از كتابی به قلم هنگامه حاج حسن – قسمت سیزدهم
در این شماره از خاطرات زندان به نقل از کتاب چشم در چشم هیولا به قلم هنگامه حاج حسن، خاطرات او از اشکال مقاومت و شکنجه دژخیمان در زندان قزلحصار، زندانی که در آن جنایات بسیاری در حق زنان زندانی روا داشته شده است را میخوانیم.
اشکال مختلف مقاومت جمعی
یکبار آخرهای شب بود و همه خوابیده بودند، محل استراحت من در آن مقطع کنار در زیرهـشت بـود، صدایی از پشت در شنیده میشد. گوشهایم را تیز کردم، حاج داوود داشت با گشتاپو حرف می زد. دقـت کردم، داشت حسابرسی میکرد و به او خط میداد: «خاک برسرت! هزار بـار گفتم به درک که چپیها با هم جدول حل میکنند و یا روزنامه میخوانند، آنها را میدانیم! تشکیلات منافقین را دربیار! بیشعور! یک گزارش از آنها نمیتوانی بیاوری که ببینم چکار میکنند! یعنی بیکارند؟! خاک توسرت که اینقدر خنگی! اگر باز هم بیعرضه باشی پرتت میکنم همان جایی که لایقش هستی بدبخت!»
معنی این حرفها، یعنی فشار بیشتر به بچهها، یعنـی اعمال محدودیت بیشتر و گرفتن همان امکانات محدود. این قضیه به همه بچهها اطلاع داده شد. این همان تشکیلاتی بودکه حاجی دنبالش بود. تـشکیلاتی کـه ولو بسیار ساده بود ولی تنها وسیله دفاعی زندانیان بیدفـاع در برابر رژیمی بود که دستش برای هر کاری مطلقاً باز بود. این ارتباط جمعی، باعث حرکت یکپارچه زندانیان یک سیستم خبرگیری و خبررسانی بود و همین، حاجی و سایر پاسداران را دیوانه میٰکرد و به این ترتیب مقاومت همچنان در زندان ادامه داشت.

اشکال مختلف آزار و شکنجه مستمر
زندانبانهای دژخیم هرروز آزار و اذیت جديدی برای خرد کردن زندانی ابداع میکردند. ما هم تلاش میکردیم که در برابر آنها مقاومت کنیم و شگردهای دشمن را خنثـی کنیم.
شبها سرد بود و از کانالهای سیستم گرمایشی زندان دود و بویی وحشتناک و بسیار آزاردهنده وارد بند میشد. هرچه میخواستیم آن را خاموش کنند، نمیکردند و ما مجبور بودیم که پنجرهها را باز بگذاریم تا خفه نشویم. به خصوص بچههایی که آسم داشتند و هیچ امکان دارویی در اختیار نداشتند، گاهی به مرحله خفگی و مرگ میرسیدند.
کف بند یک موکت نازک مندرس و سوراخ سوراخ داشـت که به اندازه یک پارچه معمولی نازک بود و کف موزاییکی بند هم بسیار سرد بود. بنابراین همه جای کف بند و سلول پتو سربازی انداخته بودیم. برای حـل مسئله سرما از موجودی پتوها مشترک استفاده میکردیم و طوری تیمبندی کرده بودیم که نفراتی هم که پتو نداشتند در تیمها تقسیم شوند. چند پتوی سربازی زیرمان میانداختیم و چند پتوی خوب را که خانواده ها داده بودند، بهطور مشترک رویمان میکشیدیم و به این ترتیب میتوانستیم بخوابیم وگرنه سرما قابل تحمل نبود.
یک شب خوابیده بـودیم که به بند ریختند و گفتند هرکس یک پتو بردارد و خارج شود. نمیدانستیم موضوع چیست مگر ما را میخواهند کجا ببرند؟
همه بیرون رفتیم، گفتند رو به دیوار بایـستید. این کار هم با مشت و لگد و فحش انجام شد. توابها هم که عامل اصلی این جریانات بودند، مثل سگهای ولگرد برو بیایی داشتند و برای حاج داوود دژخیم[1] خوشرقصی میکردند.
پس از مدتی انتظار در سرما، بالاخره حاج داوود آمد و مجدداً دهان کثیفش را باز کرد و لجنهای ذهنش را به ما نسبت داد و گفت «شنیدهام از پتوهای مشترک استفاده میکنید وکارهای آنچنانی با هم میکنید. اینجا دانشگاه جمهوری اسلامی است» و یک مشت اراجیفی کـه همیشه نشخوار میکرد، به زبان آورد. مردک هرزه!
او یک بار خودش را لو داد و یک روز که خواهران را از بند بیرون آورده و برای تنبیه آنها را با شلاق و کتک روی زمین انداخته و گفته بود که همه از اول تا آخر بند، سینهخیز بروند… بعد به پاسدارانش گفته بود نگاه کنید ما آنهمه دنبال یک زن میدویدیم، حالا این همه زن زیردست و پایمان ریخته است.
به هرحال آن شب تا صبح ما را بیرون در سرما نگه داشتند و تمامی پتوها را از ما گرفتند و به هرکس فقط پتوی خودش (که خانوادهاش داده بودند) و یا یک پتوی سربازی داده شد.
وقتی به بند برگشتیم فوراً تجدید سازماندهی کردیم. اول برای اینکه دل توابها خـوب آتش بگیرد شروع به خندیدن و خوشحالی کردیم و سپس گفتیم بچهها شب همه با کلیه وسایل میخوابیم.
کلمه کلیه وسایل معنی خاص خود را در زندان داشت مثلاً هر وقت میگفتند فلانی را بـا کلیه وسایل بردند یا بازجویان و پاسداران میگفتند فلان زندانی با کلیه وسایل، یعنی دیگر او را نخواهی دید، حال یا اعدام و یا هر سرنوشت دیگر. ما هم این کلمه را گاهی در مواقعی به کار میبردیم مثل همین قضیه.
جاسوسها نفهمیدند موضوع چه میتواند باشد، شب دوبـاره بـه آرامی یادآوری شد، بچهها، کلیه وسایل! و همه رفتنـد ساکهایشان راآوردند و هر چه در ساک داشتند پوشیدند و به همدیگر هم دادند. هرکس سه چهار جفت جوراب با هم و یا دو سه روسری روی هم پوشید و خلاصه هرتعداد که لباس داشتیم، پوشیدیم.
خودمان از قیافههای خودمان خندهمان گرفته بود و کلی خندیدیم و تفریح کردیم، بعد در تیمهای ۵-۴ نفره پتوها را زیر انداختیم؛ چون زمین واقعاً سرد بود! و بعد بدون پتوی رو، ملافهها و چادرهایمان را رویمان انداخته و خوابیدیم. فقط به مریضها پتوی رو داده شد. به این ترتیب هم روی رژیم و جاسوسانش را کم کردیم و هم از سرما نجات پیدا کردیم. دیدن قیافه پرحرص و بور توابها، گرممان میکرد.
[1] دژخیم داوود رحمانی ملقب به حاج داوود در ۲۸ مهر ۱۴۰۰ مرد. او متولد سال ۱۳۲۴ در شرق تهران بود. در انقلاب ضدسلطنتی مردم ایران علیه رژیم شاه نقشی نداشت و با روی کارآمدن خمینی وارد کمیتههای سرکوب شد. به خاطر آشنایی با لاجوردی جنایتکار که در آن زمان دادستان رژیم در تهران بود به ریاست زندان قزل حصار منصوب شد.




















