آنها كه از زيرشكنجه جاني به در برده اند يا هنوز نوبت اعدامشان نرسيده بايد شاهدان صحنه هايي خشن تر از اعدام باشند.
يكي از آنها را از زبان يك مجاهد از بندرسته نقل مي كنيم: «يكروز غروب در بهداري اوين بوديم. بعد از صداي رگبار گلوله كه مثل يك رعد وحشتناك در فضاي اوين پيچيد، فهميديم باز هم تعدادي از بچه ها را تيرباران كرده اند. يكساعت بعد از پايين پنجرهٌ ما، توي حياط بند صداي حرف زدن و خنده و سر و صداي پاسدارها مي آمد. اينجور مواقع كنجكاو مي شديم تا ببينيم چه خبر است؟ دور از چشم نگهبانها بچه ها خودشان را از پنجره مي كشيدند بالا كه تماشا كنند. من را هم بلند كردند تا بروم لب پنجره.
رفتم و يكمرتبه از آنچه كه ديدم سرم گيج رفت و پشتم لرزيد. خدايا چه مي ديدم؟ يك كاميون پراز جسد و جنازه هاي خونين بچه ها كه تازه تيرباران شده بودند. خون تازه! نمي دانم جسدها چندتا بودند. صدتا، دويست تا؟ نمي دانم. سر و صداي پاسدارها به خاطر وحشت رانندهٌ كاميون از ديدن آنهمه جسد خونين بود.
نمي توانست رانندگي كند. مثل اينكه تازه كار بود. بقيه دستش مي انداختند و به او مي خنديدند. اداي روح در مي آوردند و مي گفتند: “امشب مي اد به خوابت”، يا مي گفتند: “مرده كه ترس نداره”. يكي از پاسدارها براي اينكه نشان بدهد مرده واقعاًً ترس ندارد، رفت روي كاميون، همينطوري روي جسدها قدم مي زد. شروع كرد به اينور و آنور انداختن جنازه ها. بعد يكدفعه روي يكي ايستاد و گفت: “اي بابا اينكه هنوز جون داره!” چندتاي ديگر هم همين وضع را داشتند. پاسدار از همان بالا به بقيه گفت: “كي چاقو داره؟” يكنفر يك چاقو به او داد. او به طرف جسدهاي نيمه جان رفت… چشمهايم تار شد، جايي را نمي ديدم. مغزم مي خواست منفجر شود… افتادم پايين».
مجاهد شهيد رقيه داوري ومادرش
در گزارش ديگري از اصفهان آمده است: «رقيه داوري از بچه هاي شهر كرد اصفهان در سال1362 با خود ما دستگير شد. او ليسانسيهٌ ادبيات و دبير فرهنگ وهنر بود. به قدري او را زدند كه رواني شد. خودش تمام لباسهايش را پاره مي كرد و نمي توانست كسي را بشناسد. هيچكس، حتي مادرش، را نمي شناخت.
تا يكسال پاهايش آش و لاش بود. هر موقع مي خواستند او را به بازجويي ببرند، با پتو يا فرغون، توسط دو نفر پاسدار مي بردندش. بعد از يكسال، كه كمي بهتر شد و مي توانست راه برود، او را روي زمين مي كشيدند و مي بردند. آخر سر، چون حاضر به همكاري با رژيم نشد، اعدامش كردند.
مادر رقيه را هم كه 60ساله بود، به خاطر اينكه حاضر نشده بود بر علیه مجاهدین شعار بدهد اعدام كردند».



















