پائیز سال ۶۵ بود و مدت زیادی نبود که از قزلحصار به اوین منتقل شده بودیم. هر روز که می خواستیم برویم هواخوری پاسدارها مانع تراشی می کردند.
آن روز جلوی در هواخوری جمع شده بودیم.
پاسدارها ما را عقب می راندند و نمی گذاشتند وارد هواخوری بشویم و ما هم فریاد می زدیم و به در فشار می آوردیم. در این بین یکی از پاسدارها دستش را دراز کرد بچه ها را کتک بزند. من دستش را پس زدم که به بچه ها نخورد و به او گفتم «منطق تو فقط منطق چماق است وگرنه گوش می دادی بفهمی بچه ها چی می گن».
در حین اینکه دستش را پس می زدم، دستبندش به مچش کشیده شد و آن را خراشید و کمی از مچش خون آمد. با دیدن خون یک مرتبه شلوغش کردند و گفتند: «آی! حالا دیگه کارتان به جائی رسیده که پاسدار کتک می زنید و زخمی می کنید؟ بهتان نشان می دهیم پاسدار زدن یعنی چه!»
در زندان برخورد فیزیکی با پاسدار و نگهبان جرم سنگین به حساب می آید و کمترین کیفرش انتقال به انفرادی بود.
پاسدارها با نعره و فریاد به دفتر بند برگشتند. فهمیدیم که یک سرکوب و هجوم اساسی در انتظارمان است. سریع همه جمع شدیم و یک نشست کوتاه گذاشتیم.
اول هر کس یک اسم مستعار برای خودش انتخاب کرد که اگر سلول رفتیم رد هم را با این اسم بگیریم. بعد یک سری لباس روی هم پوشیدیم هر چی که می توانستیم از سوزن و نخ تا مداد و تکه کاغذ را در درز لباسهایمان جاسازی کردیم و منتظر شدیم که هر آن بریزند توی بند.
طولی نکشید که مجتبی حلوائی، شکنجه گر اوین، به همراه چند پاسدار زن و مرد از پله های بند به داخل بند هجوم آوردند. مجتبی حلوائی فرمانده جوخه های آتش اوین بود یعنی کسی که وقتی بچه ها را به چوبه های دار می بردند، او بود که فرمان «آتش» را می داد و بعدش هم می رفت بالای پیکرهای به رگبار بسته شده و تیر خلاص را به مغز آنها خالی می کرد.
هر جا که او پیدایش می شد یعنی باید خونی زیر ضرب و شتم و سرکوبش ریخته می شد و در این زمینه برایش زن و مرد و محرم و نامحرم نه تنها فرقی نمی کرد بلکه زنان را هیستریکتر سرکوب می کرد. زیرا در دیدگاه ارتجاعی او یک زن خیلی باید شهامت می داشت تا در مقابل یک مرد آن هم مردی در هیبت و هیکل غول پشندی چون او بایستد و تسلیم نشود. پاسداران زن هم پاشنه آشیل او را در آورده بودند و به شیوه های زنانه خاص خودشان هر چند وقت یکبار می رفتند و او را تحریک می کردند که به بند زنان حمله کند و آن روز هم همین شد. یک خراش کوچک روی مچ یکی از آنها به یک پرونده سازی بزرگی به نام «کتک زدن پاسداران» تبدیل شد و مجتبی حلوائی به بند هجوم آورد.
پاسدارها هشت نفر از بچه ها از جمله مرا به عنوان سر دسته آشوبگران به حلوائی نشان دادند و او هم بی مهابا به ما هجوم آورد و ما را زیر مشت و لگد خودش گرفت.
شیوه سرکوب حلوائی اینطوری بود که مشت به سر زندانیان می کوبید تا آنها بی تعادل شده و به زمین بیافتند و بعد با پوتینهای سنگینش شروع به کوبیدن به همه اعضای بدن می کرد.
آن روز ما هشت نفر حسابی مشت و لگد خوردیم و بعد هم کشان کشان ما را از بند خارج کردند و بردند به محوطه پشت بندها یعنی همانجائی که زندانیان را سالهای ۶۱ و ۶۲ گلوله باران می کردند. مجبورمان کردند که گوشه های چادرهایمان را پشت گردنمان ببندیم ،همه با چشمبند رو به دیوار بشویم و پاهایمان را به اندازه کتفهایمان باز کنیم و در حالیکه فقط دو انگشت اشاره مان را به دیوار تکیه دارد، بدون حرکت به همان حالت بایستیم.
از زیر چشم بند زیر پاهایم را نگاه کردم پر از پوکه فشنگ بود. فشنگهایی که قبل از ما قلب زندانیان را دریده بود و حالا پوکه هایش زیر پای ما حس می شد. مجتبی حلوائی با لگدهایش به ساق پاهایمان میزان باز بودن پاهایمان را تنظیم می کرد. بالای سر هر کداممان یک پاسدار زن با چوبی که سر آن میخ کوبیده بود، ایستاد. با کوچکترین حرکتی، چوب را به سرمان می کوبیدند، میخهایش توی سرمان فرو می رفت و خون جاری می شد.
پاسداری که دستش خراش برداشته بود بالای سر من ایستاد. اسم مرا گذاشته بود خانم منطقی و مدام تکرار می کرد: «به به! خانم منطقی! جرأت داری حالا یک کلمه منطقی از دهنت در بیاد با همین چماقم می کوبم توی سرت!» معلوم بود، اینکه گفته بودم منطقش منطق چماق است حسابی به خال خورده بود و باید غضبش را به شکلی رو سرمان تخلیه می کرد.
از ساعت ۱۰ صبح تنبیه شروع شد و تا ساعت تقریبا ۷ عصر بی وقفه ادامه داشت. انگشتهایمان بی حس شده بود و سرمای پاییز اوین هم امان نمی داد. هر کس تکانی می خورد با ضربات مشت و لگد حلوائی یا ضربه چوبهای میخدار پاسداران مواجه می شد. کنارم اشرف فدائی ایستاده بود، آنطرف تر اشرف موسوی و بعد هم زهره حاج میر اسماعیلی.
اشرف «کولی» خونی که از سر و بدنش جاری شده بود، تمام چادرش را غرق خون کرده بود. در همان حال خودش هم دچار خونریزی داخلی شده و زیر پایش پر از خون شده بود.
اشرف موسوی که بیماری کمر درد داشت بعد از مدتی نتوانست بایستد و به زمین افتاد. حلوائی با لگد زدن او را سر پا کرد اما دوباره افتاد. این کار چند بار تکرار شد و آخرین بار که افتاد دیگر نتوانست بلند شود . آنقدر با لگد به سر و کمرش زدند که بی جان و بی حرکت شد. سرم را برگرداندم که او را ببینم ضربه یک چوب به سرم خورد و میخش تو سرم رفت. گرمی خونی که از کنار گوشم می ریخت را احساس می کردم. یکی دیگر از خواهران هم دچار خونریزی شد و خونش زیر پایش را قرمز کرد.
وحشیگریهای شدیداً آمیخته به عقده و حسادتهای خاص پاسداران زن در این میان خیلی تهوع آور بود. خطاب به بچه ها می گفتند: «فکر می کنید که فقط شما حرکات رزمی بلد هستید؟ الان ضربات کاراته ای نشونتون می دیم که حالتون جا بیاد.» می رفتند عقب و یکمرتبه مثل میمون می پریدند هوا و با لگد می زدند به پهلو و کلیه بچه ها و اسم این وحشی بازیهایشان را می گذاشتند ضربات کاراته و حرکات رزمی.
پاسدار دیگری به نام جباری که با زهره حاج میراسماعیلی هم مدرسه ای بود و هنوز عقده و کینه محبوبیت زهره در میان هم شاگردیهایشان را در دل داشت موقعیت را غنیمت شمرده و عقده گشائی می کرد و تا می توانست زهره را زیر ضرب چوب و چماق و مشت و لگد گرفت.
حلوائی جلاد ساعت ۷ عصر آمد و وضعیت خون آلود همه هشت نفر را که دید، تنبیه را با این جمله پایان داد: «یادتان باشه دیگر دست روی پاسدار بلند نکنید».
تنبیه تمام شد اما جریان هنوز ادامه داشت. طبق قوانین زندان هر کس که با پاسدار برخورد فیزیکی کند باید که در دادگاه کیفری محاکمه شود و ما هشت نفر را با همان وضعیت خونین به دادگاه بردند و رئیس دادگاه ما را محکوم به حبس انفرادی کرد. با تمسخر به او گفتیم پس این تنبیه که از صبح کشیدیم چه بود؟ این حکم قبل از دادگاه بود؟
با شکایت مجدد پاسدار جباری، زهره غیر از انفرادی محکوم به ۴۵ ضربه شلاق هم شد.
ما را به انفرادیهای ۲۰۹ منتقل کردند. اما زهره را برای اینکه مورد عبرت دیگران هم بشود ابتدا بردند به بند عمومی و او را در جمع زندانیان ۴۵ ضربه شلاق زده و بعد به سلول انفرادی منتقل کردند.
مدتی به سکوت گذشت ولی این سکوت دیرپا نبود زیرا بلافاصله همه شروع کردیم به همهمه کردن. اسم مستعارهای همدیگر را صدا می کردیم و به هم خبر سلامتی می دادیم. یکی داد میزد: «بچه ها تو سر من چهار، پنچ تا خیار سبز شده». یکی دیگه می گفت: «زیر چشمم یک بادمجان سبز شده». اون یکی می گفت: «سرم مثل خیابونهای تهرون پر از دست اندازه شده.» می گفتیم و می خندیدیم و شکنجه و سرکوب را به سخره می گرفتیم.
اشرف موسوی که کولش کرده و به سلول آورده بودیم، خبر سلامتی اش را داد. اشرف فدائی «کولی» فریاد زد: «بچه ها خسته نباشید». شور و شادی جمع زنان قهرمان و مقاوم خستگی یک روز تمام شکنجه و ضرب و شتم را از تن همه به در کرد و تابلویی دیگر از مقاومت و پایداری زن آزاده و رها را به تصویر کشید.
شش تن از آن شیرزنان در قتل عامهای سال ۶۷ اعدام شدند. اسامی ۵ تنی که به خاطر دارم عبارتند از اشرف فدائی، زهره حاج میر اسماعیلی، لیلا حاجیان، اشرف موسوی و آذر کوثری.
خون پاک جاری شده از پیکر این زنان قهرمان در زیر مشت و لگدهای آخوندهای زن ستیز حالا در رگان زنان سرکوب شده اما مقاوم و در صحنه امروز ایران زمین می جوشد و به چشم می بینیم هر چه گشتی های سرکوبگر می زنند و می گیرند، زندانی و اعدام می کنند، باز زنان ایران صحنه را ترک نمی کنند.
یاد آن ۶ زن قهرمان در دل زنان مقاوم ایران تا ابد جاویدان باد.



















