خاطرات زندان مهری حاجینژاد از کتاب آخرین خنده لیلا – قسمت دوازدهم
در این شماره از خاطرات زندان مهری حاجینژاد که در کتاب آخرین خنده لیلا به رشته تحریر در آمده است نویسنده که آن زمان نوجوانی دانشآموز بوده ادامه خاطرات زندان در رژیم ملایان را بازگو میکند و از سرنوشت یک کودک در زندان میگوید.
کودکی که هرگز پیدا نشد
در پاییز ۶۱ ، خواهری به نام فرزانه را به سلول ما آوردند که ٢٠ سال داشت و اهل رامسر بود. این خواهر در جریان طرح سرکوبگرانه موسوم به «مالک و مستاجر» دستگیر شده بود. او را آنقدر زده بودندکه پشت و کمر و پاهایش بر اثر کابلهایی که خورده بود، به رنگ کبود بادمجانی درآمده بود.
بعد از آشنایی اولیه با او احساس میکردم خیلی بیتاب و بیقرار است ولی طبق رسم زندان از او راجع به سابقهاش سؤالی نمیکردم و فقط از اینکه چقدر شلاق خورده یا اینکه بازجوییش درکدام شعبه است، سؤال میکردم. ضمناً به خاطر وضعیت جسمی و تخفیف فشار روحیاش سعی میکردم تا آنجا که مقدور است رسیدگیهایی به او بکنم. به همین جهت رابطهمان با هم نزدیک شده بود. فرزانه یک روز داستان خود را اینطور برایم تعریف کرد:
صبح زود از خانه بیرون رفتم که نان بخرم، وقتی برگشتم دیدم پایگاه ما که همسر و پسرم حنیف در آنجا بودند مورد تهاجم پاسداران قرار گرفته و منطقه محاصره است. خودم از طریق خانه به خانه از منطقه خارج شدم و در حین فرار پایم شکست و چند ماه در خانه یکی از اهالی رامسر پناه گرفتم.
آنها مرا که میدانستند مجاهد هستم در خانهشان پناه دادند و دو ماه به من رسیدگی کردند. خانم صاحبخانه خودش رفت و از خانه ما که مورد حمله قرار گرفته بود، برایم خبر آورد. مزدوران بعد از حمله، به آن خانه چندین آر.پی.جی شلیک کردند و خانه را به آتش کشیدند. همه میگویند هر کسی در آنجا بود، سوخت. من بعد از این که پایم بهبود پیدا کرد به تهران رفتم تا به سازمان وصل شوم، اما در تهران دستگیر شدم…
آن طور که فرزانه تعریف میکرد برای ما تقریباً قطعی شد که همسر و پسر سه سالهاش در آنجا شهید شدهاند.
در زمستان ۶۱ خواهر دیگری به اسم شهین را از بند ۲۴۶ به بند ما منتقل کردند. یک روز که دور هم نشسته و صحبت میکردیم، و در مورد علی کوچولو و هوش و استعداد او حرف میزدیم. شهین گفت در بند ۲۴۶ هم یک پسربچه سه ساله مدت کوتاهی پیش ما بود که اسمش حنیف بود، موهای بوری داشت و مثل آدم بزرگها مستمر قدم میزد و فکر میکرد و…
حین حرف زدن شهین، چشمهای فرزانه یکباره برقی زد و با حالت شوکه پرسید: آیا وقتی حمید هم صدایش میکردید جواب میداد؟ فرزانه بعد چند مشخصه دیگر هم از بچه داد و در ناباوری تمام نتیجه گرفت که: پس او بچه من است! پس حنیف من زنده است! و از فرط هیجان، از حال رفت!
وقتی به هوش آمد، دوباره و با شتاب از شهین سؤالات بیشتری درباره حنیف مطرح کرد تا اطلاعات بیشتری در مورد فرزندش به دست آورد. انگار میترسید که بیجهت به خودش امیدواری داده باشد. اما هرچه میپرسید بیشتر یقین میکرد که او همان حنیف اوست. مدتی بعد مادر و پدر فرزانه به ملاقاتش آمدند و او به آنها فهماند که حنیف زنده و در اوین است.
بیش از هشت ماه پدر و مادر فرزانه به تمام ارگانهای دولتی، و غیردولتی، از دفتر منتظری تا هرکجا که در تصورشان میگنجید سر زدند ولی از همه جا آنها را جواب کردند. النهایه با صرف پول کلانی در دادگاه رامسر پروندهیی پیدا کردند که داخل آن نواری بود که نشان میداد بعد از اینکه خانه آنها را به آتش کشیدند، حنیف را زنده به محل بیدادگاه بردهاند و در آنجا از او سؤال میکنند مادرت چه شد؟ و حنیف میگوید مادرم رفت نان بخرد.
با وجود این، تا سال ۶۵ که من در جریان بودم از حنیف هیچ خبری نشد. گویی یک قطره آب شد، رفت توی زمین.
زندان در زندان!
اواخر زمستان ۶۰ روزی یکی از بچهها وقتی از بازجویی برگشت، به من گفت زهرا از نفرات یکی از مناطق دانشآموزی را دیده که زیر شکنجه درهم شکسته و با بازجویان همکاری می کند. خبر شوکهکننده بود، این از یک طرف میتوانست به معنی لورفتن و روآمدن پرونده من باشد و از طرفی هم فکر میکردم چه شده که او به همکاری کشیده شده است؟
اما او خوشبختانه نه اسم اصلی مرا میدانست و نه حتی فامیلی مرا. با او بعد از ٣٠ خرداد که اسم مستعار داشتیم آشنا شده بودم و اوایل مرداد هم از هم جدا شده بودیم و او به قسمت دیگری منتقل شده بود و عملاً جز این که مرا به قیافه میشناخت، چیزی از من نداشت ولی اگر خبردار میشد که من دستگیر شدهام باید مفروض میگرفتم که تمام آنچه را که بعد از ٣٠ خرداد انجام داده بودیم او میدانست و در اختیار بازجویان قرار میداد. با زهرا و زهره در این مورد مشورت کردم.
این داستان گذشت تا این که پنج، شش روز مانده به نوروز ۶۱ زهره شتابزده وارد اتاق ما شد و گفت پاسدار حسینی همراه با یک زن خائن که فکر میکنم زهرا باشد برای شناسایی نفرات درحال آمدن به بند هستند. فقط چند ثانیه فرصت داشتم که تصمیم بگیرم.
تاآنموقع حتی برخی هماتاقیهایم هم فکر میکردند من واقعاً هیچکاره و یک آدم عادی هستم و فقط تا سال ۵۹ هوادار بودهام. در همان محلی که نشسته بودیم پشت سرمان پتوها را روی هم چیده بودیم و به اصطلاح به آن میگفتیم کاناپه. زهره گفت تو روی این کاناپه بخواب و ما کاناپه بعدی را هم روی تو میگذاریم طوری که گویا این مجموعه تماماً پتوهای روی هم چیده شده است. به سرعت این کار را کردیم و من زیر آن پنهان شدم. در آن لحظات همه صداها را میشنیدم ولی کسی نمیدانست که من آن زیر هستم. از بدشانسی چند روزی بود که سرما خورده بودم و تب شدیدی داشتم و سرفه سختی هم میکردم.
به هرحال آن روز زهرای خائن به بند ما آمد و همه اتاقها را چک کرد ولی من به این ترتیب از چشم او مخفی ماندم.
اما از آن روز به بعد دیگر آرامش قبلی را نداشتم و موقع رفت وآمد به بازجویی و یا رفت وآمد به داخل بند، باید گوش به زنگ میبودم که مبادا زهرا بهطور غافلگیرانه مرا ببیند و اوضاع خراب شود.




















