از کتابی به قلم هنگامه حاج حسن- قسمت چهارم
در قسمت سوم خاطرات زندان به نقل از کتاب چشم در چشم هیولا نوشته هنگامه حاج حسن پرستار بیمارستان سینا در تهران، تجربه اولین شکنجه او را خواندیم و تا آنجا رسیدیم که او را به اتاق انتظار شکنجه منتقل کردند. جایی که تنها حضور در آن خود یـک شکنجه روحی سخت و وحشتناک بود. در این قسمت ادامه ماجرا و شرح شکنجه روحی را دنبال میکنیم:

این تازه اول راه است
درگوشهای نشستم و نگران و مبهوت بودم. چشمبندم را طوری تنظیم کردم کـه از زیـرآن بتوانم نفرات را ببینم. صدای بازشدن در آمد و همان دو پاسدار زن کـه مثل کلاغ سیاه یـا دقیقترمثل دو تا کیسه زباله سیاه پر از آشغال بودند، در حالیکه زیر بغل یک خواهر را که سرش روی سینهاش تا شده بود، گرفته بودند و میکشیدند، وارد شدند و او را وسط اتاق روی بقیه بچهها پرتاب کردند و رفتند و ناله بقیه هم بلند شد.
در اتاق جا نبود و هرتازهواردی نقطهای را انتخاب کرده و با کمک بقیه، جایی برای نشستن پیدا میکرد. وقتـی او را پرتاب کردند ناله دردناکی کرد و افتاد و بقیه به زحمت خودشان را کنار کشیدند و او را جا دادند. خوشبختانه سرش به سمت من بود و او را میدیدم که دمر افتاده بـود.
او بلافاصله شروع به عقزدن و استفراغ کرد. من سعی کردم که به او نزدیک شـوم و به بهانه دراز کردن پایم و جا بازکردن به طرف او رفتم چون میترسیدم که از پاسداران کسی در اتاق باشد. دسـتم را آرام روی سرش کشیدم و گفتم چرا حالت بد است؟ سرش را به سمت من برگرداند. ناگهان او را شناختم. مهناز بود. یکی ازدانشجویانی که با هم کوه میرفتیم و در انجمـن دانشجویان هوادار مجاهدین خیلی او را میدیدم.
گفتم: مهناز جان تویی؟ من هنگامه هستم. چرا اینطور شدی؟ چه بلایی به سرت آوردهاند؟
گفت به دلیل اینکه پاهایم را با کابل داغان کردهاند، کلیههایم احتمالاً کار نمیکند. خون ادرار کردهام و فکر میکنم علت تهوع و استفراغم هم همین باشد.
من گریهام گرفته بود؛ چون میدیدم او در این حالت است و هیچ کاری هم از دستم ساخته نیست. عجیب بود که او شروع به دلداری من کرد و در حالیکه به سختی و با صدایی ضعیف و لرزان صحبت میکرد، گفـت هنگامه تازه ایـن اول راه است، من احتمالاً رفتنی هستم و حکمم اعدام است، اما تو بایستی قوی باشی و راه را ادامه بدهی. به همه هم همین را بگو!
من موهای او را نوازش میکردم و اشک میریختم، ولی در نقطهای طاقت نیاوردم و فریاد زدم یک کسی بیاید، او دارد میمیرد. یک کسی یک مسکن به او بزند؛ و وقتی آمدند گفتم به او مسکن بزنید او مدام در حال استفراغ است و چون او نیمـه جان و بیحال بود و استفراغ مجالش نمیداد آمدند یک آمپول به او زدند که خوابش برد.
دیدار با تهمینه
در همان اتاق بودم که دو پاسدار زن مجدداً آمدند و زندانی جدیدی را آوردند و از جلویم عبور کردند مــن از زیر چشمبند لباس او را شناختم تهمینه بود. قلبم فرو ریخت. دنبال کردم که کدام سمت اتاق او را میبرند. پیش خودم فکر کردم آیا این کار را عمداً کردهاند تا ببینند مـن بـا او ارتباط میگیرم یا از شلوغی و بلبشوی کارشان است و حواسشان نیست.

وقتی آن زنان خارج شدند گفتم به هرحال شاید این تنها فرصتی باشد کـه دارم با حالت درازکش و تغییر جا خودم را به او نزدیک کرده و سرم را کنار پایش گذاشتم.
او نشسته بود. صدایش زدم، تهمینه! … تهمینه سرش را عقب برد و از زیر چشمبندش مرا دید و خیلی خونسرد گفت هنگامه تویی. گفتم آره و در چند لحظه تمام مورد دستگیری و مواردی را که از من دارند و اطلاعاتی که خودم داشتم از جمله وادادگی شهناز را به اوگفتم و تأکید کردم که از او و بقیه هیچ نگفتهام و آنها چیزی نمیدانند و تمام اطلاعاتشان همان است که شهناز داده و مهم هم نیست؛ و گفتم که تو را چشمبسته آوردند که من تو را ببینم. از کجا رابطه مرا با تو فهمیدند؟
گفت هیچ رابطهای نیست. اسامی شما را که به رمز نوشته بودم درآوردند. هیچکس اسم فامیل ندارد لذا تو هم حواست باشد رودست نخوری، من هیچ نمیگویم و چون اسم تو هم نزد من بوده فهمیدهاند و من گفتهام که هنگامه فقط همکار من در بیمارستان بوده که گاهی اطلاعیه به او میدادم و هر چه نزد اوست من دادهام و او هیچ فعالیت دیگری نداشته است.
واقعیت این بودکه تهمینه خودش را سپر بلای همه نفراتی که هوادار و سمپات و کمک سازمان بودند،کرده بـود و من هم که همتیم او بودم را یک فرد عادی معرفی کرده بود و نگذاشت که یک نفر از کسانی که با او در ارتباط بودند لو بروند و رژیم سراغشان برود. او درست با فاصله یک ساعت از دستگیری من در خیابان امیرآباد یا گیشا بـه همان شیوه راندوم که مرا گرفته بودند، دستگیر شده بود.
چشم در چشم هیولا – ادامه دارد…




















