نویسنده: فهیمه کشنی
بگو می شنومت؛ یادنامهای برای کبری مختار
در هر شرایطی که بهش زنگ میزدم حتی زمانی که موردی برایش پیش میومد و در کلینیک درمانی بود، تلفنش رو روشن میکرد و با صدای آروم میگفت: فهیم، فلان جا هستم ولی بگو میشنومت!!
یک پروژه مهم سیاسی داشتیم ولی چطور ۲۴ ساعته که براش پیغام گذاشتم ولی هنوز تیک آبی نخورده؟!!
با خودم گفتم اون هم از من بدتر! یک سر دارد و هزار سودای آزادی خلق و میهن در سر!!
حتما اگر فارغ شود جواب میدهد. صبح بود و خیلی سریع آماده شدم چون سفر طولانی پیش رو داشتم و کوله پشتیام رو به داخل ماشین پرت کردم و استارت زدم که یک دفعه تلفنم زنگ خورد!!
نگاهش کردم و دیدم خواهر «میم» هست. با خودم گفتم که «اوه نه الان نمیتونم جواب بدم و در وقت مناسب باهاش تماس میگیرم.» یک دفعه دیدم پیغام صوتی اومد که فهیمه لطفاً قبل از رفتن به سفر با من تماس بگیر کار واجبی باهات دارم!!
بلد نیستم اسمش رو چی بذارم؟ آخه من همیشه از خیلیها و بخصوص خواهر «میم» پیام دریافت میکردم ولی اینبار در همون لحظه احساس متفاوتی داشتم و بدون اطلاع از هر خبری، یک دفعه ته دلم خالی شد و احساس میکردم که این صوت حامل خبر خوشی نیست!!
بهرحال بیاراده انگشتم به سمت علامت سبز رنگ تلفن رفت و از اونور گوشی، خواهر «میم» گفت: فهیمه چکار میکنی؟ خوبی؟ گفتم: آره ولی نمیخواستم بهتون جواب بدم چون خیلی عجله دارم برای سفر.
گفت: اتفاقاً زنگ زدم که بهت بگم باید بهترین تلاشتون رو بکنید!!
بهش گفتم: چرا تن صدات عوض شده؟ از سارا خبر ندارم، پیغامم رو چک نکرده اصلاً تو اوکی هستی؟
گفت: برای همین بهت میگم که بهترینت رو انجام بده چون اون از بالا شاهده و نظارهگر تو و همه شما.!!
وای خدایا چی میشنیدم! انگار هنوز خواب بودم و یا گیج بودم؟! دوباره برگشتم داخل خونه و نشستم روی زمین و تکیه به دیوار و سرم رو کوبیدم به دیوار و با صدای بلند شروع کردم به گریه و شیون!!
آخه چطور ممکن بود؟ میدونستم که قلبش امانتی عزیز و خوبی از طرف یک انسان شریف بود که سالها پیش دریافت کرده بود!! میدونستم که مرگ حق هست!! میدونستم که او سالها پیش مرگ را به سخره گرفته بود!! میدونستم عقاب تیز پرواز ما، فرمانده نبردهای نفس گیر ارتش آزادیبخش ملی بر علیه تمامی سیاهی و تباهی ارتجاع هرگز به نیستی و خمودی ایمان نداره ولی در این لحظه من بودم که احساس تهی بودن میکردم و احساس تنهایی و ….
خواهر «میم» گفت: حالا تنهات میذارم و بعد که عزاداریهات تمام شد راست قامت بایست و مثل سارا استوار و مصصم، پرچمش رو در دست بگیر که او شاهد هست.!!
دوباره سوار بر ماشین شدم ولی با حال بسیار عجیب!! نمیدونستم مسیر ۸ ساعته را چگونه باید رانندگی کنم؟ داغدار و عزادار بودم! در تمام طول راه، بارها و بارها ترانه «دلتنگ بهار» که از دل سوگ و ایستادگی مردمم جاری شده بود و از زبان «نیما» خواننده مقاومت بازخوانی شده بود را گوش کردم، خاطراتش را مرور کردم، مصیبتها، رنجها، استارتها، شکنجهها، دربدریهایمان از مقابل چشمانم یکی بعد از دیگری رژه میرفتند تا اینکه به نقطهای رسیدم که صدای خواهر «میم» در گوشم طنین انداخت که عزاداری و افسردگی برای شجاعترین زن شاخص مجاهد خلق قدغن.!!
بلی نامش کبری مختار بود ولی من سارا صداش میکردم!!
زنی که این شانس را داشتم که مدتی به عنوان همرزم!! هم تیم!! و با بقول خودش «تن واحد فهیمه» در کنارش باشم حال مجازی و یا چندین مرتبه حضوری!!
زنی که هیچگاه از خودش نگفت!! ننوشت!! ولی به تو جرأت میداد که حضورت را اثبات کنی، تو را با خود واقعیات پیوند میداد، سازگار میکرد و نقشه مسیرت را تحسین میکرد.
تن واحدی که حتی در نیمههای شب از بینگ بینگ پیغام تلفنیام خواب را بر خود حرام میکرد و پاسخگو بود!!
درهایم را میشنید و با لحظات شادم مثل کودکی پاک همراه با من قهقهه سرمیداد!!
کوه صبر بود!! در هر بن بستی، تنگنایی، و به خیال خودم شکستی و کم آوردنی، آماج دعواهای من بود!! میگفتم و مدام میگفتم بدون توقف و او میشنید!! گاهی اینقدر سکوت میکرد که فکر میکردم تلفن قطع شده!! ولی میگفت نگران نباش میشنومت!!
خداحافظی میکرد و پیش خودم میگفتم دیگر حتما این دفعه از من خیلی ناراحت است و دیگر بین من و او تمام شد!!
فردا زودتر تماس میگرفت و با لحن بسیار مهربان و خوشی میگفت درود بر شما خانوم!! خوب استراحت کردی؟ و من دوباره و دوباره شرمنده وقار و فدای اخلاقیاش میشدم!!
آخر او سارای خشک و خالی نبود بلکه یک مجاهد خلق بود!!
روزی از او پرسیدم، بعد از این همه تلخی چه میماند؟
گفت، ریشهای که هنوز زنده است.
پرسیدم: خسته نشدی؟
گفت: گاهی خسته چرا، !! ولی ایستادهایم!!
آری سارای مهربانم،
من و تو بارها خندیدیم.
ما بارها به رنجهایمان خندیدیم.
ولی رنج، مثل زیبایی و ابهت و شکوه یک زن مجاهد خلق، فراموش نشدنی است.
سارای عزیزم!! قسم به لحظاتی که تمام توان تحملت به پایان رسیده بود. اما تو دوباره دوام میآوردی تعهد میدهم که تا پایان بایستم.
عزیز من، تو در روزگاری زندگی کردی که دوام آوردن کار بزرگی بود!!
دوام آوردنت را گرامی میدارم.
خواهر کوچک و دلتنگت «فهیمه»



















