. مهمتر اینکه پی میبردم در ذهنم خیلی چیزها دارم، اما کدر و پراکنده شدهاند. به تدریج یاد میگرفتم چطور آنها را پیدا کنم، منظم کنم، گرد و غبار فراموشی را از آنها بگیرم و سرجای خودشان قرار بدهم. اینها مثل کشف یک سرزمین جدید لذتبخش بود.
در برنامهام، نیم ساعت هم خواندن قسمتهایی از قرآن و نهجالبلاغه را که حفظ کرده بودم، گذاشته بودم. در زندان فقط قرآن و نهجالبلاغه و کتابهای مذهبی، آن هم آشغالهایی مانند کتاب دستغیب، بهشتی، مطهری و این چیزها را برای مطالعه به ما میدادند. اما من فقط قرآن و نهجالبلاغه را میخواندم و آنها را حفظ میکردم و اصلاً رغبت نمیکردم به آن آشغالها نگاه کنم. حالا چقدر خوشحال بودم که این کار را کرده بودم.
در بند با بچهها برنامه داشتیم که سورهها و آیههای قرآن و خطبههایی از نهجالبلاغه را حفظ کنیم. تمام جزء ۳۰ و قسمتی از جزء ۲۹ و تعدادی از خطبهها را حفظ کرده بودیم. آن موقع هم با این نیت بود که ممکن است ما را به سلول انفرادی ببرند و باید چیزی برای فکرکردن داشته باشیم و حالا همه آنچه که آن روزها حفظ کرده بودم، سرمایهام شده بود و من آنها را مرور میکردم و درباره آنها فکر میکردم. اینها را هر روز برای این میخواندم که هم در ذهنم تازه بماند و هم نوعی نرمش و ورزش ذهنی بود. بعد یک آیه را انتخاب میکردم و راجع به آن فکر میکردم.
در بندهای قبلی یکی از داراییهایمان هم یک کتاب «پرتوی از قرآن» تفسیر قرآن پدر طالقانی بود. نزد مادران زندانی مخفیانه نگه داشته بودیم و با نوبتبندی مطالعه میکردیم. اکنون که در بند قفس در شرایطی بسا بدتر از پیش بهسر میبردم، آموختههایم از این کتاب هم بخشی از داراییم بود. حتی گاهی یک جملهاش که یادم مانده بود، مدتها موضوع فکر و اندیشهام میشد.

از جمله چیزهایی که با فشار از ذهنم بیرون کشیده بودم، دعاهایی بود که یکموقع با شهید اشرف احمدی با هم خوانده بودیم. دعاهایی از صحیفه که آنها را کمکم به یاد آورده بودم و حالا مجموع آنها آنقدر شده بود که وقتی از اول تا آخر آن را میخواندم، یک ساعت و نیم طول میکشید. بهخصوص زیارت عاشورا و زیارت وارث را خیلی دوست داشتم، چون در هر جملهاش مرزبندیها را مشخص میکرد و من از آنها الهام و انگیزه میگرفتم که چطور ایستادگی کنم. وقتی میخواندم احساس میکردم مثل یک کوه سخت و استوارم.
گاه یاد لحظههای ترس خودم در ابتدای دستگیریم میافتادم و میدیدم چقدر بزرگ شدهام، دنیایم عوض شده و صحنه مبارزه برایم باز و روشن شده است. گویی در این مدت به اندازه دهها سال مطالعه و کتاب خواندن، خمینی و ایدئولوژی ارتجاعیش را شناختهام و کینهام هم به اندازه یک دنیا به آن بیشتر شده و هیچ چیز نمیتواند مرا از مبارزه و جنگیدن با آن باز بدارد.
هر چه بیشتر فکر میکردم، چیزهای جدیدی میفهمیدم که قبلاً نمیفهمیدم و نمیتوانستم بفهمم. بهخصوص معنی این حرف را که قرآن و آیات آن را تنها در عمل و در میدان مبارزه می توان فهمید، خوب لمس میکردم.
مثلاً وقتی این آیه قرآن را میخواندم که «ان معالعسر یسرا» اول از آن این معنی را میگرفتم که بعد از سختی، آسانی است. به زبان ساده، یعنی این هم بگذرد! و یا به قول معروف «پایان شب سیه، سپید است.» اما، موقع فکر کردن به این آیه ناگهان متوجه شدم که ببین! نمیگوید «ان بعد العسر یسرا»، میگوید: «فان معالعسر یسرا» و دوباره باز هم تکرار می کند: «ان معالعسر یسرا»، یعنی با خود سختی، در خود سختی، آسانی هست!
یعنی همان جایی که فکر میکنی دیگر خیلی سخت است و کارد به استخوانت رسیده، اگر تحمل کنی، اگر نترسی و تسلیم نشوی، اگر برای خروج از سختی تلاش کنی بیگمان به «یسر»، گشایش میرسی! فقط شرطش این است که غافل نباشی و آمادگی پذیرش هر سختی را داشته باشی. یعنی از سختیهای راه دلزده و غمگین و مأیوس نشوی و روحیهات را از دست ندهی و بهاصطلاح «غر نزنی.»
یاد معصومه بخیر که به من یاد داد: «مجاهد غر نمیزند»، من این را در سلول، در بازجویی و شکنجه تا حدودی تجربه کرده بودم. بعد یادم آمد که در بند هم که بهاصطلاح بند تنبیهی بود، ما دائم همین را تجربه میکردیم. دژخیمان ما را در آن بند انداخته بودند و هر روز فشار را بیشتر میکردند که هرطور شده ما را بشکنند و به خیال خود به بریدگی بکشانند. اما ما با مقاومت در برابر دشمن قدرت میگرفتیم و سرشار میشدیم و از «عسر» به «یسر» رسیده بودیم!
حالا من هم میدانستم که در همین قفس و در همین شرایطی که برای خردکردن و لهکردن ما درست کردهاند، اگر مقاومت کنم، اگر تلاشهای دژخیمان را به شکست بکشانم و در مقابل آزمایشهایی که در مسیر مبارزه گرفتار آن شده بودم، صبور و استوار بمانم، به «یسر» خواهم رسید. این چنین بود که تلاش کردم قانونمندیهای این دنیای جدید را بشناسم و کشف کنم.ادامه دارد…



















