عفت را از تیرماه سال ۶۱ که به بند ۸ تنبیهی قزلحصار منتقل شدم می شناختم.
از رفتار و سلوکش می شد فهمید که از بچه های شاخه دانشجوئی است.
چهره ای مصمم و با منش محکم و مطمئن و با لبخندی به غایت امیدوار و دلگرم کننده.
عفت اسماعیلی متولد سال ۱۳۳۸ و دانشجوی سال آخر رشته حقوق بود. زنی بسیار منضبط که برای هر لحظه اش برنامه ریزی داشت و در هر شرایط سختی لحظه ای بیکار نبود. بعد از مدتی فهمیدم که دختر خاله شکر محمدی زاده است. اوایل سال ۶۱ بود زمانی که مجبور بودیم در هر سلول تا ۲۵ نفر به طور فشرده شب و روز را با هم سپری کنیم. هر وقت که در سلولها را برای مدت کوتاه ۴۵ دقیقه و برای صرف ناهار و شام و نماز باز می کردند، عفت اولین نفری بود که از این فرصت برای ورزش کردن استفاده می کرد و این انگیزه را در همه برمی انگیخت که از همین فرصتهای کوتاه بهترین استفاده را بکنند.
در اولین برخوردم با او برایم اثبات شد که از زنان بسیار قابل اعتماد است که در هر شرایطی می توان به او اتکاء کرد. به دلیل تحصیلات دانشگاهی اش جزو نفراتی بود که انگشت اتهام حاج داود – جلاد و شکنجه گر قزلحصار- همیشه در هر تنبیه و سرکوب اول او را نشانه می رفت. چون برای این شکنجه گر مرتجع زن ستیز قابل هضم نبود که یک زن به تحصیلات خود ادامه بدهد و وارد دانشگاه بشود. می گفت دانشجوها آدمهایی هستند که «فکری» هستند و آنها هستند که در زندانها به بقیه خط و سمت و سو می دهند. یکی از شوخیهای عفت برای تلطیف فضای زندان، به تمسخر گرفتن حرفهای همین فرد لمپن بود.
به دلیل همین روحیه مقاومی که از او ساطع می شد، او را همان سال ۶۱ به سلولهای انفرادی گوهردشت منتقل کردند. تا اینکه من و او در بهار ۶۶ دوباره در گوهردشت همبندی شدیم. آن روزها همزمان بود با تشکیل ارتش آزادیبخش و یکانهای زنان رزمنده. همه تلاش می کردیم از هر طریقی از کم و کیف این تحول بزرگ در میان زنان با خبر بشویم. یکی از کسانی که عاشقانه از تشکیل ارتش به خصوص ارتش زنان خبریابی می کرد عفت بود. هر وقت به ملاقات با خانواده اش می رفت از قبل تمرین می کرد که چطوری با ایما و اشاره از خانواده اش خبر بگیرد و آن را به ما منتقل کند. و آنقدر ماهرانه این کار را انجام می داد که تقریبا هر بار بعد از ملاقات عفت با خانواده اش ما کلی خبر از فعالیت زنان در ارتش دریافت می کردیم.
در همین ایام یک روز عفت، خبری از شیوه لباس پوشیدن زنان در یکانهای ارتش برایمان آورد که زنان لباسهای سبز پاگوندار و روسری قرمز سر می کنند و هر روز هم رژه می روند و تمرینهای نظامی می کنند. دیگر عفت سر از پا نمی شناخت یک تکه پارچه قرمز پیدا کرده بود و هر روز آن را به سرش می انداخت و یک چوب دستش می گرفت. اگر هواخوری می رفتیم در هواخوری و اگر ممنوع از هواخوری بودیم در همان بند شروع به رژه رفتن و تمرین حرکتهای نظامی می کرد. یک روز جمع شدیم و نشست گذاشتیم تا برای اینکه ما هم با زنان ارتش هم شکل بشویم، یک اقدامی بکنیم. تصمیم گرفتیم که به خانواده هایمان بگوییم برایمان پیراهنهای پاگوندار با شلوار کردی بیاورند و چنین هم شد.
اولین سری لباسهایی که وارد زندان شد همه پاگوندار تقریبا همه سبز یا طوسی همراه با شلوارهای کردی بود و عفت اولین نفری بود که آنها را پوشید و پارچه قرمزش را هم سرش کرد و یک چوب بدست گرفت و با آنها شروع کرد به رژه رفتن. هر کدام از ما هم که توانسته بودیم از طریق خانواده هایمان این لباس را تهیه کنیم آنها را پوشیدیم و پشت سرعفت راه افتادیم و هر کاری که او می کرد ما هم می کردیم. و اینطوری نطفه یکانی کوچک از زنانی استوار و مقاوم و محکم با همت عفت اسماعیلی در زندان تشکیل شد.
پاسدارها تا مدتها متوجه علت این میزان تغییر در فرم لباس زندانیان نشده بودند. تا اینکه بعد از مدتها یکمرتبه متوجه شدند که در هواخوری خواهران دیگر زنان زندانی سابق نیستند که دارند قدم می زنند بلکه ارتشی از زنان مقاوم و رزمنده است که دارد رژه می رود، به همین علت ورود پیراهن و بلوزهای پاگوندار و شلوار کردی و هر لباس به رنگ سبز به زندان دیگر ممنوع شد. به طوریکه در سری بعدی تحویلگیری لباس، خانواده ها به شوخی و گاهاً هم با تعجب از بچه هایشان می پرسیدند: «مگر با پاگونهای لباسهایتان چکار کردید که الان می گویند باید آنها را از لباسهایتان بکنیم تا تحویل بگیرند؟»
ولی کار از کار گذشته بود یکان زنان زندانی با همت عفت تشکیل شد و تصویر رژه اش در تاریخ مبارزات زنان تا ابد جاودانه شد. عفت همیشه در حرفهایش آرزو می کرد که یک روز آزاد شود و خودش را مستقیماً به زنان رزمنده برساند و در طی روز هم تمام برنامه ریزیهای روزانه اش و اشعار و سرودهایش چنین مضمون و پیامی داشت.
من و عفت روزهای زیادی را با هم گذراندیم و خرداد ماه سال ۶۷ وارد یک اعتصاب غذای یک ماهه شدیم و بعد هم سلول انفرادی و بعد انتقال مجدد به اوین و بعد هم مقطع قتل عامهای سال ۶۷. در تمام این مراحل عفت از جلوداران مقاومت و ایستادگی و رزم بود. در هر تهاجمی که پاسداران به زندانیان می کردند عفت خودش را جلو می انداخت و مانع می شد آنها به بقیه نزدیک بشوند.
تا اینکه لحظه انتخاب در مقطع قتل عامها فرا رسید، انتخاب این که آیا از هویت خودش به عنوان یک زن آزاده و رها دفاع کند و به چوبه دار بوسه بزند و پیوستن به ارتش زنان را با خون خودش به دیگران پیام بدهد. عفت در قتل عامها در میان اولین سری به چوبه دار سپرده شد. با روسری قرمز رنگش راه سرخی را برای زنان ایران هموار کرد و چوب دستی اش تبدیل به توان و قدرت بازوی زنانی شد که حالا دست در دست، و بازو در بازوی هم از حق و حقوق خود در برابر آخوندهای زن ستیز دفاع می کنند و یکانهایی از ارتش زنان در ایران تشکیل می دهند و پیام عفت را به گوش همه می رسانند که تغییر در ایران و سرنگونی حکومت آخوندهای زن ستیز به زودی به دست زنان اين مرز و بوم محقق خواهد شد.
عفت در وصیت نامه اش همه مردم ایران را خطاب قرار داده و نوشته است:
این دست از سختی ها باکی ندارد… دستی است که با خدا و خلق پیمان بسته است و تا پای جانش بر سر پیمانش که همان آزادی و رهائی است ایستادگی خواهد کرد. بگذار مرتجعین باز هم ما را به زندان اندازند، شکنجه کنند، اعدام کنند، اما در عزم ما خللی وارد نخواهند کرد.آنان محکوم به فنا هستند و ما پیروزیم.
راه عفت، عزم عفت و همت عفت توشه راه همه زنان ستمزده، اما مقاوم و مصمم میهنمان باد



















