زهره حیدری اهل قم بود و موقع دستگیری ۱۷ سال بیشتر سن نداشت. قامت بلند و هیکل درشتش، سنش را بزرگتر جلوه می داد. اما فقط قد و قامت رشیدش نبود بلکه شجاعت و شهامت، ریسک پذیری بسیار بالا و توان و قدرتش هم او را بزرگ و جا افتاده نشان می داد.
مدتی از ازدواجش با یک روحانی مبارز از اهالی قم نگذشته بود که همسرش سال ۶۰ دستگیر و اعدام شد. و او بعدها به هنگام خروج از کشور و در مسیر پیوستن به مقاومت دستگیر و زیر شدیدترین شکنجه ها رفت. خودش همیشه از روزهای زیر بازجوئی اش اینطور تعریف می کرد: « این سلول که برای شما اینقدر کوچک به نظر می اید برای من وقتی از شکنجه گاه به سلول برمی گشتم آنقدر در نظرم بزرگ می آمد که فکر می کردم وارد هتل شدم و تا روز بعد که می دانستم دوباره برای شلاق خوردن خواهم رفت حسابی از فضای سلول استفاده می کردم».
زهره بی مهابا در مقابل پاسداران می ایستاد. در اوین هر وقت پاسداران برای تنبیه توی بند می ریختند بدون اینکه اصلا بفهمند که زهره هم دخیل بوده یا نه مستقیم می رفتند سراغش و او را زیر ضرب می گرفتند.
او سر دردهای میگرنی خیلی حادی داشت. اواخر سال ۶۵ بود یک روز برای مقابله با یک حرکت اعتراضی خواهران زندانی، مجتبی حلوائی فرمانده جوخه های اعدام اوین، با دار و دسته شلاق بدستش ریختند توی بند. در حالی که در آن حرکت اعتراضی، زهره به خاطر سر دردش اصلا دخالت نداشت، ٰاما حلوائی جلاد اوین که کینه عجیبی نسبت به زهره داشت، مستقیم رفت سراغ زهره و او را زیر لگد چکمه هایش گرفت. زهره بی مهابا فریاد می زد «پاسدار آشغال و کثافت به من نزدیک نشو» و مجتبی حلوائی جلاد هم به شدت ضرباتش می افزود.
در حین تحمل ضربات لگدهای مجتبی حلوائی، زهره به بچه ها گفت که قرصهای میگرنش را بدهند و او چند قرص را با هم در دهانش انداخت و در حالیکه پاسداران او را به زور برای تنبیهات دیگر به بیرون بند می کشیدند، همچنان فریاد می زد و به شعار دادن خود علیه پاسداران ادامه می داد. به خاطر همین خروش و جاری بودن مداومش بچه ها اسم مستعار «آبشار» را برایش انتخاب کردند. چون فریادهایش مثل خروش آبشار بود. من و زهره در یک اعتصاب یک ماهه در گوهردشت با هم بودیم و بعد هم وقتی به سلولهای انفرادی رفتیم سلولهایمان نزدیک هم بود و همیشه از احوال همدیگر با خبر می شدیم. وسط اعتصاب غذا یک بار سجادی – سر دژخیم و مسؤل زندان گوهردشت – زهره را صدا کرد و به او گفت اگر تعهد بدهد که ضوابط را اجرا می کند او را به بند عمومی می فرستد و زهره قاطعانه به او گفته بود که هرگز چنین کاری نخواهد کرد و به بند برگشت و به اعتصابش ادامه داد. بعد آمد کنارم نشست و آیه ای از سوره یوسف برایم خواند: «رب سجن احب اليّ مما یدعوننی الیه» «خدایا بند و زندان برایم بهتر است از آنچه که مرا به آن فرا می خوانند» و ادامه داد: «اعتصاب و مردن زیر اعتصاب برایم از خیانت و پشت کردن به مردم نوشتر است».
در حین اعتصاب تلاش می کردیم که زبان همه ملیتها را یاد بگیریم، آذری و کردی و شمالی…. از آن روزها کلمه آذری « اوشاخلار» یعنی «بچه ها» تکیه کلام همه بچه ها شده است و به جای کلمه بچه ها همدیگر را اوشاخلار خطاب می کردیم . این کلمه تبدیل به کد «آبشار» شد. به هر بند و سلولی که جابجا می شدیم، آبشار مسؤل بیدار باش و خاموشی شب بود، در واقع او بلندگو و صدای رسای جمع بود و حرف همه را با صدای آبشار گونه اش می توانست از این طرف راهرو به آن طرف برساند. مسؤل راه انداختن نماز جماعت تو سلولهای انفرادی هم خودش بود. صبحها فریاد می زد «آهای اوشاخلار سلام صبح بخیر». زمان نماز داد می زد «اوشاخلار وقت نمازه پاشیم همه با هم نماز بخوانیم. و بعد هم که نماز تمام میشد داد می زد «اوشاخلار قبول باشه». شبها هم وقتی چراغها را خاموش می کردند، زهره سکوت مطلق سلول را با صدای بلندش می شکست و محکم و بلند داد می زد «اوشاخلار شب بخیر». همه پاسداران می دانستند که این صدای زهره است و آبشار هم اسم مستعارش است ولی او از هیچکس باک نداشت و در مقابل همه آنها یک تنه می ایستاد.
پاسداران زن حریف زهره نبودند برای همین برای تنبیه و ساکت کردن زهره همیشه پاسدار شکنجه گران مرد به سراغش می رفتند. یک روز تنگ غروب و زمان نماز مغرب و عشاء فریادش بلند شد. «اوشاخلار وقت نمازه» و همه تو سلولهای خودمان به نماز ایستادیم و در پایان نماز هم طبق روال همیشه تکرار کرد «اوشاخلار قبول باشه». هنوز جمله اش تمام نشده بود که یک مرتبه صدای باز شدن در سلولی شنیده شد و بعد صدای چند پاسدار مرد و متوجه شدیم که سه پاسدار مرد پشت در سلول زهره ایستاده بودند و به مجرد اینکه صدای زهره قطع شد، ریختند تو سلولش و شروع به کتک زدن او کردند. از یک طرف صدای سه نامرد شکنجه گر بود که او را زیر ضرب و شتم گرفته بودند و از طرف دیگر خروش آبشارگونه زهره بود که داد می زد «آشغالهای کثافت دست به من نزنید، از سلول من بروید بیرون».
مدت یک ساعت این نبرد نابرابر اما پر افتخار و پرغرور ادامه داشت. بقیه بچه ها که در سلولهای دیگر بودیم با هم به درب سلولهایمان می کوبیدیم و داد می زدیم «بی شرفها ولش کنید. نامردها ولش کنید.» بعد از یک ساعت نفهمیدیم که چه ضربه ای به او وارد کردند که دیگر هر چه می زدند صدائی از او بلند نمی شد و فقط صدای آن سه نامرد و جلاد می آمد که هنوز داشتند حقد و کینشان را روی او خالی می کردند و بعد از مدتی هم سلولش را ترک کردند و رفتند. تا مدتی هر چه صدایش کردیم جوابی نشنیدیم. همه بغض کرده و نگران حالش بودیم. سکوت سنگینی همه راهرو را گرفت. آن شب، زمان خاموشی صدای آبشار که بگوید «اوشاخلار شب بخیر» بلند نشد و یکی دیگر از بچه ها به جای او، این جمله را تکرار کرد. شب تا صبح هیچ کس از نگرانی حال زهره خوابش نبرد. اما زمان نماز صبح یکمرتبه آبشار قهرمان ما دوباره جاری شد و محکمتر از قبل خروشید «اوشاخلار بلند شین وقت نمازه» و صدای آبشار بود که پایان نماز گفت: «ربنا ثبت أقدامنا – اوشاخلار قبول باشه».
و دشمن فهمید که هرگز با بند و زندان و ضرب و شتم و شکنجه نمی تواند مانع خروش آبشار گونه زنی شود که تصمیم گرفته است از حقش در برابر آخوندهای زن ستیز دفاع کند.
زهره را در قتل عام ۳۰ هزار زندانی سال ۶۰ در میان اولین گروههای اعدامی از بند بردند. در دادگاه به ۷۰ ضربه شلاق و اعدام محکوم شد به همین علت شب قبل از اعدامش ۷۰ ضربه به او شلاق زدند و روز بعد اعدامش کردند.
زهره مصداق واقعی خروش آبشار بود. خروشی جاودان و مستمر در امتداد تاریخ مبارزات زنان. همان زنانی که امروز در جای جای ایران آخوندزده ایستاده اند و با خروشی چون خروش آبشار همه را برای ایستادگی و مقاومت فرا می خوانند.
بی شک خروش شیر زن قهرمان زهره حیدری – آبشار – در ایران آخوند زده امروز، الهام بخش مبارزه همه زنان به پاخاسته است. نام و راهش جاودان باد.



















