خاطرات زندان اعظم حاجحیدری از کتاب بهای انسانبودن – قسمت سیام
اعظم حاجحیدری در کتاب بهای انسانبودن، خاطرات خود از زندان و مقاومت زنان مجاهد در برابر شکنجهگران رژیم خمینی جنایتکار را روایت میکند. در این بخش، او از شادی زندانیان پس از شنیدن خبر عزیمت رهبر مقاومت آقای مسعود رجوی به عراق[1] و از یورش وحشیانه پاسداران برای درهمشکستن روحیه و همبستگی آنان میگوید؛ یورشی که با وجود شکنجه، ضربوشتم و سوزاندن کتابها، نتوانست اراده زندانیان را درهم بشکند.
یک روز شیرین
یکی از روزهای شیرین، روزی بود که تعدادی از خائنان به همراه زن پاسدار علیزاده وارد بند شدند و فریاد کشیدند: منافقها دیگر زبان فرانسه نخوانید، بروید عربی بخوانید! رهبرتان رفته عراق! ما به این ترتیب از خبر عزیمت مسعود به عراق مطلع شدیم. در بند از شادی غلغله شد. شاید در آن لحظه همه ما تمام معنی سیاسی و آثار و نتایج این عزیمت را نمیفهمیدیم. ولی همین که خبری از رهبر مقاومت شنیدیم و فهمیدیم سلامت است، خیلی خوشحال بودیم. جدای از همه دلایل سیاسی، از جوشوجلا زدن دژخیمان و خائنان نتیجه میگرفتیم که این اقدام به نفع مردم و مقاومت است که اینها اینطور جزشان درآمده است.[2]
کار احمقانهترشان این بود که عکس رهبر مقاومت را از روزنامهها بریده و روی دیوار چسباندند. شاید به این خاطر که بچهها فکر نکنند خبر دروغ است. بچهها هم دستهدسته به دیدن این عکس میآمدند و با دیدنش، از فرط شادی یکدیگر را بغل کرده، میبوسیدند و از شوق گریه میکردند.
مزدوران که در بند میگشتند تا انعکاس خبر را گزارش کنند، از فرط غیظ میخواستند خفه شوند. آنها بین ما راه میرفتند و طعنه میزدند تا دعوا راه بیندازند و پای حلوايی مزدور،[3] یعنی گروه ضربت، را به بند بکشانند و این شادی را به قول معروف از دماغ بچهها دربیاورند. اما کسی به آنها محل نمیگذاشت و ما دنبال این بودیم که خبر را یکطوری به آن دو اتاق دیگر و همچنین به بند بالا برسانیم. چون نگران بودیم که با دیدن واکنش ما، دیگر نگذارند خبر به بقیه اتاقها برسد و عکس را بردارند. ولی چون خط این کار از بالا به آنها داده شده بود، مزدوران در صحنه نمیتوانستند تغییر بدهند.
برای ما که از همه امکانات خبری محروم بودیم، نه روزنامه داشتیم و نه ملاقات، این قبیل کارهای رژیم مائدهای محسوب میشد.
یکی دیگر از روزهای فراموشنشدنی این دوره ششماهه، روزی بود که چند نفر از بچهها حالشان بد شده بود و ما به در میکوبیدیم تا یکی از پاسدارها بیاید و آنها را به دکتر ببرد. یکمرتبه علیزاده، زن پاسدار بند که کینه خاصی نسبت به بچهها داشت، آمد و دریچه سلول را باز کرد و دید که چه کسانی دارند در را میکوبند. او رفت و با یک پاسدار دیگر آمد و در را باز کرد که آن چند نفر را با خودش به زیر هشت ببرد. اما بچهها که در را نوبتی میکوبیدند، نگذاشتند علیزاده و پاسدار همراهش آنها را بیرون بکشند.
این کشمکش چند دقیقه ادامه پیدا کرد و علیزاده دستخالی و درحالیکه از خشم نعره میزد، بیرون رفت. میدانستیم که باید بیشتر در انتظار یک تهاجم سنگین مزدوران باشیم. این انتظار ۱۰ تا ۱۵ دقیقه بیشتر طول نکشید. در بند با شدت باز شد و گروه ضربت به سرکردگی حلوايی جنایتکار و ۲۰ تا ۳۰ پاسدار مرد، درحالیکه گروهی از خائنان نیز آنها را همراهی میکردند، نعرهکشان وارد بند شدند.
آنها به محض ورود، با چوبها و شلاقهایی که در دست داشتند، به میلهها و در و دیوار میکوبیدند تا با ایجاد سروصدا، فضای ارعاب را هرچه بالاتر ببرند. سپس در هر سه اتاق را باز کردند و به جان زندانیان بیدفاع افتادند و شروع به زدن بچهها با کابل و باتون و مشتولگد کردند و همزمان فحشهای رکیک لایق خودشان را نیز بلندبلند فریاد میزدند.
ما محاصره شده بودیم و راه پسوپیش نداشتیم. به هر طرف که فرار میکردیم، مزدوری ایستاده بود و با کابل یا باتون یا مشتولگد ما را از این سو به آن سو پرتاب میکرد. ما مثل توپ در دست آنها میچرخیدیم. خیلی وحشیانه میزدند، طوری که تعدادی از بچهها در اثر ضربات، بیهوش شدند و به زمین افتادند.
بعد از حدود یک ساعت زدن و همزمان با آن فحاشی، به ساکها و وسایل ناچیزمان حمله کردند و آنها را بهطور وحشیانه و بیسابقهای روی زمین ریختند. همهچیز را میکشیدند، پاره میکردند و میشکستند. مواد غذایی را روی زمین میریختند، لگدمال میکردند و از بین میبردند. روشن بود که میخواهند ما را به ستوه بیاورند و از کرده خودمان پشیمان کنند.
بعد از اینکه همه وسایل را روی زمین ریختند و پخشوپلا کردند، همه را به ضرب باتون به حیاط بند بردند و دور حیاط به خط کردند. یک نیمکت به وسط حیاط آوردند تا سه تن از بچهها را که از آنها خیلی کینه داشتند، یعنی سولماز عزیزی، اعظم طاقدره و رضیه آیتاللهزاده شیرازی را ـ که هر سه بعداً به دست مزدوران رژیم اعدام شدند ـ در حضور جمع شلاق بزنند.
اینجا باز هم همبستگی و مقاومت بچهها که تقریباً ۱۵۰ نفر میشدیم، جلوه کرد؛ همه رویمان را به طرف دیوار برگرداندیم و ایستادیم.

مزدوران که تعدادشان بیش از ۶۰ نفر بود، وقتی با این صحنه روبهرو شدند، اول برای دقایقی مات شدند و بعد وحشیانهتر و هیستریکتر از پیش دوباره به ما حمله کردند و با مشتولگد و شلاق و باتون به سر و روی ما میکوبیدند و همزمان با عربدههای گوشخراش، آنچه فحش در چنته داشتند را به زبان میآوردند.
این ضربوشتم وحشیانه تقریباً دو ساعت و تا تاریکی هوا ادامه پیدا کرد. در اثر ضربات وحشیانه، خون از سر و صورتها جاری بود. بدنها همه کبود و کوفته و تعدادی از بچهها سر و دست و پایشان ضربدیدگی شدید پیدا کرده بود و تعدادی هم به حال اغما افتادند.
دژخیمان به این همه بسنده نکردند و دوباره همه را به اتاقها راندند و درها را بستند و ما را از همان یک نوبت هواخوری در روز هم محروم کردند.
بعد نوبت کتابها رسید که بهجز چند قرآن و کتاب مذهبی و مرجع مثل دیکشنری، چیز دیگری نبود. همه را در حیاط بند روی هم ریختند و نفت پاشیدند و به آتش کشیدند. همانها که این همه در ظاهر سنگ خدا و دین و مذهب را به سینه میزدند، از به آتش کشیدن قرآنها هم ابا نکردند.
آن روز از پشت میلهها شاهد سوختن قرآنها به همراه سایر کتابها بودیم. البته پاسداران وحشی با آن درجه از وحشیگری، به کتابهایی که خیلی مورد علاقه و مراجعه ما بود و از قبل از ۳۰ خرداد در بند بود و ما آنها را در جاهای مطمئنی مخفی کرده بودیم، دست پیدا نکردند.
پس از این حمله و هجوم وحشیانه، با وجود بدنهای کبود و مجروح و درهمکوفته، اما روحیههایمان عالی بود و احساس پیروزی و سربلندی میکردیم. نگذاشته بودیم پاسداران جنایتکار شیوه بسیار ضدانسانی تحقیر و شکنجه، یعنی شلاق زدن چند زندانی در حضور سایر زندانیان را، آن هم با اتهامهای رذیلانه اخلاقی، پیش ببرند و جا بیندازند.
این لحظههای پیروزی آنقدر شیرین بود که به آن همه کتک و شکنجه و تحقیر میارزید. کتک و شکنجه، مثل کف روی آب گذرا بود. وقتی آنها پایشان را از بند بیرون میگذاشتند، همه شروع میکردیم به گفتن و خندیدن و تعریف که بر هرکس چه گذشت و چه شد؟
این روحیه سرشار و زنده در دیدگاه خمینی نمیگنجید و کارهای بچهها مثل خنجری به قلب آنها فرو میرفت. به همین دلیل مرتب بچهها را به خاطر تشکیلات و فعالیتهای بند به بازجویی میبردند و حین زدن میگفتند: بگو که رهبرتان کیست؟ کی به تو خط میدهد که این کارها را بکنی و خودت را بدبخت کنی؟
ما در دلمان به دژخیم میخندیدیم و میگفتیم: تو را بدبخت و درمانده میکنیم.
الان هم من افتخار میکنم که در جمع آن بچهها آن سالها را گذراندم. چقدر جای تکتکشان خالی است. نمیدانم، شاید هم جایشان پر است. همه خواهرانی که الان در ارتش آزادیبخش هستند و روی همان ریشههایی که آنها آن روز با خونشان آبیاری کردند، روییدهاند و جای آنها را پر کردهاند.
ادامه دارد…
[1] عزیمت مسعود رجوی از پاریس به عراق، (۱۷ خردادماه ۱۳۶۵) که در ادبیات مجاهدین خلق و هواداران آنها به پرواز تاریخساز شناخته میشود، رویدادی بود که در آن مسعود رجوی با یک پرواز اختصاصی پاریس را به مقصد بغداد ترک کرد. پرواز مسعود رجوی به بغداد پس از یک سلسله حوادث ده روزه رخ داد. شورای ملی مقاومت ایران اعلام کرد که برای خنثیکردن توطئههای دشمن از یکسو و پاسخگویی بهالزامهای مرحله جدید تدارک قیام از سویدیگر، محل اقامت آقای مسعود رجوی، مسئول شورا ملی مقاومت، از اروپا به خاک کشور عراق منتقل میشود.
در فرودینماه همان سال بمبی در چند صد متری اقامتگاه مسعود رجوی منفجر شده بود. پیش از سفر مسعود رجوی به عراق جمهوری اسلامی یک کارزار فشار روی دولت فرانسه به دلیل اقامت مسعود رجوی در این کشور را آغاز کرده بود.
همچنین تلاشهایی برای انجام عملیات تروریستی در این کشور علیه جان مسعود رجوی صورت گرفت که منتسب به رژیم ایران است. در چنین شرایطی بود که مسعود رجوی به گفتهی شورای ملی مقاومت برای خنثی کردن این طرحها و از طرفی برای سازمان دادن به بخش بزرگی از نیروهای نظامی مجاهدین که در مرزهای ایران و عراق حضور داشتند، تصمیم گرفت به این کشور نقل مکان کند.
[2] پس از عزیمت مسعود رجوی به خاک عراق، او مقدمات تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران را فراهم نمود و در ۳۰ خرداد ۱۳۶۶، تشکیل ارتش آزادیبخش را اعلام کرد.
[3] مجتبی حلوایی معاونت انتظامی اوین را برعهده داشت. او از نفرات اصلی اجرا کننده اعدامها ابتدای دهه 60 بود. وی از عناصر فعال باند لاجوردی و از نزدیکان او بود که از همان ابتدای سال 60 در دستگیری شکنجه و اعدام هزاران تن از زندانیان سیاسی شرکت فعال داشت. در جریان قتلعام نقش اصلی را در انتخاب زندانیان برای بردن به دادگاه و اعدام داشت و در این زمینه اعمال نفوذ میکرد.








