ستایش شفیعی، در جریان اعتراضات سراسری در شامگاه ۱۸ دی ۱۴۰۴ در تهران با شلیک گلوله جنگی توسط نیروهای سرکوبگر رژیم به شهادت رسید.
در آن شب ستایش با تعدادی از دوستانش در حوالی محل سکونتشان یعنی «میدان خراسان» تهران به خیابان آمده بود. فضا پردود و ملتهب بود. صدای تیراندازی با فریاد و شعار درهم آمیخته بود. در نزدیکی ستایش و دوستش یک پسر نوجوان تیر خورد و به زمین افتاد. میگویند ۱۲ یا ۱۳ ساله بود. آن پسر نوجوان همانجا کشته شد.
ستایش با نگرانی برای آن کودک، به دوستانش میگوید که مبادا پیکر آن بچه زیر دستوپا له شود، از آنها جدا میشود و به سمت پسربچه میدود. میخواست پیکر او را به عقب بیاورد. به محض رسیدن به پیکر آن نوجوان، مأموران سرکوبگر پای ستایش را هدف شلیک قرار دادند. ستایش بلند میشود، تا برمیخیزد، گلوله دوم به کمرش اصابت میکند، بر زمین میافتد و به شهادت میرسد.
دوستانش و آن تجمع پراکنده شدند. بعد از ساعتی که التهاب میخوابد، به دنبال ستایش به همان محل بازمیگردند. اما نه از پیکر ستایش خبری بود و نه از آن پسربچه. پیکرها را برده بودند.
ستایش۲۰ سال داشت. او دختری بود که در بهزیستی بزرگ شده بود. ورزشکار و کتابخوان بود، شب یلدای سال قبل نامزد کرده بود و میخواست زندگی را که از او دریغ شده بود، بسازد. نامزد ستایش به همراه دوستانش برای پیدا کردن اثری از او در شهر به راه میافتند، از بیمارستان تا هر مرجعی را که به ذهنشان میرسید، گشتند تا بالاخره حوالی ساعت ۴ بامداد ۲۰دی۱۴۰۴، کادر درمان یکی از بیمارستانها به آنها میگوید با مشخصاتی که میدهند یک نفر فوتی دارند. نامزد ستایش را برای شناسایی پیکر، بالای سر ستایش میبرند.
صورت ستایش رنگپریده و سفید که نشان از شدت خونریزی داشت، در بیمارستان شناسایی میشود. از پشت به او دو تیر جنگی شلیک شده بود.
حالا دیگر برای تحویل پیکر ستایش، حضور نامزد و دوستانش کفایت نمیکرد. خانواده باید حاضر میشد. و ستایش هم خانوادهای نداشت. دوستان ستایش با سرپرست حقوقی او در سازمان بهزیستی تماس میگیرند. ساعتی بعد، پیکر ستایش را به مرکز پزشکی قانونی «کهریزک» میفرستند. تا قبل از ظهر، پیکرش، تحویل سرپرست حقوقیاش داده میشود.
سرپرست حقوقی ستایش، هنگام دریافت پیکر او شکایت خود را هم ثبت کرد.
پیکر ستایش را به «بهشت زهرا» تهران میبرند. اما آنقدر جمعیت زیاد بود که خاکسپاریاش به روز بعد موکول میشود. ستایش شفیعی، در ۲۱دی ۱۴۰۴، در «بهشت زهرا» تهران به خاک سپرده شد.
ستایش خیلی رها بود
ستایش شفیعی عضو تیم بسکتبال منطقه ۶ تهران بود و در باشگاهی تحت نظر آموزشوپرورش بازی میکرد. همچنین او یکی از داوران فعال در دورههای مختلف «جایزه کتاب مهر» بود.ستایش خودش را برای کنکور آماده میکرد. میخواست درس بخواند و به دانشگاه برود. در محل سکونت جدیدش کتابخانهای برپا و آن را تزیین کرده بود.
دوستانش در توصیف ستایش میگویند که «بهشکل دیوانهواری رها بود.» دختر جوانی که سرکش بود و قوانین حاکم بر محیطش را بیمحابا میشکست و انگار که زندگی خودش را هم داوری میکرد. بسیار مهربان بود. دست یاری داشت. دست به قلم بود و مینوشت. در تلگرام کانالی داشت بهنام «دختری که خورشید بود» و هر آنچه در دل داشت و بازگو نمیکرد، به رشته تحریر درمیآورد.



















