روزنامه اعتماد نوشت: سحرگاه دیروز مقابل زندان مرکزی اصفهان حرف، حرفِ مرگ و زندگی بود. طبق آنچه از قبل اعلام شده بود قرار بود فرزانه قصاص شود. پدر و مادر فرزانه شب قبل خواب به چشمانشان نیامده بود. آنها از چند ساعت قبل خودشان را جلوی در زندان رسانده بودند.
قرار بود دخترشان تا چند ساعت دیگر اعدام شود.
پدر فرزانه مدام قدم میزد و کلافه بود. مادرش هم گوشهیی نشسته و دعا میخواند. آنها یک بار دیگر هم این شرایط را تجربه کرده بودند. درست یک ماه قبل هم فرزانه پای چوبهدار رفت اما پدر شوهرش در حالی که طنابدار دور گردن عروس سابقش بود یک ماه برای ادامه زندگی به او مهلت داد. پدر و مادر فرزانه امیدوار بودند اینبار هم پدرشوهر سابق دخترشان به او فرصتی دوباره برای زندگی بدهد یا اینکه معجزهیی اتفاق بیفتد و دخترشان بخشیده شود.
چند دقیقه بعد خودرویی مقابل در زندان توقف کرد و مردی از آن پیاده شد. چهره مرد برایشان آشنا بود. او پدرشوهر سابق فرزانه بود. پدر و مادر فرزانه دوان دوان به دنبالش رفتند، به دست و پایش افتادند و شروع به التماس کردند. مادر فرزانه ضجه میزد تا شاید دخترش قصاص نشود. اما مرد در تصمیمش مصمم بود و خیلی سریع از جلوی آنها گذشت و وارد زندان شد.
مادر فرزانه فریاد میکشید تا شاید دخترش در آن سوی دیوارهای بلند زندان برای آخرین مرتبه صدایش را بشنود. هیچکس از داخل زندان خبر نداشت. نور آفتاب از دیواره شرقی زندان پیدا شد. دیگر نایی برای مادر فرزانه باقی نمانده بود. او به دیوار تکیه داده و منتظر بود تا خبری از دخترش بیاید. بالاخره با روشن شدن هوا در آهنی بار دیگر باز شد. همان آمبولانسی که ساعتی قبل وارد زندان شده بود خارج شد اما اینبار فرزانه روی برانکارد آن آرام گرفته بود. پدر فرزانه سرش را بین دو دستش گرفته بود و اشک میریخت. وقتی آمبولانس از جلوی زندان دور شد دیگر امید این زن و شوهر برای دیدن دوباره دخترشان رنگ باخت.
مادر فرزانه که در شرایط روحی بدی به سر میبرد عصر دیروز درباره اجرای حکم گفت: یک روز پیش از اجرای حکم همراه شوهرم به زندان رفتیم. دخترم حال بدی داشت. گریه میکرد و قسم میخورد که بیگناه است. دخترم روی پاهاش بند نبود و به زحمت حرف میزد. او میگفت آخرین خواستهاش پیش از اعدام دیدن دخترش است. ما هم این خواسته را به مسوولان و پدر شوهر فرزانه گفتیم اما فایدهیی نداشت و فرزانه تا آخر هم نتوانست دخترش را ببیند، دخترم به آخرین خواستهاش هم نرسید… (عصر ايران 14/12/92)


















