مجاهدين شهيد پروين مستوفي واكرم محمدي
در همدان پروين مستوفي، مادر سه فرزند، را كه باردار بود اعدام كردند و در شهركرد يك زن مجاهد باردار را در ديگ آبجوش انداختند.
در زندان شيراز، قبل از اعدام، خون مريم فلاحت را سه بار كشيدند و سه بار به او تجاوز كردند. پاسداران در تهران به اكرم محمدي 16ساله تجاوز كردند. او را كه در اثر اين تجاوز تعادل روانيش را از دست داده بود، به شوفاژ زنجير كرده بودند. ثريا شكرانه در زندان مشهد بارها با كابل شكنجه شد و سرانجام پيكر تكه تكه شدهاش را در پتو پيچيده و به رگبار بستند.
اما هرگز اين جنايتها در عزم جزم اين زنان شيردل براي سرنگوني رژيم ضدبشري خللي وارد نكرد. زبان حال آنان را از دست نوشتهٌ ميليشياي كم سن وسالي كه پس از 11روز در تاريكخانهٌ گوهردشت بر ديوار قفسش نوشته است، مي خوانيم: «بدنم درد مي كند، دستهايم مي لرزد، پاهايم توان ندارند، اما زندگي بدون مبارزه يعني مرگ».
گزارش يك زن مجاهد خلق كه 10سال را در زندانهاي اوين وقزلحصار و گوهردشت بوده است
چند نمونهٌ ديگر را از گزارش يك زن مجاهد كه ده سال زندانش را در اوين و قزلحصار و گوهردشت گذرانده است، نقل مي كنيم: «در بند311 اوين بوديم با 5 نفرديگر. نزديك 4شهريور بود. يكي را آوردند تمام سر و صورتش باد كرده بود، دست و پاهايش هم به شدت زخمي بود. حميده قلي پور از بچه هاي دانشجويي بود، علت دستگيريش را پرسيديم، گفت يكي از شيشه هاي مغازهٌ حزب اللهي ها را با سنگ شكسته، بعد توسط پاسدارها دستگير شده بود.
با وجود اينكه او را خيلي زده بودند روحيهٌ خيلي بالايي داشت. وقتي براي اعدام بردندش، گفت: “بچه ها من بهتون يه چيزي ميگم كه شكنجه زودگذره، اونچه كه باقي ميمونه عشق به خدا و به خلق محرومه…”
فرح حق شناس كه در سال1360 دستگير شده بود از بچه هاي دانشجويي بود، سه بار به شدت كتكش زده بودند، ولي كلمه يي سخن نگفت. بر اثر كابل هردوپايش باندپيچي شده بود. روحيهٌ شادي داشت، يكسره ورزش مي كرد و به ما مي گفت: “ورزش كنيد، اصلاً روحيه تون رو نبازيد، مشكلات مهم نيستند…”
طاهره سماوات در بند240 بود، بر اثر ضربه هاي كابل پاهايش در چند جا عفوني شده بود كه لازم بود آنها را نيشتر بزنند. وقتي نيشتر مي زدند، دل همهٌ بچه ها ريش ريش مي شد، صحنهٌ دلخراشي بود . با اينحال، طاهره لبخند خودش را فراموش نمي كرد و مي گفت: “بچه ها مبارزه سختي داره، ولي تنها چيزي كه تكيه گاه من است و بهم اميد ميده همين چهرهٌ مردمه، من در لحظاتي كه شكنجه مي شدم فقط با اميد به اون چهره ها بود كه مي تونستم تحمل كنم…”
اعظم طاق دره مهندس شيمي بود و مي گفت: “الان مجاهد گفتن خون ميخواهد و ما بايد اين خون را بدهيم، لحظهٌ سرنوشت سازي براي ما هست”».



















