خاطرات زندان اعظم حاجحیدری از کتاب بهای انسانبودن – قسمت بیستو هفتم
در اين قسمت از خاطرات زندان اعظم حاجحیدری در کتاب «بهای انسان بودن»، روایتی تکاندهنده از روزهای زندان اوین و یکی از شیوههای شکنجه و فشار روانی بر زندانیان زن پیش روی خواننده قرار میگیرد. اعظم که پنج سال از زندگی خود را در زندانهای مختلف رژیم خمینی و زیر شکنجه و فشارهای سنگین گذرانده است، در این بخش از تجربهی «اعدام مصنوعی» و روزهایی میگوید که او و دیگر زندانیان را شبها به بالای تپه اوین میبردند، ساعتها در سرمای شدید نگه میداشتند، تهدید و شکنجه میکردند و سپس در سلولهای انفرادی رها میکردند.
اما این روایت تنها شرح یک هفته شکنجه و هراس نیست؛ بخش مهمی از آن به تلاش رژیم آخوندی برای درهمشکستن پیوند میان زندانیان و مقابله آنان با این سیاست اختصاص دارد. در روایت اعظم حاجحیدری، «جمع» به یکی از مهمترین تکیهگاههای زندانیان برای حفظ روحیه و ایستادگی تبدیل میشود؛ چیزی که شکنجهگران تلاش میکردند با انفرادیکردن، جداسازی و فشارهای مداوم از میان ببرند.
این بخش از خاطرات، تصویری از رویارویی دو اراده است: ارادهای که میکوشد با شکنجه، تهدید و انزوا زندانی را به تسلیم بکشاند، و اراده زندانیانی که تلاش میکنند با حفظ پیوند و همبستگی، در برابر این فشارها ایستادگی کنند.
یک هفته اعدام مصنوعی!
بیش از یک ماه از این واقعه میگذشت که شنیدم دو نفر زندانی جدید وارد بند شدهاند. من در اتاق یک بند بالای ۲۴۰ بودم. سراغشان رفتم و اسمشان را پرسیدم: زهرا صمیمی مطلق[1] و فاطمه صمیمی مطلق[2].
گفتم دلم نمیخواست اینجا ببینمتان، اما خوشحالم که به بند ما آمدید. فاطمه بغض کرد و به زهرا گفت: فکر میکنم خودش باشد. تعجب کردم و با حالتی از ترس و هراس گفتم، یعنی کی خودش است؟ چون در لحظه به ذهنم رسیده بود که مبادا این دو نفر از عوامل رژیم باشند. با خواهش و التماس عجیبی به من گفتند اسمت را بگو تا برایت چیزی را تعریف کنیم.
گفتم: اعظم.
پرسیدند: اعظم چی؟
گفتم: حاجحیدری!
چند دقیقه طول کشید تا بغض و گریهی این دو خواهر تمام شود. سرانجام زهرا گفت: بیا امانتت را به تو منتقل کنیم، مبادا دیر بشود.
توصیف ماجرا آنقدر برایشان سخت بود که گاهی فاطمه به گریه میافتاد و زهرا حرف میزد و گاهی آن دیگری. در چنین فضایی از درد و اندوه، ماجرای شهادت سیبای عزیزم را تعریف کردند که حتی یک کلام حرف نزده و اسمش را هم به دشمن نگفته بود. تنها خودش را مجاهد خلق معرفی کرده بود.
تعریف کردند که دکتر شیخالاسلامزاده جنایتکار بالای سر او در بهداری اوین میرفته و او را تشویق به خیانت میکرده که: بیا و به جوانی خودت رحم کن! یک مصاحبه بکن، آنها احتیاج به این مصاحبه ندارند و پخش نمیکنند، فقط خودت را به این وسیله نجات بده!
اما سیبا با خندهی قهرمانانهاش حتی آرزوی یک کلام حرف زدن را به دل آنها گذاشته بود.
بهعنوان آخرین کلام به زهرا و فاطمه گفته بود: اگر روزی به بندهای داخل زندان رفتید و کسی با این مشخصات را دیدید، به او بگویید که سیبا حتی اسمش را هم نگفت و به هر کس از زندان جان بهدر برد، بگویید که سلام برساند و بگوید که سعی کردم به عهد خود با تو وفا کنم.
نمیدانم چرا در آن لحظه، یاد تکتک شهیدان افتاده بودم. دیگر لرزم تمام شده بود. آنقدر با خاطرة شهیدان مشغول بودم که گرمای وجودشان را با تمام وجود حس میکردم. مدام به این فکر میکردم که آنها به عهد خود با خدا و خلق وفا کردند. یادشان چنان شاد و سرشارم میکرد و چنان جوششی در درونم برانگیخته بود که در آن هوای سرد بدون هیچ لباس گرم و فقط با یک دمپایی پاره ایستاده بودم و شور پیوستن به آنها و وفای به عهد، وجودم را به آتش کشیده بود.
با خودم میگفتم آیا میشود اسم من هم جزو شهدایی باشد که افتخار شکستن طلسم ظلم و اختناق خمینی را دارند؟ آیا میشود من هم پیش خدا و خلق روسفید باشم؟
آنقدر مشغول این فکرها بودم که اصلاً نفهمیدم چند ساعت گذشت؟ از این که احساس میکردم بهزودی یاران شهیدم را میبینم خوشحال بودم. به آنها میگفتم: دیدید من هم به عهدم وفا کردم؟ دیدید در برابر دژخیم سرخم نکردم؟
در حال و هوای خودم بودم که ناگهان ضربة سنگین مشت جلادی که دوروبر بچهها میگشت بر سرم فرود آمد. نتوانستم خودم را کنترل کنم و به زمین افتادم و در لبة تپه قرار گرفتم. نزدیک بود به پایین بغلتم که خود جلاد پایم را گرفت و به کناری کشید و دوباره مرا در همان جایی که ایستاده بودم قرار داد و گفت: ناراحت نباشید، شما هم بهزودی به سرنوشت سایر منافقها دچار میشوید! وقتی بخواهیم شما را به درک واصل کنیم، همینجا در کنار بقیه میگذاریم!
این وضعیت از ساعت حدود ۳ بعدازظهر تا حدود ۲ ساعت بعد از نیمهشب ادامه داشت. همه با دمپایی، در شب سرد اوین سرپا ایستاده بودیم و انتظار میکشیدیم که کی خلاصمان خواهند کرد.
بعد از چند ساعت، درحالیکه تعدادی از بچهها از سرما و گرسنگی و خستگی بیهوش شده و روی زمین افتاده بودند، بهجای بندی که قبلاً در آن بودیم، ما را به بند ۲۰۹ بردند و هر کدام را در یک سلول انداختند. از بقیة بچهها خبر نداشتم. اما حداقل من و دو سلول کناریم که توانستیم از طریق مورس با هم ارتباط بگیریم، تنها بودیم.
پاهایمان یخ زده بود. وقتی مرا به سلول انداختند، به امید این که شوفاژ گرم است با عجله خودم را به کنار آن رساندم، اما از گرما خبری نبود. با این همه، اگرچه سلول هم سرد بود، اما هرچه بود، از سرمای کشنده آن بالا خیلی بهتر بود.
در حالتی بین خواب و بیداری در گوشة سلول افتاده بودم. غذایی را که نمیدانم چه بود آوردند، گوشة سلول گذاشتند و رفتند. اما سرما و خستگی چنان رمقم را گرفته بود که بهرغم گرسنگی زیاد، توان بلند شدن و رفتن تا کنار در سلول و خوردن غذا را نداشتم.
این فکر از ذهنم گذشت که چه خوب بود اگر اعدامم میکردند، دیگر از این همه فشار و شکنجه که هر روز باید تحمل کنم، خلاص میشدم و میرفتم پیش بچههایی که آنقدر دوستشان داشتم.
اما به خودم نهیب زدم که نه! این همان چیزی است که دژخیم میخواهد. یاد دوران قفس و یاد حرف حاجی داوود افتادم که دائم تکرار میکرد: کاری میکنم که مرگ را آرزو کنید!
و دیدم این همان چیزی است که دژخیم میخواهد. حاجی داوود را مجسم کردم که قهقهههای کریهش را سر داده و میگوید: «نگفتم من از همه شما قهرمانترم! من شما را به زانو در آوردم.»
به او گفتم: کور خواندهای دژخیم! قفس تمام شد و دیدیم که چه کسی زانو زد. این نیز بگذرد!…
تازه کمی بدنم گرم شده بود و جان گرفته بودم که دوباره آمدند در سلول را زدند و گفتند: بازجویی!
خودم را آماده کردم. میدانستم که بازجویی در کار نیست و میخواهند دوباره برنامه شب قبل را تکرار کنند. همینطور هم شد. با این که هنوز خسته و کوفته بودم، اما احساس میکردم به لحاظ روحی قویتر از شب قبل هستم.
دیگر خیلی برایم فرقی نمیکرد که بهطور واقعی اعدام باشد یا باز اعدام مصنوعی و شکنجة روحی در کار باشد. فکر میکردم صحنه هرچه باشد، وجهی از مقاومت است. دژخیم با هر وسیلهیی میخواهد ما را به زانو دربیاورد. از آن همه اعدام نتیجه نگرفته، حالا به این کارها متوسل شده است.
اگر اعدام کنند، مقاومت ادامه دارد، بچهها هستند و کار ما را ادامه خواهند داد. اگر اعدام نشویم و برگردیم، یک بار دیگر دژخیم را شکست دادهایم.
ماجرای اعدام مصنوعی یک هفته ادامه داشت. به مدت یک هفته کارمان این بود که ما را از بعدازظهر تا نیمهشب و گاهی تا سحر به بالای تپه اوین میبردند، در سرما سرپا نگه میداشتند، تهدید میکردند، فحش میدادند، کتک میزدند و… بعد برمیگرداندند و تنها در سلول میانداختند.
بعد از یک هفته ما را بردند به بند قبلی و گفتند اگر کسی حرفی دارد بیاید بگوید! به خیال خودشان زهرچشم گرفته بودند و فکر میکردند از فردا همه ساکت خواهند شد و خواستههای آنها برآورده میشود.
اما زهی خیال باطل! دوباره روز از نو، روزی از نو! دوباره بچهها به کارهای خود و درواقع به مقاومت خود ادامه دادند. دژخیمان و نوچههای خائن و خیانتکارشان، اینها را میدیدند و از غیظ به خود میپیچیدند.
آنها هر روز داستانی علم میکردند. مثلاً وجود قیچی و سوزن در بند ممنوع بود. اما هر دو اینها را ما در بند داشتیم و پاسدارها از روی آثار آن، این را میفهمیدند. مثلاً گاهی وقتی یکی دو تا از بچهها موهایشان را کوتاه میکردند، میفهمیدند قیچی داریم و یا وقتی میدیدند ما چیز جدیدی دوختهایم، میفهمیدند که سوزن داریم.
چون با همه بگیر و ببندها و بازرسیها نمیتوانستند این وسایل را پیدا کنند، دیوانه میشدند. چون هر چه فکر میکردند نمیتوانستند بفهمند که ما آنها را در یک اتاق خشک و خالی کجا ممکن است قایم کرده باشیم که نمیتوانند پیدا کنند، به این دلیل جنگی راه میانداختند که همیشه با یک حمله و هجوم به بند همراه بود.
خائنان میآمدند و با فحشهایی که شایسته خودشان بود، جیغ میکشیدند که: فکر کردهاید میتوانید سر موضع باشید؟! میریختند توی بند و با وحشیگری عجیب و غریبی بچهها را میزدند.
درواقع، این جنگ بین دو پدیده بود. یکی نظریه و دیدگاه لاجوردی که میگفت اگر ما زندان انفرادی به تعداد همه داشتیم و فقط یک ماه این منافقین را در بند انفرادی میگذاشتیم، کار تمام بود.
یکی هم دیدگاه جمع و با جمع بودن ما و تنها سلاح دفاعی ما که خوب فهمیده بودیم جمع سپر ماست. حاضر نبودیم به هیچ قیمتی از آن دست برداریم.
در طول دورة زندان این درس را با پوست و گوشت آموخته بودیم که تنها راه نابود نشدن به دست دژخیم و تبدیل نشدن به تفاله و آلت دست او فقط جمع و با جمع بودن است.
بنابراین هر کاری را جمعی انجام میدادیم و زندگی جمع و فقط جمعی داشتیم و به هر قیمتی آن را پیش میبردیم. در مقابل دژخیم هم به هر قیمتی میخواست این جمع را از هم بپاشاند.
حتی در سلولهای انفرادی که بهظاهر تنها بودیم، لحظهیی در خود نبودیم و در تمام لحظهها با یاد کارهایی که با هم میکردیم، روز و شب میگذراندیم.
لاجوردی هم مرتب در این فکر بود که چطور جمع مجاهدین را از هم بپاشاند. به این منظور بود که بند قیامت و قفس، واحد مسکونی، بند آسایشگاه، سلولهایی به اسم طویله، سگدانی و انواع و اقسام سلولها را با شرایط عجیب و غریب درست کرده بود.
اما با هیچکدام اینها نتوانسته بود زندانیان مجاهد را درهم بشکند. البته جسم آنها را درهم میشکست، اما نمیتوانست بهطور ایدئولوژیک بر آنها غلبه کند و آنها را به تسلیم وادار کند.
ادامه دارد…
[1] مجاهد شهید زهرا صمیمی مطلق در ۶ بهمن ۱۳۶۰ به دست پاسداران جنایتکار خمینی در زندان تیرباران شد.
[2] مجاهد شهید فاطمه صمیمی مطلق در ۲۱ بهمن ۱۳۶۰ در سن ۲۶ سالگی در زندان اوین به شهادت رسید.



















