خاطرات زندان اعظم حاجحیدری از کتاب بهای انسانبودن – قسمت بیست و پنجم
پس از دوره کوتاه آرامش نسبی که با برچیده شدن «بند قفس» به وجود آمده بود، خیلی زود بار دیگر فشار بر اعظم حاجحیدری و دیگر زنان زندانی شدت گرفت. آنان را از قزلحصار به اوین منتقل کردند؛ جایی که مأموران بار دیگر آنان را زیر نظر گرفتند و در معرض آزار و اذیت و خشونت فیزیکی قرار دادند و همزمان تلاش کردند با استفاده از خبرچینان و عوامل خود، میان زندانیان درگیری ایجاد کنند.
با این حال، زنان زندانی حاضر نشدند اجازه دهند مسئولان زندان شرایط زندگی آنان را تعیین کنند. در میان ضربوشتم، تهدید، محرومیت و تحقیرهای مداوم، آنان راههایی یافتند تا اتحاد خود را حفظ کنند و حس کرامت و انسانیتشان را از دست ندهند. اعظم در این بخش از خاطراتش، از انتقال به اوین، موج تازه سرکوب و نیز کنشهای کوچک همبستگی و مقاومت میگوید؛ اقداماتی که زندانیان از طریق آنها در برابر تلاشهای حکومت برای منزوی کردن و درهم شکستنشان ایستادگی کردند.
اعظم در آن زمان یک معلم جوان ۲۲-۲۳ ساله بود که قدم در مسیر مبارزه گذاشته بود. او به مدت ۵ سال در زندانهای دادگستری موقت، اوین، قزلحصار وگوهردشت به سر برد و توسط پاسداران خمینی تحت شکنجههای وحشیانه قرار گرفت.
انتقال به اوین و آغاز دور تازهای از فشارها
جدای از اینکه در بند ۴ خائنان دور و بر ما میپلکیدند تا خبر جمع کنند که چه کسی با چه کسی میگردد یا چه کسی کتاب میخواند یا چه حرفی میزند؟ آن نمایشهای ظاهری هم که مضمونش عذرخواهی بود که ببخشید، اشتباه شده! و این کارها را به پای اسلام نگذارید و غیره، ۳ ماه بیشتر طول نکشید. دوباره تعدادی زنهای پاسدار را به بند ۴ که ما بودیم، آوردند. آنها بین ما میچرخیدند و نفرات را انتخاب میکردند تا دوباره روز از نو، روزی از نو! تا باز بندهای تنبیهی را راهاندازی کنند و همین کار را هم کردند.
بعد از ۳ ماه که از برچیدن بند قفس گذشته بود، دوباره حدود ۷۰ نفر از جمله مرا از بندهای ۳ و ۴ و ۷ جمع کردند و به زیرهشت قزلحصار بردند و بعد از ۲ – ۳ ساعت که زیرهشت نگه داشتند و تهدید کردند و حرفهای رکیک و زشتی که خاص فرهنگ کثیف آخوندی بود و فقط روی مسائل جنسی دور میزد، نثارمان کردند… سرانجام ما را به اوین منتقل کردند و در بند ۳ که به دلیل خرابی آن را تخلیه کرده بودند، جا دادند. در آنجا فکور – رییس وقت زندان اوین – آمد و در اظهاراتی که سراپا فحش و ناسزا خطاب به ما بود گفت: زبالهها و آشغالها را از قزلحصار جمع کردهاند و ریختهاند اینجا.
وقتی وارد بند شدیم، بند خالی بود و فکور رفت داخل دستشویی که آنجا را وارسی کند. ناگهان یک قلمبه کثافت ریخت روی سرش و صحنه خیلی مفتضحی به وجود آورد. بچهها همه زدند زیر خنده که معنی خندهها این بود که دیدی خودت آشغال هستی! این هم جوابت! این خندهها خیلی به فکور گران آمد و به انتقام همین قضیه، همان روز اول ۵ نفر را برای بازجویی بردند و بعد از دو روز به قول معروف آش و لاش برگرداندند. مهری و سهیلا رحیمی که با هم خواهر بودند، از آن جمله بودند و اسمهای بقیه یادم نیست.
از آن به بعد ما را که ۷۰ نفر بودیم، در سه اتاق دربسته انداختند و به مرور تعداد دیگری را هم از قزلحصار آوردند و از همه بندهای اوین هم افراد نسبتاً قدیمی را به این بند منتقل کردند. تا آنجا که به خودمان برمیگشت از این تجمع صفا میکردیم. چون بعد از چند سال که یا در قفس یا در بندهای مختلف پراکنده بودیم، حالا دوباره همه دور هم جمع شده بودیم.
البته دژخیمان برای تحت فشار قرار دادن ما، یک اتاق را هم به خائنان اختصاص داده بودند. با کاری که طی این مدت رژیم روی آنها کرده بود، بهراستی از انسانیت تهی شده بودند و به جانورانی مثل بقیه پاسداران و شکنجهگران تبدیل شده بودند و حتی به لحاظ شکل و هیأت ظاهری هم مثل زنان پاسدار شده بودند و دیگر کمترین سنخیتی با بچهها نداشتند. آنها بنا به خط و دستوری که گرفته بودند، از هیچ رذالتی در حق بچهها فروگذار نمیکردند. هر روز در بند راه میافتادند، به همه فحش میدادند و نفسکش میطلبیدند.
زندانبانها روزی سه بار در اتاقها را باز میکردند و ما را به دستشویی میبردند. سه بار هم درها برای غذا باز میشد. روزهای تلخ و شیرینی در این دوره داشتیم. اگر چه بیشتر روزها با حملههای وحشیانه مزدوران و گروه ضربت اوین که مثل لشکر چنگیز میریختند و میزدند و میشکستند و میبردند، همراه بود؛ اما از آنجا که احساس میکردیم همه اینها جزیی از مقاومت و نبرد ما با این رژیم ضدبشری است و به این وسیله داریم از انسانبودن خودمان دفاع میکنیم، همه آنها برایمان شیرین بود.
مثلاً در اتاقهای بند تلویزیون وجود داشت، اما زندانبانها اغلب به بهانههای مختلف میآمدند و به منظور تنبیه ما آن را میبردند تا ما منبع خبری یا وسیله سرگرمی نداشته باشیم.

یادم هست که در همان دوران یک سریال تاریخی به نام سربداران از تلویزیون رژیم پخش میشد. از آنجا که این سریال به یکی از جریانهای مبارزهجویانه تاریخ قدیم ایران مربوط میشد، بچهها به آن علاقه داشتند. به همین خاطر دژخیمان دلشان نمیخواست ما آن را نگاه کنیم و دنبال بهانه میگشتند که تلویزیون را ببرند. ما هم که این را میدانستیم سعی میکردیم در این زمینه هیچ آتویی به آنها ندهیم و با خائنان درگیر نشویم.
موقع شروع سریال آنها میآمدند و داد میزدند، منافقها ساکت شدهاید، داستان چیه؟ از چی میترسید که سکوت کردهاید؟ چی شده اهل فیلم شدهاید؟ چطور شده یادتان رفته مبارزه کنید؟! با هر جملهیی تلاش میکردند ما را تحریک کنند تا واکنش نشان بدهیم و با آنها برخورد کنیم و آنها موفق به بردن تلویزیون بشوند. اما نتوانستند این کار را بکنند.
شبهای دوشنبه هر هفته ساعت ۹ فیلم شروع میشد، ما همه چیز را قبل از شام آماده میکردیم. شام را میخوردیم و همه وسایل را جمع و منظم میکردیم و پتوها را هم پهن میکردیم و هر کس سر جای خودش مینشست. با شروع فیلم، یکی از بچهها شمارش میداد: یک، دو، سه! به محض شمارش، همه با هم شیرجه میرفتیم و به پهلو درازکش میشدیم تا فیلم را ببینیم، چون اگر هر کس میخواست هر طور دلش میخواهد بخوابد، جا نمیشدیم و به این شکل منتظر شروع فیلم میشدیم.
این کار اگر چه شاید در وهله اول یک بازی و حرکت بچهگانه به نظر برسد، اما در آن شرایط جهنمی، در شرایطی که رژیم میخواست زندانیان همه در سکوت مطلق و در تنهایی به سر ببرند، ما در نقطه مقابل آن، همه کارهایمان را در هماهنگی با هم پیش میبردیم و هر کار عادی را به تفریح و به عاملی در جهت ایجاد شادی و شادابی و سرحالی خودمان و دوست داشتن یکدیگر تبدیل میکردیم. تنها به این ترتیب بود که میتوانستیم با آن شرایط مقابله کنیم و زیر آن همه فشار و تحقیر و شکنجه دوام بیاوریم.
از طرف دیگر مزدوران که از این کار ما کلافه بودند، درست رأس ساعت ۹ در سلول را باز میکردند و میگفتند منافقها برید دستشویی! اما گویی با دیوار حرف میزدند، هیچ کس از جایش نمیجنبید. آنها که حسابی میسوختند، فحش و ناسزا میدادند و بعد تهدید میکردند که تا فردا صبح دیگر از دستشویی و توالت خبری نیست و در را محکم میکوبیدند و میرفتند. دژخیمها از این کار ما آنقدر ناراحت میشدند که به تلافی آن، صبح فردا هم چند ساعت دیرتر بچهها را به دستشویی میبردند تا بچهها را تحت فشار قرار بدهند.
ادامه دارد…



















