از کتابی به قلم هنگامه حاج حسن- قسمت دوم
در شماره قبل از خاطرات زندان به قلم هنگامه حاج حسن، پرستار بیمارستان سینا در تهران در سال ۶۰ ، که در کتاب «چشم در چشم هیولا» به چاپ رسیده است، نحوه دستگیری وی در خیابان در شرایط بعد از تظاهرات نیم میلیونی سی خرداد و انتقال او به زندان اوین را خواندیم.
در این شماره خاطرات زندان و اولین بازجویی وی در زندان اوین را دنبال میکنیم.
زندان اوین – اولین بازجویی
مدتی که نشسته بودم صدای فریادهایی خفه و مبهم از هرگوشهیی میآمد و صدایی منظم مثل برخورد محکم چوب به قالی میشنیدم؛ درسـت مثل صدایی که موقع خانه تکـانی عیـد نـوروز، و وقتـی مـادرم فـرش خانـه را آویزان میکرد و با تمام قوا آن را با چوب میزد تـا گرد و خاکش خارج شود میشنیدم؛ ولی هر چه فکر میکردم نمیتوانستم بفهمم این صدای چیست.
قلبم داشت از سینهام بیرون میآمد و ضربان آن را در گلویم حس میکردم. این صداها چیست؟ میخواهند چه کار کنند؟
خودم را برای اعدام آماده کرده بودم؛ بهخصوص بعد از این که اسم و مشخصاتم را درآوردند و فهمیدند که پرستار فراری بیمارستان سینا هستم. ولی اگر نخواهند اعدامم کنند چی؟ حتماً شکنجهام میکنند، نمیدانستم شکنجه چطوری است امـا از آن خیلی وحشت داشتم.

موقع بازرسی، از داخل کیفم اسامی نفراتی که به ما کمک مالی میکردند و همچنین یک اطلاعیه دستنویس سازمان به دستشان افتاد. خوشبختانه اسامی کوچک افراد را نوشته بودم و آنها نمیتوانستند به جایی برسند چون همانجا تصمیم گرفتم تا آخر مقاومت کنم، به هـر قیمت!
امـا برخلاف انتظارم، یک نفر آمد و در مقابلم نشست و سرش را آنقدر بـه من نزدیک کردکه نفسش به صورتم مـیخـورد. نفس چندشآوری کـه حس میکردم وجودم را آلوده میکند.
من که چشمهایم بسته بود سرم را عقب کشیدم و گفتم چه میخواهی؟ با ملایمت گفت «ببین ما همه چیز را میدانیم و نیاز نیست کـه خودت و ما را اذیت بکنی. بهتر است قشنگ همه چیز را بگویی و خودت را خلاص کنی. ما نمیخواهیم تو را اذیت کنیم. تو دختر خوبی هستی و ما این را میدانیم. من سعی میکنم که کمکت کنم.»
احمق فکر میکرد که با این طرز حرف زدن میتواند مرا گول بزند. خیال میکرد با یک بچه طرف است مـن هم در حالی که سعی میکردم ذهنم را متمرکز کنم و اضافه حرف نـزنم، گفتم آقا من چطور چیزی را باید بگویم که شما هم آن را میدانید و وقتی میدانید دیگر چرا از من میخواهید بگویم؟
تمام حواسم بودکـه کلمات عادی مثل کلمات خودش به کار ببرم، تا آدم عادی و غیرسیاسی جلوه کنم. این امید را داشتم که اگر همین تـصویر را یک مدت برایشان جـا بیندازم، حداقل اینقدر زمان بگذرد که تهمینه و بقیه بفهمند من دستگیرشدهام و از جاهایی که من اطلاعاتشان را داشتم، دورشوند.

همان مرد گفت آیا تو شهناز را میشناسی؟ من او را میشناختم؛ او چندین ماه قبل سرتیم من، و پرستار بیمارستان بانک ملی تهران بود و دو مـاه قبل همراه با «فیروزه» دستگیر شده بود. گفتم من کسی را بـا ایـن مشخصات نمیشناسم. گفت ولی او تو را میشناسد. گفتم افراد زیادی مرا مـیشناسـند، ممکن است مرا در جایی دیده باشد ولی من همکاری با این اسم ندارم. گفت باشد صبرکن.
چند دقیقه بعد آمد و گفت وقتی من گفتم چشمبنـدت را باز کن و به هیچ سمتی بهجز روبرویت نگاه نکن.
او خودش پشت سر من ایستاده بود و نمیخواست که من چهرهاش را ببینم تـا مورد شناسایی قرار بگیرد. در جریان بازجویی این را متوجه شدم که بازجوها از شناخته شدن وحشت دارند، چون بعداً هم مثل کوکلوسکلانها یک پارچه سفید کـه دو سوراخ در جای چشمها داشت با ما روبرو میشدند، حتی موقعی هم که چشمبند هم داشتیم، آنها نقاب خود را برنمیداشـتند.
مـن چشمبندم را باز کردم. در مقابل من شهناز با چادر سیاه ایستاده بود و با حالت سرد و بیروحی مرا نگاه میکرد. من سعی کردم خونسرد باشم و با عادیسازی به او گفتم پس شهناز تو هستی؟ اینجا چه کار میکنی و یواشکی چشمکی به او زدم. اما برخلاف انتظارم اوگفت: نه هنگامه، من همه چیز را گفته ام و نیـاز نیست که اشاره بکنی!
انگار با پتک توی سرم کوبیدند، فهمیدم که او بریده است. لحظهي بسیار دردناکی بود. خودم را برای مواجهه با چنین چیزی، آن هم در مقابل دشمن آماده نکرده بودم، مثل اینکه در آبجـوش فرو رفته باشم، سراپا داغ شدم و چند لحظه سرم گیج رفت و دهانم خشک شد ولی به خودم آمدم و باز هم تلاش کردم خونسرد باشم و فکرم را به کار بیندازم.
چند لحظـه به ذهنم فشار آوردم تا به یاد بیاورم او چـه اطلاعاتی از مـن دارد و همانهـا را خیلی سریع در ذهنم مرور کـردم. نـه، او هیچکدام از اطلاعات مرا ندارد. نزدیک یکسال است که از من بیاطلاع است و مـن هـم او را ندیدهام، پـس مزخرف میگوید و میخواهد به من یکدستی بزند. لذا گفتم بـه من ربطی ندارد که تو چی میدانی و چی گفتهای، من چیزی ندارم و با اینها هم که همه دوستان مرا اعدام کردهاند حرفی ندارم. بهتر است تو هم بروی دنبال کار خودت. عمداً این را گفتم که موضوع را یک کینه فردی مطرح کنم.
او سعی کردکه باز هم با من حرف بزند و گفت که چه کسانی دستگیر شدهاند و الان اینجا هستند. از یک طرف میخواست اعتماد مرا جلب کند و از طرفی روحیه مرا تضعیف کند. گفتم هر کس هست باشد، به من چه مربوط است؟ ناگهان گفـت تهمینه هـم اینجاست. دلم هری ریخت پایین، آنها اطلاعات تهمینه را از کجا دارند؟ هیچ اسمی که از او پیش من نبود. از ذهنم گذشت که حتماً چون هر دو در بیمارستان سینا بودهایم، بـه ایـن شکل میخواهند از من ردی از او در بیاورند. گفتم من تهمینه را ماههاست ندیدهام و نمیدانم کجاست.
ادامه دارد…




















