روز ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، روزنامه «دیلی میل»، مصاحبهای با شبنم مددزاده، دانشجوی ایرانی زندانی سیاسی سابق، عضو سازمان مجاهدین خلق و فعال حقوق بشر، منتشر کرده است. این گفتوگو به قلم «الینا سیلور»، خبرنگار ارشد بخش بینالملل،میباشد.
در این مصاحبه، شبنم مددزاده از تجربههای خود در زندانهای رژیم ملایان سخن میگوید و از ابعاد پنهان خشونت، شکنجه و نقض گسترده حقوق بشر در این زندانها پرده برمیدارد.
«من در سیاهچالهای شکنجه ایران شاهد وحشتهایی غیرقابلتصور بودم، از جمله شنیدن فریادهای قربانیان تجاوز،نگهبانان تهدید کردند اگر اعترافات دروغین را امضا نکنم، برادرم را جلوی چشمم اعدام خواهند کرد.»
شبنم مددزاده دانشجوی ایرانی به مدت ۷۰ روز، تنها در سلولی به ابعاد تقریبی سه متر در دو متر زندگی کرد.
این اتاق تقریباً هیچچیز در خود نداشت، جز سه پتو، یک فرش نازک و یک چراغ فلورسنت سوزان در بالای سر که هرگز خاموش نمیشد.
ساعتش هنگام ورود از او گرفته شده بود، همراه با تمام وسایل شخصیاش، و هیچ راهی برای تشخیص شب از روز برایش باقی نمانده بود. اما این سکوت بهندرت آنقدر طولانی میشد که آرامشبخش شود، چرا که از بخشهای دیگر بند ۲۰۹ زندان اوین، مددزاده میتوانست صدای فریاد زنانی را بشنود که بر اثر ضربوشتم و تجاوز جیغ میکشیدند.
او میگوید: «شما صدای فریاد، گریه و التماس آدمها را میشنوید. گاهی تصور میکنید این صداها متعلق به اعضای خانوادهتان است. فکر میکنید شاید برادر یا خواهرتان باشد. آنها میخواهند شما این صداها را بشنوید و میخواهند شما درهم بشکنید.»
سپس در سلول طبق معمول باز میشد و نوبت او را اعلام میکرد. بازجویان، در حالی که شروع به کتک زدنش میکردند، به او گفتند: «ما میتوانیم هر کاری با تو بکنیم و هیچکس صدایت را نخواهد شنید.»
مددزاده ۲۱ ساله بود که در سال ۲۰۰۹ در تهران دستگیر شد و بهدلیل مخالفت با رژیم به پنج سال زندان محکوم شد. در آن زمان، او در دانشگاه در رشته علوم کامپیوتر تحصیل میکرد و در دوران ریاستجمهوری محمود احمدینژاد به جنبش اعتراضی دانشجویی ایران پیوسته بود.
بیش از یک دهه پس از آزادیاش از زندان خشن ایران، مددزاده ۳۸ ساله هنوز نمیتواند وحشتهایی را که در دوران زندان تجربه کرده است از ذهن خود پاک کند، در حالی که روایت مفصل خود را با دیلی میل در میان میگذارد.
در روز بازداشتش، او با تاکسی در حال رفتن برای دیدار با دیگر فعالان بود که مأموران اطلاعاتی خودرو را متوقف کردند.او میگوید: «آنها نه مدرکی نشان دادند و نه چیزی توضیح دادند. در ابتدا حتی متوجه نشدم که دارم بازداشت میشوم،بیشتر شبیه ربوده شدن بود.»
مأموران در ابتدا به او گفتند که بهدلیل تخلفات جزئی بازداشت میشود و القا کردند که ممکن است موضوع به نقض قوانین پوشش مربوط باشد.تنها بعدتر، پس از آنکه به بخش اطلاعاتی زندان اوین منتقل شد، متوجه دلیل واقعی بازداشت خود شد. او میگوید: «مرا به بند ۲۰۹ زندان اوین بردند که تحت کنترل دستگاههای اطلاعاتی است. آنجا مکان بسیار بدنامی است، با تعداد زیادی سلول انفرادی. جایی است که افرادی را که به فعالیتهای سیاسی متهم هستند نگه میدارند.»
مددزاده میگوید مأموران اطلاعاتی از او خواستند که به ارتباط با سازمان مجاهدین خلق،گروه مخالف در تبعید که بهطور رسمی با این نام شناخته میشود،اعتراف کند، زیرا برخی از بستگانش با این سازمان در ارتباط بودند.بازجویان میخواستند او این گروه را بهصورت علنی محکوم کند و در یک اعتراف تلویزیونی شرکت کند.
او به یاد میآورد: «آنها میخواستند هر چه به من میگویند، همان را بگویم. آنها اعترافات اجباری میخواستند.»
وقتی او امتناع کرد، با چوب، صندلی و شلاق بهشدت مورد ضربوشتم قرار گرفت. در طول بازجوییها، چشمهایش را میبستند و او را وادار میکردند رو به دیوار بایستد، در حالی که تا شش نگهبان دورش را میگرفتند و این حمله خشونتآمیز را انجام میدادند.
نگهبانان او را به تجاوز تهدید میکردند و با تمسخر میگفتند که هیچکس فریادهایش را نخواهد شنید. یکی از آسیبزاترین لحظات دوران زندانش در جریان بازجوییای رخ داد که برادرش که همزمان با او بازداشت شده بود نیز در آن حضور داشت.
یک روز، نگهبانان به مددزاده دستور دادند چشمبندش را بردارد. برادرش روبهروی او ایستاده بود و بازجویان او را احاطه کرده بودند. او میگوید: «مرا مجبور کردند نگاه کنم، در حالی که شروع کردند جلوی چشمم او را کتک بزنند.آنها میخواستند او یک اعتراف دروغین بکند و میخواستند او مرا هم متقاعد کند که چنین کاری انجام دهم.»
او میگوید بازجویان تهدید کردند که هر دوی آنها را اعدام خواهند کرد و گفتند ابتدا برادرش را در حالی که او تماشا میکند اعدام میکنند. آنها با تمسخر به او گفتند: «او را برای آخرین بار خواهی دید.»
پس از آن، او دیگر خوابش نبرد. او میگوید: «هر شب بیدار میماندم و منتظر میماندم که بیایند. میخواستم اگر برای بردنم به سمت اعدام آمدند، بیدار باشم.»
او میگوید شکنجه مداوم روانی از ضربوشتمها هم بدتر بود، زیرا مأموران مرتب تهدید میکردند که دیگر اعضای خانوادهاش را نیز بازداشت و شکنجه خواهند کرد.
«به من گفتند پدر و مادرم و دوستانم از قبل بازداشت شدهاند. گفتند هیچکس نمیداند من کجا هستم و هیچکس به من کمک نخواهد کرد.»
مددزاده میگوید از زندانیان دیگر بارها روایتهایی شنیده بود که از تجاوز در جریان بازجوییها سخن میگفتند، بهویژه زنانی که به اتهامات عادی کیفری بازداشت شده بودند و هیچ دیدهشدن بیرونی یا حمایت سیاسی نداشتند.
او میگوید: «برای زندانیان عادی، هیچکس صدایشان را نمیشنود. بسیاری از آنها زنان فقیر بودند که هیچکس از آنها محافظت نمیکرد.»
زنی را که با او ملاقات کرده بود به یاد میآورد که در جریان بازجوییها بارها مورد تجاوز قرار گرفته بود تا جایی که یک اعتراف را امضا کرد.
او میگوید: «او مادر دو کودک بود. در ابتدا از اعتراف کردن خودداری کرد، اما پس از تجاوز و شکنجه مکرر، در نهایت اعتراف کرد.»
در سلول انفرادی، او برای حفظ سلامت روانش به ایجاد برنامههای ثابت پناه میبرد؛ مانند ورزش کردن، مرور ذهنی درسهای دانشگاه و زمزمه کردن آهنگها برای خود، چون از داشتن کتاب، خودکار و کاغذ محروم بود.
او میگوید: «سعی میکردم ذهنم را فعال نگه دارم، چون اگر آنجا ذهنت را از دست بدهی، همهچیز را از دست میدهی.»
او همچنین برای شمارش روزهایی که در سلول نگه داشته میشد، روی دیوار خط میکشید. او میگوید: «خیلی سریع حس واقعیت را از دست میدهی.»
مددزاده همچنین در خاطره کسانی که پیش از او زنده مانده بودند آرامش مییافت و از نوشتهای روی دیوار سلول که توسط یک زندانی شناختهشده باقی مانده بود قوت قلب میگرفت.
او توضیح میدهد: «در این زندانها رسم است که زندانیان قبلی چیزی روی دیوار مینویسند. وقتی وارد سلول شدم، نام سعید ماسوری را روی دیوار دیدم. دیدن نام او به من قدرت داد. این به من یادآوری میکرد که من اولین کسی نیستم که این نوع زندان را تجربه میکنم و تا زمانی که این حکومت پابرجاست، آخرین نفر هم نخواهم بود.»
ماسوری، که طولانیترین دوران حبس سیاسی را در ایران دارد، بیش از ۲۵ سال است که در صف اعدام قرار دارد.
مددزاده پیام خودش را نیز روی دیوار گذاشت و بیتی از حافظ شیرازی، شاعر فارسی قرن چهاردهم، را حک کرد: «آسمان بار امانت نتوانست کشید، قرعه کار به نام من دیوانه زدند»
پس از ۷۰ روز حبس در سلول انفرادی، او رسماً به پنج سال زندان محکوم شد و بین چند زندان مختلف جابهجا شد، از جمله گوهردشت در کرج و زندان قرچک در ورامین؛ جایی که به گفته او شرایط حتی بدتر شد.
او میگوید: «وضعیت در قرچک از هر جای دیگری بدتر بود. آب قابل شرب نبود. حتی شستن لباسها با آن باعث میشد تقریباً بلافاصله خراب شوند. غذا فاسد و غیرقابلخوردن بود، زندانیان مدام بیمار میشدند و دچار سوءتغذیه شدید بودند. عملاً هیچوقت گوشت نداشتیم. بیشتر برنج و خورش آبکی بود. اقلام ضروری باید از فروشگاههای زندان با قیمتهای بسیار بالا خریداری میشد و همین باعث میشد زندانیان فقیر به منابع ناکافی خود زندان وابسته بمانند.گاهی در فروشگاه کنسرو تن ماهی بود، شاید ماهی یکبار، اما بسیاری از زندانیان توان خرید آن را نداشتند. در همین حال، مراقبتهای پزشکی در زندان عملاً وجود نداشت و محروم کردن زندانیان از درمان حیاتی، بهعنوان یکی دیگر از اشکال عمدی تنبیه علیه آنها به کار میرفت. پزشک زندان وقتی زندانیان برای درمان التماس میکردند، میگفت: ما شما را اینجا نیاوردهایم که نازتان را بکشیم؛ ما شما را اینجا آوردهایم که شکنجهتان کنیم. زندانیانی بودند که بهدلیل دریافت نکردن مراقبتهای پزشکی جان خود را از دست دادند. مسئولان از انتقال آنها به بیمارستان خودداری میکردند.»
با وجود نظارت دائمی، مددزاده شروع کرد به مستندسازی مخفیانه درباره آنچه در داخل سیستم زندان میدید. او نامهها و شهادتها را از طریق تماسهای تلفنی و ملاقاتهای خانوادگی مخفیانه به بیرون میفرستاد. برخی از این روایتها بعداً به سازمانهای بینالمللی و گروههای حقوق بشری، از جمله عفو بینالملل، رسید که در گزارشهای خود درباره ایران به پرونده او اشاره کرده است.

از جمله زنانی که در زندان با آنها ملاقات داشت، شیرین علمهولی، زندانی سیاسی کرد بود که پس از همسلولی شدن، به یکی از نزدیکترین دوستان او تبدیل شد.
شیرین علمهولی پیش از زندان نتوانسته بود تحصیلات خود را کامل کند، بنابراین دیگر زندانیان دور هم جمع میشدند و به او تاریخ، جغرافیا و سایر درسها را آموزش میدادند. علمهولی امیدوار بود در آینده امتحاناتش را بدهد، اما آن رؤیا خیلی زود با صدور حکم اعدام برای او در هم شکست.
مددزاده میگوید: «به او گفتم این اتفاق نمیافتد. گفتم مردم بیرون تلاش خواهند کرد جلوی اعدامش را بگیرند. برای آینده برنامه میریختیم؛ تصور میکردیم بعد از آزادی سفر کنیم، به کوههای اطراف تبریز برویم و آزادانه زندگی کنیم. او همچنین ترکی صحبت میکرد، زبان مادری من، بنابراین با هم آواز میخواندیم.»
یک شب، نگهبانان به سراغ علمهولی آمدند و ادعا کردند در پروندهاش مشکلی در مدارک وجود دارد.
مددزاده میگوید: «بعد از اینکه او را بردند، همه درهای زندان را بستند. فهمیدیم چیزی درست نیست.»
مددزاده تمام شب منتظر بازگشت او ماند، اما او هرگز برنگشت. صبح آن روز، ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ شیرین علمهولی به همراه چهار زندانی دیگر به دار آویخته شد.
پس از پنج سال زنده ماندن در میان سوءاستفاده، بازجویی و شرایط فاجعهبار در بدنامترین زندانهای ایران، مددزاده سرانجام آزاد شد.

او میگوید آزادیاش آمیخته با تلخی بود: «خیلی سخت بود. ترک زندان یعنی پشت سر گذاشتن بسیاری از کسانی که به آنها اهمیت میدادم. یادم میآید خانوادههای دیگر زندانیان را میدیدم، مخصوصاً کودکانی که مادرانشان هنوز داخل زندان بودند. این خیلی دردناک بود.»
در عین حال، او میگوید احساس مسئولیت سنگینی داشت تا به افشاگری درباره بیعدالتیهای حکومت ادامه دهد، با پیامدهایی که بهخوبی از آنها آگاه بود.
او میگوید: «در ابتدا در ایران ماندم و سعی کردم به تحصیل و فعالیتهایم ادامه بدهم، اما دائماً تحت نظر بودم. با من تماس میگرفتند و یادآوری میکردند که میدانند چه کار میکنم. احساس میکردم از زندان بیرون آمدهام و وارد نوع دیگری از زندان شدهام. فهمیدم نمیتوانم اینطور ادامه بدهم، بنابراین ایران را ترک کردم. من برای زندگی بهتر نرفتم، بلکه برای ادامه کارم و صحبت کردن درباره چیزهایی که دیده بودم رفتم.»
مددزاده اکنون در سوئیس زندگی میکند و با سازمانهایی از جمله سازمان ملل متحد برای افزایش آگاهی درباره نقض حقوق بشر در ایران همکاری میکند. او تقریباً هیچ ارتباطی با خانوادهاش که هنوز در کشور هستند ندارد، زیرا پیشتر بهدلیل صحبت کردن با او مورد آزار و بازجویی قرار گرفته بودند.

او میگوید: «این بهایی است که حاضر به پرداخت آن هستم. وقتی ایران را ترک کردم، برای آزادی یا آسایش شخصی نبود؛ یک تعهد بود برای ادامه دادن این کار.»
در میان یک درگیری پرتنش و بنبست که در آن غیرنظامیان ایرانی بیشترین آسیب را از حملات هوایی و تهدیدها میبینند، از مددزاده پرسیدم آیا یک انقلاب داخلی ممکن است یا اینکه بمبهای ترامپ تنها راه سرنگونی حکومت هستند.
او پاسخ داد: «مردم رنج میکشند، هیچکس نمیخواهد کشورش بمباران شود. این ایده واقعی نیست. مردم تغییر میخواهند، اما نه از طریق نابودی کشور خودشان. در چند ماه گذشته اتفاقی نیفتاده است. برخی چهرههای کلیدی کشته شدند، اما حکومت همچنان پابرجاست. من باور دارم تغییر واقعی از داخل ایران خواهد آمد، از مردم و از مقاومت سازمانیافته.»
مددزاده از جامعه بینالمللی میخواهد که در محکوم کردن اعدامهای بیوقفه، بازداشتها و قطع اینترنت در ایران قاطعتر عمل کند.
«دولتها باید فراتر از صدور بیانیهها عمل کنند. آنها باید اقدامات واقعی برای تحت فشار قرار دادن حکومت انجام دهند، از جمله اقدامات اقتصادی و دیپلماتیک، تا اعدامها و نقض حقوق بشر متوقف شود. آنها میتوانند خیلی بیشتر انجام دهند. میتوانند سفارتها را تعطیل کنند و معاملاتشان را با حکومت قطع کنند. آنها باید مسائل حقوق بشر را در مذاکرات خود بگنجانند. در حال حاضر تعداد زیادی زندانی سیاسی در خطر اعدام هستند. بعضی از آنها بسیار جواناند. ما حتی نام همه آنها را هم نمیدانیم. از مردم میخواهم درباره آنها صحبت کنند و آگاهی ایجاد کنند، چون این کار میتواند به نجات جان انسانها کمک کند.»





















