خاطرات زندان مهری حاجی نژاد از کتاب آخرین خنده لیلا – قسمت نهم
در این شماره از خاطرات زندان مهری حاجی نژاد که در کتاب آخرین خنده لیلا به رشته تحریر در آمده است نویسنده که آن زمان نوجوانی دانشآموز بوده در مورد نوشتن نامههای چند خطی به بیرون از زندان با روح مقاومت و پایداری سخن میگوید.
نامههای ٥-٧ خطی
در سال ۶۲ پاسداران که سرشان نسبت به سالهای ۶۰-۶۱ خلوتتر شده بود به فکر افتادند که به ما کاغذ برای نوشتن نامه بدهند. تا آن موقع نه کاغذ داشتیم و نه قلم. به ندرت اگر در برخی اتاقها یک قلم بود با حساب و کتاب زیاد از آن استفاده میکردیم که تمام نشود.
آنها میخواستند هم جواب فشار خانوادهها را بدهند، بهخصوص خانوادههای کسانی که طی دو سال هیچ ملاقاتی نداشتند و هم مسئله نامه به خانواده و… موضوعی بود که فرد را سرگرم خانواده و خویشان خودش میکرد.
اولین روزی که تعدادی کاغذ و قلم دادند، خیلی خوشحال شدیم چون میتوانستیم با استفاده از آنها برای دوستانمان در بند پایین یادداشت بنویسیم و گلوله کنیم و از پنجره پرت کنیم. چند خودکار را هم اضافهتر برای روز مبادا یواشکی نگه داشتیم.
بعد گفتیم خوب حالا بنشینیم فکر کنیم که در پنج خط چطوری نامه بنویسیم. همه دورتا دور اتاق نشسته و به فکر فرو رفتیم. اما این حالت اصلاً به ما نمیخورد. هیچگاه در اتاق کسی تنها نبود و در خود نبود و این حالت غریب بود.
چند لحظهای نگذشته بود که یکدفعه زهرا گفت: ای بابا در این چند خط چی بنویسیم؟ چرا همه ساکت هستید، از این همه سکوت خسته شدم. بعد آمد وسط اتاق، من هم رفتم کنارش وگفتم راست میگوید. فکر کنیم چی میخواهیم بنویسیم.
کم کم همه شروع به گفتن و خندیدن کردیم. یکی گفت من میخواهم اتاق را نقاشی کنم به جای عکس از خودم بفرستم، یکی گفت من فرهنگ لغت زندان را مینویسم و میفرستم که بیرون کتاب کنند. دیگری گفت بهتر است که یک نامه بنویسیم و همه از روی آن کپی کنیم.
سرانجام تصمیم گرفتیم در همین پنج خط فضای شاد و سرحال خودمان و مسایل زندان را به بیرون منتقل کنیم.
نوشتن اولین نامه
من اولین نامه را طوری نوشتم که مادرم با کمک خواهرم آن را رونویسی کرده به برادرم که در زندان گوهردشت بود، برسانند.
در اولین نامهام نوشتم: به نام خداوند احد و صمد که یکتا و بی نیاز و سرسخت است. ای تنها عزیزم، بسیار آرزوی دیدارت را دارم … مادر عزیزم به دایی جانم بگو که من هیچگاه دعایی که او به من آموخت را فراموش نمیکنم و همیشه سر نماز آن را میخوانم: سلام علیکم بما صبرتم فنعمه عقبالدار…
در این نامه با نوشتن خدای احد و صمد خواستم که همه خانوادهام بدانند که من هم به راه احد و صمد پایبندم. بعد هم با نوشتن کلمه تنها عزیزم به برادرم که درگوهردشت اسیر بود، میفهماندم که دو برادر دیگرم شهید شدهاند. ما آن زمان از برادر مسعود با کد دایی یاد میکردیم و من به مادرم گفتم که پیام مرا به او برساند و بگوید که ما پایداری میکنیم.
از نامهیی که نوشته بودم راضی بودم چون فکر میکردم نامهیی که پیام زندان را نداشته باشد نامه نیست. ضمن این که اگر من این را ننویسم مادرم که همه زندگی خود را در این راه گذاشته چه فکر میکند و او چگونه باید امیدوار باشد.
درخواست یک همرزم
مینو، یکی از هماتاقیهای ما که یک مارکسیست بود از نامهام خوشش آمد و به من گفت بیا با هم یک نامه هم برای خانواده همسرم که شهید شده بنویسیم (همسرش در درگیریهای جنگل در بهمن ۶۰ شهید شده بود).
ازآن پس هر ماه که میتوانستیم نامه بنویسیم با همین فرهنگ پیامهایمان را به بیرون میفرستادیم.
البته خیلی از نامهها به خانوادهها نمیرسید. بعد از مدتی فهمیدیم که پاسداران نامههایی که آیه قرآن یا خطبهیی از نهج البلاغه در آن بود را به خانوادهها نمیدادند چون میگفتند اینها رمز است.
نامه ها حامل روح مقاومت
این نامهها برعکس آنچه رژیم میخواست دلتنگی ما را زیاد نمیکرد بلکه روحیه رزمنده ما را بالا میبرد. از همین طریق من نامهای برای اشرف، خواهر همسر برادرم بهنام (اشرف موسوی شهید که سال ٦٧ در قتلعام زندانیان حلقآویز شد) در قزلحصار فرستادم. چون میدانستم او هیچ ملاقاتکنندهای ندارد. برایش نوشتم که اکرم (خواهرش) از ایران خارج شده و نسرین برادرزادهام نزد مادرم است… یک روز هم نامهای به دستم رسید که از متن آن فهمیدم این نامه را علی برادرم از زندان گوهردشت به اسم خواهرم ولی خطاب به من نوشته است و مادرم آن را رونویسی کرده بود.
خوشحالی دستجمعی
روزهایی که نامههای خانوادههایمان میرسید فضای پرشوری ایجاد میشد. به خصوص که برخی از نامهها همراه با عکس بود. نامهها بدون استثنا از اتاق اول تا اتاق ۶ توسط کلیه نفرات خوانده میشد.گویا این نامه متعلق به یک فرد نیست و همه در خوشی و غم هم شریک بودیم.
من همیشه سراغ فرزانه در اتاق ٣ میرفتم که ببینم آیا از خواهرزادهاش فاطمه، عکسی آمده است یا نه؟ او خواهر افسانه افضلنیا[1]، از مسئولان دانشآموزی بود که شهید شده بود و من به خاطر علاقهام به افسانه همیشه دنبال دیدن عکسهای دختر کوچکش بودم که نزد مادربزرگش در مشهد زندگی میکرد. برای نگهداشتن عکسهای فاطمه، همه با هم با انواع پلاستیکها و مقواها یک آلبوم عکس قشنگ درست کرده بودیم. خالهاش فرزانه که خط خوبی داشت شعرهای قشنگی را دور عکسها نوشته بود. به این ترتیب نامهنگاری به خانوادهها هم خود به یک مقوله جمعی در بین ما تبدیل شد و سر پاسداران اینجا هم به سنگ خورد.
[1] مجاهد قهرمان افسانه افضل نيا، دانشجوي رشته جامعهشناسي و از مسئولان بخش دانشآموزي مجاهدين بود. افسانه در روز ٢٠ بهمن ۶۰ در سن ۲۶ سالگي به دست مزدوران رژيم آخوندي به شهادت رسيد. از افسانه يك فرزند دختر به نام فاطمه به جاي مانده است.




















