خاطرات زندان مهری حاجی نژاد از کتاب آخرین خنده لیلا – قسمت بیستم
در این شماره از خاطرات زندان مهری حاجی نژاد که در کتاب آخرین خنده لیلا به رشته تحریر در آمده است نویسنده که آن زمان نوجوانی دانشآموز بوده است از دوران انتقال به زندانهای گوهردشت و قزلحصار میگوید و یاد یاران مقاوم و شهیدش را زنده میکند.
گوهردشت، قلعه سکوت
در یکی از روزهای خرداد ۶۴، هنوز در اوین بودم که اسم من و حدود ٧٠ نفر از بچهها را خواندند وگفتند وسایلتان را جمع کنید، منتقل میشوید. از آنجا که تعداد مان خیلی زیاد بود و همه هم حکم گرفته بودیم، چندان نگران اینکه ما را به کجا میبرند، نبودیم. ولی نمیدانستیم به کجا میرویم؟ وسایلمان را جمع کردیم، با بچهها خداحافظی کردیم و با چشمبند راهی شدیم. پس از چند ساعت بالاخره سوار اتوبوسی با پردههای کشیده شدیم و به راه افتادیم. باز هم هیچکس به ما نگفت که کجا میرویم. وقتی از تهران خارج شدیم همهاش به این فکر میکردیم که آیا به قزلحصار میرویم یا به گوهردشت؟ برخی بچهها پردهها را کنار زدند و از مسیر متوجه شدیم که راهی گوهردشت هستیم. مشخص نبود چه کار دارند میکنند؟ و اصلاً ما چه ربطی به گوهردشت داریم؟ وقتی رسیدیم، از همان اول همه ما را در یک اتاق بزرگ ریختند. از فضا معلوم بود که هنوز تصمیم مشخصی در مورد ما نگرفتهاند.
حدود یک ماه شاید هم کمی بیشتر در گوهردشت بودیم، جایی که در سکوت تقریباً مطلق فرورفته بود، هیچ صدایی را از جایی نمیشنیدیم. فضای آنجا بهغایت دلگیر بود. طی این یک ماه فقط یک یا دو بار به حیاط رفتیم و هرروز منتظر بودیم تا تعیین تکلیف شویم. گاهی با خود فکر میکردم که چگونه میتوانم بفهمم موقعیتی که من هستم نسبت به سلولی که تنها برادرم علی در آنجاست چقدر فاصله دارد؟ چقدر دلم برایش تنگ شده بود! یک بار که ما را به حیاط بردند به اطراف و به پنجره کوچک هر سلولی با این دید نگاه میکردم که شاید علی را پشت آن ببینم، ولی متأسفانه موفق نشدم هیچ ردی از او به دست آورم. شبهای گوهردشت با آن سکوت سنگین و وهمانگیز را فقط با جمع زندانیان مجاهد میشد تحمل کرد وگرنه فضای بند بهطور خودبخودی دنیای فراموششدگان را به آدم القا میکرد. بهرغم اینکه یک ماهی درگوهردشت بودیم، ولی اصلاً با آن آداپته نمیشدم و همواره دلم به یاد اوین و یارانم در آنجا بود. یاد اوین میافتادم که انگار دیوارهایش هم با آدم حرف میزد و یاد تپههای پر از خاطرهاش که برایم مقدس بود.
بعد از یک ماه که در وضعیت به شدت اسفباری به سر بردیم؛ یعنی نه از حمام خبری بود و نه از حداقل امکانات بهداشتی برخوردار بودیم و نه ملاقاتی داشتیم، تعدادی از ما را به بند ٣ قزلحصار بردند. تازه رسیده بودیم که خبردار شدیم گروه ضربت به بند مجاور ما ریخته و همه را در حیاط بند رو به دیوار نگه داشتهاند. این واقعه برایم آشنا بود ولی نمیدانستم در قزلحصار دیگر چرا؟ چون قزلحصار محل گذراندن محکومیت بود و گروه ضربت نبایستی در آنجا پیدایش میشد. روز ملاقات خبردار شدیم که دو تن از خواهران مجاهد ملیحه مقدم و اعظم نیاکان از زندان فرارکرده و توانستهاند بهسرعت از کشور خارج شوند و خود را به سازمان مجاهدین برسانند. این دو نفر چون از زندانیان بند مجاور بودند گروه ضربت به منظور انتقام، به آنجا حمله کرده و همزنجیران آنها را مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار داده بود.
طی چند ماهی که در قزلحصار بودم تنها فرصت کردم در مورد قضایای قفس کمی اطلاعات و خبر به دست بیاورم و یکبار هم با برادرزادهام نسرین که حالا دیگر سه ساله شده بود، ملاقات حضوری کنم.
حدود هشت ماه در قزلحصار، وقت خوبی بود برای این که هوای آزاد بخوریم و ساعتهای زیادی بدون محدودیت در حیاط قدم بزنیم، امکان بازی والیبال و سایر بازیهای جمعی هم فراهم بود، فضای آنجا بعد از برچیده شدن بند مسکونی و قفسها بالنسبه باز شده بود و بسیار متفاوت با اوین بود.
صبحها درکنار گلهای اطلسی که خودمان کاشته بودیم، روی زمین مینشستیم و صبحانه میخوردیم ولی بعد ازآن دیگر اساس وقتم را با فیروزه و شهلا و زهرا صرف صحبت و بحث میکردم.
برای اولین بار، یک روز در زندان قزلحصار دیدیم که نشریه مجاهد را روی میلههای در بند نصب کردهاند. رژیم تصور میکرد با نشان دادن این نشریه و مطالب رذیلانهیی که درباره مسعود و مریم میگوید، میتواند روی ما تأثیر منفی بگذارد ولی در آن چند ساعت ما به سرعت خواندن دقیق صفحات مختلف نشریه مجاهد را بین خودمان تقسیم کردیم و قرار گذاشتیم به هر قیمت همه صفحات آنرا حفظ کنیم. وقتی مزدوران دیدند که صف طویلی از زندانیان ساعتهای طولانی برای خواندن این نشریه و دیدن عکسهای مسعود و مریم تجمع کردهاند فهمیدند که گاف دادهاند و نشریه را بهسرعت جمع کردند.
در قزلحصار پشت بند ما بند برادران بود و صبحها اغلب صدای آنها را از حیاط میشنیدیم. گاه حتی مکالماتشان هم قابل شنیدن بود. گاهی هم میدیدم که بعضی بچهها به طور مخفیانه از روی تخت طبقه سوم و از پشت پنجره کوچک سلول با برادر یا سایر اقوامشان که در بند پشتی بودند، صحبت میکردند.
هشت ماهی که طی سال ۶۴ در قزلحصار بودم، دوران آرام و بیتنشی بود. البته برای بچههایی که قبل از من در این بند بودند هر کجای بند پر از خاطرههای وحشتناکی بود که گاهی برایمان تعریف میکردند. وقتی زیر هشت قدم میزدیم، زهرا به محلی اشاره میکرد که حاج داوود جلاد در آ نجا میایستاد و بچهها را برای بردن به واحد مسکونی صدا میزد. وقتی با فروزان عبدی[1] در حیاط بند والیبال بازی میکردیم، او با خنده فاتحانهیی تعریف میکرد که چگونه وقتی زندانیان مقاوم را بعد از ٩ ماه از واحدهای مسکونی برمیگرداندند، از آنها استقبال کرده بودند. شیوا، از قفس تعریف میکرد و اینکه چگونه خواهرش در قفس روانی شده بود و…
حالا بعد از آن همه شقاوت و جنایت، چند ماهی بود که قزلحصار بهحال خود واگذار شده بود، دورانی که البته بسیار ناپایدار و بیدوام بود.
[1] فروزان عبدی دانشجوی رشته تربیت بدنی و عضو تیم ملی والیبال بود. بعد از پیروزی انقلاب ضد سلطنتی، فروزان به هواداری از مجاهدین پرداخت. دستگیری او دوران جدیدی را در دفتر زندگیش ورق زد. مرزبندی قاطع او با مزدوران و خائنان همیشه زبانزد همه زندانیان بود. تمام مدت ٧ سال زندان او یا در زیر شکنجه یا در سلولهای انفرادی و بندهای تبعیدی سپری شد. فروزان را به خاطر مقاومتهایش اواخر سال ۶١ به اتفاق چند تن دیگر از زندانیان مقاوم در یک دستشویی زندانی کردند. آنجا آنقدر کثیف بود که همه آنها دچار بیماری پوستی شدند. بعد هم آنها را به سلولهای انفرادی گوهردشت بردند. فروزان تا اواخرسال ۶٣ در همان جا بود. بعد از این همه سختی و مرارت وقتی فروزان را به بند برگرداندند هیچ فرقی با روز اولش نداشت. همچنان با روحیه، بانشاط و همچنان با عشقی بیکران به بچهها. به محض اینکه اجازه هواخوری به زندانیان داده شد، اولین کار فروزان بهراه انداختن تیمهای ورزشی بود. از صبح تا ظهر در حیاط هواخوری به بچهها والیبال یاد میداد. بعد از ظهرها هم با آنها شروع میکرد به دویدن.
فروزان عبدی در قتلعام سال ۶٧ جزو اولین دسته از زنان مجاهدی بودکه به دادگاه رفت. او را بردند و دیگر خبری از او نشد. روی دیوار سلولی که فروزان آخرین روزهای زندگیش را درآن جا سپری کرده بود، نوشته بود: «خدایا فروزانم کن تا چون عبدی در راه تو بمیرم.»




















