از کتابی به قلم هنگامه حاج حسن- قسمت اول
چشم در چشم هیولا : پس از تظاهرات نیم میلیونی در تهران در سی خرداد سال ۱۳۶۰ که به همت سازمان مجاهدین خلق ایران شکل گرفت و پاسخ را با گلوله از رژیم خمینی دریافت کرد، رژیم ایران اقدام به سرکوب آشکار و نیز دستگیریهای بسیاری از هواداران و نیروهای این سازمان کرد. پاسداران به خانهها و محلهای کار افراد میٰریختند و یا در خیابان به صورت راندوم افراد را دستگیر کرده و به زندان میبردند.
هنگامه حاجحسن، پرستار بیمارستان سینای تهران، از زندانیان سیاسی و یکی از شاهدان سیاهچالهای مخوف خمینی و بندهای زنان در دهه ۶۰ است. او متولد سال ۱۳۳۵ در تهران و فارغ التحصیل دانشکده پرستاری دانشگاه تهران در سال ۱۳۵۸ است که در جریان انقلاب ضدسلطنتی با اهداف مجاهدین آشنا میشود.
هنگامه و دوست و همکلاسیهایش شکر محمدزاده، تهمینه رستگارمقدم، طوبی رجبیثانی، کبری علیزاده، اکرم بهادر و… در پروسه کوتاهی مجاهدین را به عنوان تنها نقطه امید در مقابل آخوندهای مرتجع انتخاب کردند و از سال ۱۳۵۸ با هواداری از این سازمان قدم در راه مبارزه گذاشتند.
هنگامه حاجحسن پس از دستگیری به مدت ۳ سال، طعم زندان و شکنجه در رژیم خمینی را چشیده است. او کتاب خاطرات زندان خود را به همکار و همرزمش شکر محمدزاده و دیگر یاران مجاهدش تقدیم کرده است. پرچمداران بینام ونشان آزادی که در برابر هیولای زنستیز و انسانسـتیز حاکم بر ایران برخاستند، چشم در چشم او دوختند و حرمت انسان و گوهرآزادی را پاس داشتند.
در مطلب پیش رو، در چند شماره خاطرات زندان او را به نقل از کتاب «چشم در چشم هیولا» به قلم وی خواهید خواند، که برای درج در وبسایت کمی ویراستاری شده است.

دستگیری در خیابان
در روز پاییزی ۱۷ آبان ۱۳۶۰ به همراه خدیجه (تهمینه رستگار مقدم) به خانه پدر و مادر یکی از دوستانمان، شکر محمدزاده
رفتیم تا از وضعیت او بپرسیم. شکر پیش از این دستگیر و زندانی شده بود. در حین بازگشت، در میدان کندی وقتی از تاکسی پیاده شدم، خیابان خلوت بود به همین خاطر چون احساس امنیت نمیکردم، وارد یک پارچه فروشی شدم؛ دو زن که یکی از آنها بچهیی هم در بغل داشت در مغازه بودند. ناگهان یک خودرو جلو مغازه ایستاد و دو نفر مسلح پیاده شده و وارد مغازه شده و سلاح کشیدند و به همه ما گفتند بروید سوارشوید!
آن دو زن شروع به گریه و زاری کردند و بچه هم بهشدت ترسیده بـود. مـن سـعی کـردم موقعیـت را ارزیـابی کرده و فرارکنم ولی فرار امکانپذیر نبود، چون در بیـرون مغـازه هـم دو نفـر دیگر را گذاشته بودند، در نتیجه دستگیرشدم.
در لحظات اول فکرکردم کـه مرا شناسایی کردهاند. ولی بهزودی متوجه شدم که در خیابان راه افتادهاند و هر کسی را که در سنین بین ۱۵ تا ۳۰ سال دارد، بهطور راندوم دستگیر میکنند. بهقول خودشان مشکوکها را دستگیر میکنند، تا بعد جرم او را مشخص کنند.
در ماشین زنها گریه و زاری میکردند. از همان اول بـهدلیل اینکه گریه نمیکردم و مترصد فرار بودم، به من دستبند زدند و یکی از آنها برگشت وگفت الان میبریمت و حالت را جا میآوریم تا خوب بفهمی مسعود جانت چه بلایی به سرت آورده.
به او گفتم سگ کی باشی؟! تا کجا دلت از مسعود آتش گرفته که با جاآوردن حال من میخواهی خودت را آرام بکنی! اصـلاً کی هستی که اسم او را به دهان کثیفت میآوری؟ او کلمات رکیکی به کار برد و دست بلند کردکه مرا بزند و برایم خط و نشان کشید من هم به او فحش دادم و گفتم خوبست اینقدر شعور نداری که جلو افراد عادی که دستگیرکردهاید و مجبورید آزادشان کنید، حرف دهنت را بفهمی. خوب خودتان و درون کثیفتان را بیرون میریزی و نیاز به افشاگری هم ندارد.
در این حال پاسدار دیگری که معلوم بود رئیس آنهاست گفت هر دو شما خفه. من هم گفتم هر دوی خودتان خفه و دیگر جواب ندادم. او ادامه داد جواب بلبلزبانیات را خواهی گرفت.
ما را بـه کمیتهیی در خیابان آزادی همان نزدیکی میدان کندی بردند و در اتاق خالی و تاریکی کـه زیرزمین بود انداختند. نمیدانم چند ساعت گذشت. شب شده بود. کمکم تـرس تنهـایی را حس میکردم. یک ترس مبهم؛ احتمالاً ترس از مرگ بود. فکر میکردم آدم چهجوری میمیرد. مرگ بیمارانم را دیده بودم ولی اینکه خودم سوژه همان مرگ باشم هرگز به ذهنم نزده بود. اما حالا به آن فکر میکردم.
درِ اتاق باز شد. پاسداران آمدنـد و مجدداً ما را سوار کرده و بردنـد. زنٰها همچنان گریه میکردند، التماس میکردند و مدام آدرس خانهشان را میدادند. معلـوم بـود در مورد آنها تحقیق کرده بودند، چون همه را آزاد کردند.
وقتی خودروی پاسداران از پارکوی عبور میکرد، کوچـهمـان را از دور دیدم. تصور کردم که الان مادرم به چه میاندیشد و چه میکند؟ هـرچـه هست تصور وضعیت مرا ندارد، ولی بزودی خواهد فهمید که نیستم و مثل بقیه دربهدر زندانها و گورستانها خواهد شد. کاش میتوانستم به او بگـویم کـه کجـا رفتم.

بعد وقتی تنها شدم چشمم را محکم بستند و بـا مشت و لگد و فحش کف ماشین خواباندند و به سمتی که بعد متوجه شدم اوین است راه افتادند.
دلهره خیلی شدیدی داشتم؛ مرا به کجا میبرند؟ بـا مـن چـه خواهند کرد؟ اگر سراغ تهمینه را از من گرفتند، چه باید بگویم؟ اگر گفتند این مدت در کجاها و کدام خانهها بودی، چه باید بگویم؟ و… هجوم انواع سـؤالات، ذهنم را داغ کرده بود و در حالی که میکوشیدم روی یک موضوع تمرکز کنم، اما نمیتوانستم؛ بهخصوص که مشت و لگد پاسداران و فحشهای آنها هم اجــازه نمیداد که تمرکز پیدا کنم.
بالاخره رسیدیم و مرا به شعبه ۲ اوین بردند و درگوشه اتاقی که خالی بود رو به دیوار روی صندلی نشاندند. کنجکاو بودم که ببینم کجا هستم و چه بلایی میخواهند بهسرم بیاورند. نگران تهمینه بودم. آیا از دستگیری من با خبر خواهد شـد؟ چـه بلایی به سرش خواهد آمد؟ چون او هـم در خیابانها سرگردان بـود و احتمـال اینکه دستگیر بشود، با این شیوهیی که رژیم در پیش گرفتـه بـود، بـسیار زیـاد بود. دلم میخواست یک طوری میتوانستم به او خبر بدهم بـه خیابان نیاید، ولی عقلم به جایی نمیرسید. در چنگال این وحشیهایی که هیچ چیز حالیشان نیست چه کار باید بکنم؟




















