سخنرانی در گردهمایی جهانی ایران آزاد – ۲۱ تیر 1400
من متین کریم هستم. دو بار در اردیبهشت۶۰ و فروردین ۶۲ دستگیر شدم. خاطرات سه سال و نیم زندانم را در کتابی به اسم «نبردی برای همه» نوشته ام. ولی اینجا میخواهم به گوشه کوتاهی از قساوت ابراهیم رئیسی جنایتکار اشاره کنم.
روز هشتم اردیبهشت ۶۰ هنگام توزیع تراکت در شهر کرج با دو همکلاسیام دستگیر شدم. ما را یک راست به دادستانی کرج بردند. از ما خواستند اسم مان را بدهیم، ابراز پشیمانی کنیم و تعهد بدهیم که از مجاهدین حمایت نمی کنیم. وقتی چیزی جز مقاومت ندیدند ما را زیر رگبار مشت و لگد و فحاشی قرار دادند. وقتی حریف ما نشدند و ما همچنان شعار می دادیم، ما را نزد رئيسی بردند. گفتند که می بریمتان پیش کسی که دیگر او به شما رحم نخواهد کرد. ما مواجه شدیم با یک پاسدار لمپنی که فقط رو به برادر مسعود و ما ناسزا می گفت و به شدت ما را کتک می زد.
وقتی ما باز شعار می دادیم گفت اگه بار دیگر از رجوی طرفداری کنید پدرتان را در می آورم. شما دیگر الان در چنگ من هستید.
همان شب ما را به اصطبل باغ جهانبانی که رژیم آن را تبدیل به زندان کرده بود بردند. حدود ۱۰۰دختر جوان که دستگیر شده در تظاهرات بودند را هم همان شب به اصطبل آوردند. سر و صورت اغلب شان شکسته و خونین بود. اصطبل یک سوله بزرگی بود بدون امکانات بهداشتی، حتی بدون کمترین زیر انداز یا رو انداز برای استراحت و ما مستمر از سرما به خود میلرزیدیم. آن زمان من ۱۵سالم بود. کسانی که در سوله بودند بین ۱۳ تا ۲۰ساله بودند.
یک شب حوالی ۲نیمه شب چند ماشین با سرعت به آن سوله ریختند. کم بود یکی از پاترولها مرا زیر بگیرد. گلههای پاسدار به سرکردگی رئیسی با عربدهکشی شروع به شلیک هوایی کردند. بلافاصله همه ما را رو به دیوار کردند و حکم دادستانی را برایمان خواندند.
حکم این بودکه چون با دادستانی همکاری نمی کنید، چون اسامی تان را نمی دهید و بر هواداری از مجاهدین پافشاری میکنید حکم تان اعدام است. در صورتی این حکم لغو می شود که با دادستانی همکاری کنید.
بعد از چند اخطار، نفر اول را به شماره صدا کردند و اسم خواستند.

وقتی جوابی از نفر نشنیدند فرمان آتش دادند. صدای رگبار در سوله پیچید. این صحنه سازی برایمان خیلی واقعی به نظر می آمد چون همه مان رو به دیوار بودیم و نمی توانستیم همدیگر را ببینیم. هر رگبار که شنیده می شد فکر می کردیم که نفری کنار دستمان دارد تیرباران می شود و بعد نوبت خودمان است. اما پاسخ جمع ما در انتهای این اعدام مصنوعی، سکوت و ندادن اسم مان بود.
رئیسی قصد داشت با اعدام مصنوعی، ما را در هم بشکند اما پاسخ دندان شکنی دریافت کرد. با ایستادگی و تحصن خانواده هایمان سرانجام رژیم مجبور شد بعد از دو هفته همه مان را آزاد کند.
یک فاکت دیگر هم مربوط به بعد از ۳۰خرداد سال ۱۳۶۰ است.
یک شب پاسداران با حکم دادستانی برای دستگیری من و پدرم به خانه مان ریختند. آنجا به شدت همه اموال خانه را تخریب کردند من را نتوانستند در خانه پیدا کنند ولی پدرم را دستگیر کردند. برای پدرم فقط به جرم دادن یک مهمانی افطاری به مجاهدین ۶ ماه حکم حبس صادر کردند. ولی ۳ سال او را در زندان تحت انواع شدیدترین شکنجه ها قرار دادند.
اتهام من هم فروش نشریه مجاهد بود که حکمش بلاشک از طرف رئیسی، اعدام بود.




















