خاطرات زندان اعظم حاجحیدری از کتاب بهای انسانبودن – قسمت دهم
در دهمین شماره از سری خاطرات زندان اعظم حاج حیدری که در کتاب بهای انسانبودن به چاپ رسیده است، نویسنده به بیان خاطراتی تکاندهنده از شکنجه دختران کم سن و سال در زندان اوین توسط پاسداران رژیم خمینی پرداخته است و حمایت بیدریغ زنان مجاهد دربند از این کودکان بیگناه را بازگو میکند.
اعظم در آن زمان یک معلم جوان ۲۲ – ۲۳ ساله بود که قدم در مسیر مبارزه گذاشته بود. او به مدت ۵ سال در زندانهای دادگستری موقت، اوین، قزلحصار وگوهردشت به سر برد و توسط پاسداران خمینی تحت شکنجههای وحشیانه قرار گرفت.
فاطمه دخترک ١٣ ساله
اواخر سال ۶۰ بود که به علت گستردگی دستگیریها تراکم در بند چنان بود که هر روز چند نفر بر اثر فشار و نبودن هوای کافی بیهوش میشدند.
این امر به یک جابهجایی منجر شد و ما را به یک بند بزرگتر منتقل کردند. یک روز که در اتاق ۱ بند، نزدیک در نشسته بودم، دیدم دختر نوجوانی که ۱۲ یا ۱۳ ساله مینمود با چهرهیی گرفته و مضطرب و چشمانی گریان وارد بند شد و به طرف اتاق ما آمد. اما دم در میخکوب شد و با بهت و حیرت به افرادی که داخل اتاق بودند، نگاه میکرد و نمیدانست چکار کند. با این حالت مبهوت بعضی از تازهواردها آشنا بودم. چنین حالتی یا مربوط به کسانی بود که تازه دستگیر شده باشند یا افرادی که بعد از مدتهای طولانی تحمل سلول انفرادی به بند عمومی میآمدند به طرفش رفتم و به او سلام کردم و گفتم: نگران نباش، بیا پیش من یک دقیقه بنشین! گفت: اینجا کجاست؟
از سؤالش تعجب کردم. منظورش چیست؟ یعنی واقعاً نمیداندکه به اوین آمده است؟! گفتم حالا کمی بنشین خستگیات که رفع شد، بعد برایت میگویم.
دخترک خیلی خسته، تشنه و گرسنه بود، اما متأسفانه ما هم چیزی نداشتیم که به او بدهیم. اتاق به اتاق گشتیم از یک اتاق کمی نان گرفتیم و از یک اتاق دیگر هم کمی عدسپلو-که ما به آن شفتهپلو میگفتیم- کمی خورد و گفت شکمم از گرسنگی به پشتم چسبیده بود.
اسمش فاطمه بود و از رفتارش پیدا بود که طفلک بیخبر از همه جاست. حتی درست نمیتوانست حرف بزند وقتی بیشتر با او صحبت کردم دیدم اصلاً سواد ندارد. اهل ساوه بود، با ذهنی کاملاً خالی. گریه میکرد و مادرش را میخواست. از او پرسیدم چه شد که اینجا آمدی؟ تعریف کرد که پدرش از اعضای کمیته است و کارگاه شمعسازی دارد. او و برادرش هم
در آنجا کار میکنند. بعدازظهر که تعطیل بوده، یکی از بچههای محلهشان آمده و گفته که میخواهد یک چیزی درست کند و از او خواسته که در کارگاه آنها کار کند. او هم چون بیشتر اهل محل با هم فامیل هستند و آن پسر هم از اقوامشان بوده، به او راه داده است. اما پاسدارها میگویند که آن پسر مواد منفجره داشته و پاسدارها که آمدهاند، فاطمه او را فراری داده بوده است. پدر فاطمه هم او را تحویل پاسدارها داده است.
فاطمه همچنان گریه میکرد و میگفت، میخواهم پیش مادرم بروم.
آن شب هر طوری بود فاطمه را آرام کردیم و پیش خودمان جا دادیم و خواباندیم. صبح روز بعد اسم او را برای بازجویی از بلندگو خواندند. از ترس میلرزید و مرتب گریه میکرد و میگفت، میخواهند مرا کجا ببرند؟ سرش را در بغلم گرفتم و به او گفتم نترس! شجاع باش! هیچ اتفاقی نمیافتد! رویش را بوسیدم و او راهی بازجویی شد. وقتی از شعبه برگشت پاهایش خونین و ورمکرده بود و نمیتوانست راه برود. وارد بند شد و با صورت روی زمین افتاد. بلندش کردیم و جایی برایش درست کردیم که بخوابد. ضعف کرده و افتاده بود. هر ازگاهی در خواب داد میزد: نه! نه! ولم کنید!… دنبال یک خوراکی بودیم که به او بدهیم، اما متأسفانه چیزی نبود. وقت چای شد، هر نفر یک حبه قند سهمیه داشت. ۱۰ ،۱۵ نفر از بچهها قند خود را نخوردند. از این قندها، آبقند درست کردیم و به فاطمه دادیم که کمی حالش جا بیاید. وقتی بعد از چند ساعت بیهوشی حالش جا آمد، پرسید من کجا هستم؟ گفتم در اتاق خوابیدهای! گفت در شعبه نیستم؟ گفتم نه نترس! پیش ما هستی. پرسیدم، فاطمه در خواب داد میزدی نه! ولم کنید! چیزی شده بود؟ با چشمانی اشکآلود به من نگاه کرد و در حالی که بغض گلویش را می فشرد، گفت مرا در راهرویی گذاشته بودند. چند مرد آمدند و بهم میگفتند این همان است و شروع کردند به خندیدن و اذیتکردن ناجور! در خواب دیدم که دوباره آنها آمدهاند.
وقتی فاطمه داستانش را گفت، گریهام گرفت. گفتم خدایا آخر این دختر کوچک که دست چپ و راستش را نمیشناسد چه گناهی کرده که اینطور دست این جانورها بیفتد و امکان دفاع از خودش نداشته باشد؟ اما بعد به خودم آمدم و به خودم نهیب زدم که مگر انتظاری غیر از این داری؟
به فاطمه گفتم گریه نکن! شجاع باش! اگر این دفعه آمدند سراغت، تو هم آنها را بزن و ازخودت دفاع کن! با تعجب به من نگاه کرد و گفت آخر من که زورم به آنها نمیرسد! به او گفتم مهم نیست که زورت میرسد یا نه، مهم این است که تو از خودت دفاع کنی! ناگهان لبخندی بر لبانش شکفت!
انگار چیزی را فهمیده بود و گفت اینجا آدم چقدر چیز یاد میگیرد، از این به بعد از خودم دفاع میکنم.
فاطمه در اتاق با هلن ارفعی[1] دوست شده بود. هلن یک معلم جوان۲۲- ۲۳ ساله بود. اما چهره جوان و زیبایش کمتر از سن واقعیش نشان می داد و شباهت زیادی به دختران دانشآموز داشت. فاطمه تحت تأثیر هلن هر روز محکمتر و مهاجمتر میشد. مزدوران وقتی دیدند فاطمه طی چند ماه از آن دختر ساده و بیسوادی که روزهای اول حتی نمیتوانست حرف بزند،
تبدیل به یک دختر شجاع و مهاجم شده، او را به قول خودشان به دادگاه بردند. به او گفته بودند تو را به پدرت که از سربازان خمینی است و در کمیته امام کار میکند بخشیدیم و آزادت میکنیم. برو شکرگزار پدرت باش که تو را برای آموزش به اینجا آورد و این شلاقهایی هم که خوردی جبران گناهان گذشتهات بود! برو خدا را شکر کن و به کسی هم چیزی نگو که بتوانند از آن علیه اسلام و امام سوءاستفاده کنند.
وقتی فاطمه از زندان آزاد شد هنوز جای زخمهایی که بر پاهایش بود خوب نشده بود.
شکنجه مادر در مقابل کودکش
از روزی که وارد اوین شدم، بازجوییهایم شروع شد و هر روز که به بازجویی میرفتم با صحنههای جدیدی مواجه میشدم. یک روز در راهرو شعبه نشسته و منتظر بازجویی بودم که متوجه شدم مردی در کنارم نشست.
به او گفتم کمی آن طرفتر برو! به حرفم توجهی نکرد و جوابی هم نداد.
چند بار دیگر از او خواستم کمی خود را کنار بکشد، اما باز هم اعتنایی نکرد. در حالیکه سرم پایین بود، کمی چشمبندم را بالا زدم که ببینم کیست و مشکلش چیست؟ ناگهان متوجه شدم که او مرده است. از دیدن یک جسد در کنار خودم یکه خوردم. به چهرهاش نگاه کردم، او را میشناختم و قبلاً دیده بودم.
به ذهنم فشار آوردم و یادم آمد که او را در یکی از دفاتر مجاهدین دیدهام و اسمش رضا مشهدی است. هنوز در حالت شوک ناشی از دیدن جسد رضا بودم که متوجه شدم بازجو بالای سرم ایستاده و بلافاصله بارانی از مشت و لگد بود که از هر طرف بر سر و رویم فرود آمد. در اثر این ضربات به دیوار و به بچههای دور و برم میخوردم و چون چشمهایم بسته بود، نمیتوانستم خودم را کنترل کنم و به زمین میافتادم.
بعد از این همه کتکخوردن، به جرم این که چشمبندم را بالا زده بودم، مرا به شعبه دو و بازجوی مستقیم خودم سپردند. او گفت حالا که اینقدر دوست داری منافقی را که به درک واصل شده، نگاه کنی بیا خودت هم خوب نوش جان کن تا شاید تو هم به درک واصل شوی.
وقتی او مرا به شعبه برد تا بزند، در شعبه صدای جیغ و گریه دخترک پنج، شش سالهیی بیوقفه ادامه داشت. به زودی متوجه شدم گریههای این بچه به خاطر این است که مادرش را در مقابل چشمانش شلاق میزنند. صدای بازجو را میشنیدم که به او میگفت اسم مادرت را بگو تا دیگر شکنجه نشود. اسم آن دختر فاطمه بود. اما هیچوقت نفهمیدم فرزند کی بود. این بچه را بعداً همراه مادرش به بند ۲۰۹ منتقل کردند.
ادامه دارد…
[1] هلن ارفعي، معلم، در تاریخ ٣٠ آذر ١٣٦٠ در ٢٣ سالگي در زندان اوين به شهادت رسيد.



















