دامونا تعاونی – اشرف۳
بخش هایی از سخنرانی در مراسم گرامیداشت سی و دومین سالگرد قتلعام زندانیان سیاسی در سال۶۷ در اشرف۳ – ۲۹تیر۱۳۹۹
نام من دامونا تعاونی است. پدرم در سال ۱۳۶۷ اعدام شد. مادر من یک فعال سیاسی بود. من دوبار همراه او دستگیر شدم و زندان را در کودکی تجربه کردم. هنگامی که برای دومین بار به زندان رفتم تنها شش سال سن داشتم.
من زندانیان چشم بسته ای را به خاطر دارم که با پای خونین بیرون درب اتاق های بازجویی نشسته بودند. من صدای زندانیان هنگامی که در زیر شکنجه فریاد می کشیدند را به خاطر دارم.
یک سال بعد پدرم برای بار سوم دستگیر شد. شک نداشتم که چه اتفاقی برایش خواهد افتاد.
ده ساله بودم که روزی مادرم به من گفت که او اعدام شده است.
همینطور که بزرگ می شدم، داستان های انگیزاننده ای را در مورد روحیه بالای زندانیان در آن قتل عام می شنیدم. قتل عامی که در جریان محاکمه یک دقیقه ایش، هر زندانی مخاطب یک سئوال قرار می گرفت.
سئوال این بود: آیا از مجاهدین حمایت می کنی؟
هرکس می گفت آری، اعدام می شد و هرکس انکار می کرد، زنده می ماند.
فکر نمی کنم چنین حماسه ای را بتوان در جنبش دیگری یافت؛ جایی که نه تنها یک نفر بلکه سی هزار، پاسخ آری گفتند.
من کنجکاو بودم بدانم که پدرم چگونه در آن صحنه ورق را چرخاند.
برای شماری از زندانیانی که آن زمان در حبس بودند نامه نوشتم و از طرف سه نفر، پاسخ گرفتم. یکی از نامه ها از سوی یکی از بهترین دوستان او بود، یک همبندی از زندان. او نوشت، بعد از آنکه پدر تو به محل دادگاه برده شد، ما صحنه را از سوراخ کلید درب، نگاه می کردیم. تنها چند دقیقه طول کشید که دیدیم دو نگهبان، دست های پدرت را گرفتند و او را در راهرو، بر روی زمین کشیدند. ما هیچوقت نفهمیدیم که او در آن لحظه به آنها چه گفت اما منجر به این شد که به سختی مورد ضرب و جرح قرار گیرد.
من لحظاتم به هنگام خواندن این جملات را به خاطر دارم. از یک طرف اشک ریختم چون عاشق پدرم بودم. از طرف دیگر وقتی فهمیدم که او با وقار، اعدام را برای آزادی مردم و کشورمان در مقابل تسلیم انتخاب کرد به او افتخار کردم.
برای من همیشه سخت است که در مورد خودم صحبت کنم، چون می دانم ۳۰هزار تن هستند که حکایت اغلب شان ناگفته مانده و اسامی شان ناشناخته است. تنها دلیلی که می توانم جرات کنم اینجا بایستم، این است که صدای آنها که هیچگاه سخن نگفته اند و تنها ارقامی از آنان باقی مانده، باشم. آنها که هنوز به دنبال نام و هویت خانواده هایشان هستیم.
من در مورد یک چیز اطمینان خاطر دارم و آن پیامی است که آنها داشته اند.
همه شان تا به آن حد عاشق زیبایی های زندگی بودند که نمی توانستند بپذیرند، سایرین از آن محروم باشند و تنها خودشان از آن بهره گیرند. آنها تصمیم به فدای جان شان گرفتند تا هیچکس استخوان ها و چشمانش را برای به دست آوردن غذا در کشورمان، نفروشد.
ما ایرانیان نباید به مشتی آخوندضد بشر قرون وسطایی شناخته شویم. ما به آن سی هزاری شناخته می شویم که شامل دختران ۱۳ساله و زنان ۶۰ساله می شدند. آنها که خون شان در رگ های هر ایرانی، اینجا در اشرف۳ و آنان که هر روز در خیابان های کشورمان ایران بپا می خیزند، جاری است.
اکنون می خواهم به خامنه ای، رییسی، روحانی و سایر کسانی که در قتل عام ۱۳۶۷ دخیل بودند و کماکان در قدرت هستند بگویم: از این نام ها بترسید! این سی هزار، چند برابر شده اند و شما هر روز طنین صدایشان در خیابان های ایران می شنوید.
جنایات هولناکی که شما هر روز مرتکب می شوید، تنها بر عزم ما برای سرنگونی رژیم تان می افزاید و آن روز که تک تک شما در معرض حسابرسی قرار گیرید، نزدیک است.
در آخر از طرف خودم و تمام اعضای مجاهدین می خواهم از خانم رجوی تشکر کنم. از او که تمام این فداکاری ها را به ثمر رساند. او طی ۴۰سال مبارزة ما را با فداکاری های هر لحظه خودش، زنده و فروزان نگه داشته است. او به ما آموخته است که چگونه شفقت را با ایجاد الگویی از بالاترین روابط انسانی در میان خودمان، به مردم مان هم تسری دهیم.
خانم رجوی، به شما تعهد می دهم که مانند شما این ارزش ها و فداکاری ها را تداوم دهم.
از شما بسیار متشکرم.




















