مهین خیابانی سومین عضو خانوادهٔ خیابانی بود که در صفوف سازمان مجاهدین خلق ایران به شهادت رسید. او در سال ۱۹۵۳ در تبریز، شهری که همواره با مقاومت و فعالیتهای سیاسی گره خورده است، چشم به جهان گشود.
مهین در سالهای آغازین نوجوانی، تحت هدایت برادر بزرگترش، موسی خیابانی، یکی از چهرههای برجستهٔ سازمان مجاهدین خلق قرار گرفت. از طریق او با آرمانها، اصول و چشمانداز این سازمان برای آیندهٔ ایران آشنا شد.
در سال ۱۳۵۱، زندگی او مسیر سرنوشتسازی پیدا کرد. در همان سال، برادرش موسی توسط ساواک، پلیس مخفی بدنام رژیم شاه، بازداشت شد. زمانی که مهین از شکنجههای وحشیانهای که بر برادرش و دیگر همرزمانش در زندانهای شاه اعمال میشد آگاه شد، تصمیمی سرنوشتساز گرفت: او زندگی خود را وقف مبارزه با دیکتاتوری خواهد کرد.
با وجود وضعیت جسمانی ضعیف، مهین به طور مرتب به ملاقات برادرش در زندان میرفت. این دیدارها به منبعی از نیرو و انگیزه برای او تبدیل شد و عزمش را برای رساندن پیام سازمان مجاهدین خلق به مردم عادی تقویت کرد. او بهطور فعال در مراسم و محافل مذهبی شرکت میکرد؛ فضاهایی که در آن زمان بستر مهمی برای افزایش آگاهی سیاسی بودند، و از این فرصتها برای ترویج مقاومت در برابر استبداد استفاده میکرد.
پس از انقلاب ۱۳۵۷، مهین فعالیتهای سیاسی خود را گسترش داد. او ابتدا در بخش کارگری سازمان در تبریز فعالیت کرد. بعدها، با تأسیس «انجمن مادران مسلمان»، نقش مهمی در جذب و سازماندهی زنان برای پیوستن به این جنبش ایفا کرد.
در سال ۱۳۵۹، مهین به مرکزیت سازمان در تهران منتقل شد. در اوایل سال ۱۳۶۰، او با یکی از اعضای مجاهدین خلق به نام تقی اوسطی ازدواج کرد و زندگی مشترکی را آغاز کرد که سراسر وقف مبارزه سیاسی بود.
پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، نقطه عطفی که آغاز مقاومت مسلحانه علیه رژیم خمینی را رقم زد، مهین به مبارزه مسلحانه پیوست. او در پایگاههای مختلف سازمانی فعالیت کرد و مسئولیتهای خود را با انضباط و شجاعتی چشمگیر انجام داد.
در آن روزهای پرالتهاب، جملهای به امضای همیشگی او تبدیل شده بود: «میخواهم روزی فرا برسد که بتوانم رو در رو با این جنایتکاران مقابله کنم.»
سرانجام آن روز ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ فرا رسید.
صبح آن روز، نیروهای سپاه پاسداران حملات هماهنگی را به چند خانه تیمی سازمان مجاهدین خلق آغاز کردند؛ از جمله خانهای متعلق به محمد ضابطی و همچنین پایگاهی که مهین و همسرش در آن مستقر بودند.
مهین پنج ماهه باردار بود.
با این حال، او و تقی از تسلیم شدن خودداری کردند.
آنها تا آخرین گلوله و آخرین نفس جنگیدند.
وقتی نیروهای امنیتی نتوانستند با شلیک مسلسل و حملات نارنجکی مقاومت آنها را در هم بشکنند، به شلیک آرپیجی به خانه متوسل شدند. ساختمان ویران شد و در شعلههای آتش فرو رفت.
مهین و تقی در میان شعلههای آتش جان باختند.
شدت ویرانی به حدی بود که بنا بر گزارشها، رژیم برای مدت قابل توجهی خبر مرگ آنها را پنهان کرد، زیرا قادر به شناسایی بقایای اجسادشان نبودند.
مهین در آخرین لحظات زندگیاش، هنگامی که گلولههای سنگین بر خانه فرود میآمد، توانست آخرین تماس تلفنی خود را با یکی از بستگانش برقرار کند و درباره حمله هشدار دهد.
آخرین سخنان او که ساعت ۱۰ صبح روز ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ بیان شد، همچنان گواهی تکاندهنده بر پایداری اوست:
«صداها را میشنوی؟… صدای تیراندازی… پاسداران ما را محاصره کردهاند و همه در حال نبرد هستند. شهادت ما قطعی است… راهی برای فرار وجود ندارد. ما تا آخر خواهیم جنگید.
یا شهادت است یا ننگ تسلیم. راه دیگری در برابر خمینی وجود ندارد—و ما راه نخست را انتخاب کردهایم.
من پنج ماهه باردار هستم. اما همهٔ ما باید با هم برویم؛ من، تقی و فرزندمان.»
داستان مهین خیابانی، روایت باور و استقامتی خارقالعاده است؛ زنی که تا آخرین لحظات زندگیاش بر آرمانهای خود پای فشرد و حتی زمانی که مرگ از هر سو او را احاطه کرده بود، مقاومت را به جای تسلیم برگزید.



















