مجاهدقهرمان شهيد شهلا حريري مطلق
به تهران برمي گرديم و به نمونهٌ ديگري مي پردازيم. شهلا حريري مطلق از خواهران مقاومي بود كه دژخيمان كينهٌ خاصي نسبت به او داشتند.
در جريان كانديداتوري برادر مجاهد مسعود رجوي در نخستين انتخابات مجلس در سال1358 او بازرس يكي از شعبه هاي رأي گيري بود. در آن جريان مورد تهاجم چماقداران رژيم قرار گرفت و در بيمارستان بستري شد. عكس ملاقات برادر مسعود از شهلا در ستاد مجاهدين در تهران، همان زمان در نشريهٌ مجاهد چاپ شد كه سر و صداي زيادي به راه انداخت(1). چرا كه شهلا همسر دكتر ايرج فاضل، وزير بهداري كابينهٌ رفسنجاني، دكتر مخصوص خميني و يكي از ايادي سرسپردهٌ رژيم، بود.
رژيم از طريق همسر شهلا قصد مسأله سازي براي سازمان را داشت كه با برخوردهاي قاطع شهلا همهٌ توطئه ها نقش برآب شد. در فاز نظامي هم وقتي دستگير شد، اتهامات رذيلانه يي به او زدند. اين كار هر چند فشار زيادي بر شهلا وارد مي كرد، اما هيچگاه در پاكبازي او نسبت به انقلاب و عشق بيكرانش به خلق خللي وارد نكرد. هم زنجيران شهلا از اين شيرزن قهرمان خاطرات زيادي نقل مي كنند؛ ازجمله مجاهد شهيد ربابه بوداغي در خاطرات خود نوشته است: «شهلا به قدري شكنجه شده بود كه به ناچار پاهايش را عمل كردند. زماني كه از شكنجهٌ جسمي طرفي نبستند براي اين كه او را سست كنند، دست روي عواطف مادريش گذاشتند.
شهلا مادر دو بچه بود، به او گفتند بيا برو ملاقات بچه هايت، حاضر نشد. در واپسين لحظهٌ تيرباران گفت: “در زير خاك، جسد و تك تك سلولهايم شما را تابه ابد لعنت و نفرين خواهد كرد. شما جلادان به خاطر برخوردهايي كه با گوشت و پوست و استخوان من داشته ايد فرداي قيامت بايد جواب تك تك اعضاي من را بدهيد”. شهلاي قهرمان را وقتي به تيرك تيرباران بستند، اجازه نداد چشمهايش را ببندند. و خطاب به مزدوران گفت: مي خواهم وقتي شليك كرديد، با چشماني باز در برابر خلقم زانو بزنم».
مجاهد شهيد پروانه الوند پور(پروانه الوند كوه)
پروانه الوندپور نمونهٌ ديگري از اين سلسلهٌ بي پايان قهرماني هاست. يك مجاهد از بندرسته دربارهٌ پروانه نوشته است: «پروانه دبير و اهل فومن بود، اما در تهران زندگي مي كرد. بين همهٌ دوستانش به شجاعت و دلاوري معروف بود. در فاز نظامي يكبار پايگاهشان مورد تهاجم پاسدارن قرار مي گيرد، پروانه با جسارت پنجره را باز مي كند و خود را از طبقهٌ دوم ساختمان به پايين مي اندازد و موفق به فرار مي شود. بار آخر او و همسرش در خيابان دستگير مي شوند، وقتي كه آنها را سوار ماشين مي كنند پروانه در ماشين را حين حركت باز مي كند و همسرش را به بيرون هل مي دهد . در نتيجه همسرش موفق به فرار مي گردد.
به همين دليل شكنجه گران از او كينهٌ بسياري داشتند. هنگام دستگيري مقدار زيادي مدرك همراه پروانه بود، اين مسأله هم پروندهٌ او را سنگين تر مي كرد. باوجود اين، پروانهٌ قهرمان لب از لب نگشود. او را به قدري زده بودند كه جاي سالمي در بدنش وجود نداشت، براثر ضربات كابل چرك و خون از پايش مي آمد و دژخيمان ناگزير از عمل جراحي او شدند. اما روزهاي بعد با كفشهاي نوك تيز بر روي زخمهايش مي كوبيدند. او مي گفت: “وقتي زير بازجويي بودم، هر روز ده ليوان آب به زور به خوردم مي دادند تا بتوانم شكنجه هاي بيشتري را تحمل كنم. اما دردناكترين صحنه يي كه ديدم روزي بود كه در اتاق شكنجه بوي عفونت زيادي را استشمام كردم كه توأم با ناله و نفس نفس زدن بود.
وقتي چشم بندم را به كناري زدم، تعداد زيادي از خواهران و برادران را ديدم كه بعضيهايشان شهيد شده بودند و برخي نفسهاي آخر را مي كشيدند. يكي از آنها كه هنوز نيمه جاني داشت، گفت: “به ما گفته اند كه مي خواهند ما را يا زيرشكنجه بكشند يا همينطور زنده به گورمان كنند”. پروانه تمام شكنجه ها را با سرفرازي تحمل كرد. يكبار بازجويش از شكنجهٌ او خسته شد و گفت: “تو جانت از سنگ است”. از آن به بعد پروانه در ميان بچه ها به “الوندكوه” معروف شد.
وقتي او را به داخل بند آوردند، بلافاصله تشكيلات را راه انداخت. همهٌ ما را در تيمهاي فرهنگي، سياسي، نظامي و… سازماندهي كرد. او مرتباً مي گفت: “بايد روحيهٌ تهاجمي مان را آنقدر بالا ببريم كه پاسداران از ما بترسند و حساب ببرند”. يكروز گفت: “تمام آرزويم اين است كه من را در ميدان شهرداري رشت حلق آويز كنند”. پرسيدم: “چرا چنين آرزويي داري؟” گفت: “دوست ندارم تيرباران شوم. مي خواهم در آخرين لحظات از ميان خلقم عبور كنم و با تمام وجود خيانت خميني را فرياد بزنم و افشا كنم”. عاقبت او را از اوين به زندان رودبار قزوين و سپس به رشت بردند و در ارديبهشت1362 اعدامش كردند».



















